|
|
امروز بیشتر سعی کردم درس بخونم و موفق هم شدم تا حدودی. الان ساعت ۴:۴۰ئه و بیست دقیقهی دیگه با بچههای کلاس زبان ویدئوکال دارم. امیدوارم عین بچهی آدم آنلاین بشن و نندازم برای یه روز دیگه. باید درمورد قوانین کلاس یه توضیحاتی بدم بهشون. *** همین الان با بچهها ویدئوکال گرفتم. از صبح و دیروز ذهنم درگیر بود که بین این همه درس و جزوه و پروژه این کلاس رو دیگه چجوری هندل کنم. اما خب. جملهی معروفی استتوس زندگی منه که میگه «راه که بیفتی، ترست میریزد.» نتیجه اینکه همین الان ویدئوکالمون تموم شد و عالی بود. بچهها که ظاهراً خوششون اومد. قوانین کلاس رو بهشون گفتم و مشکلی نداشتن. امشب هم قراره یکیشون شهریه رو پرداخت بشه و من پولدار بشم! اما از چرک کف دستِ وسوسهانگیز! خوشحالم. شُکر. برچسبها: تجربیات
+
تاریخ | شنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۲ساعت | 3:14 نویسنده | ستاره دریایی
|
از نگران کردن آدما بدم میاد. دیشب یهو مودم اومد پایین. قبلش با جودی رفتیم توی حیاط بستنی خوردیم و به گربهها غذای گربه دادیم و من یکم بعد گفتم من میرم بالا. شاید چون جسمم منو به سمت ترجمه همراهی نمیکرد. شاید چون این هفته جزوههامو کامل ننوشته بودم و مرور نکرده بودم. شاید از این میترسیدم دومینووار از جزوهها و مطالب عقب بیفتم. با اینکه سر کلاسا خوب گوش میدم و توی خوابگاه فقط یه سری چیزا رو که نفهمیدم میخونم. از اینکه یه مدت از خودم دور شدم بدم میاد. سرم گرمه به نمیدونم چی. انرژی جسمیم خیلی کمه. نمیدونم دارم تلقین میکنم یا واقعا اینجوریه ولی واقعا انرژی کاری رو ندارم. حتی ارادهش رو هم ندارم. انگار خدا یه مدته ارادهی منو گرفته ازم. خدایا... خودت رحم کن. برچسبها: دغدغه جات
+
تاریخ | چهارشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۲ساعت | 8:15 نویسنده | ستاره دریایی
|
میخوام تمرکزمو بذارم روی چنل کتاب و باید برم کتاب بلندیهای بادگیر رو از کتاب خونهی شهر بگیرم. این کتاب در واقع تکلیف درس داستان کوتاهه که استاد گفته بخونیمش و این مواردی که تئوری درس میده رو ازتوش در بیاریم. از این بیبرنامگی خودم خیلی بدم میاد و توی این چند سالی که از خدا عمر گرفتم انقد هپل هپو نبودم. حتی بولتژورنال هم نمیتونه کاری برام بکنه. کلاس انلاینامو باید دیگه این هفته شروع کنم و حداقل تست آزمایشیش رو انجام بدم. فرانسه رو شروع کنم، کارگاه ادیت رو دوباره شروع کنم به دیدن چون از واحد ویرایش دانشگاه آبی گرم نمیشه. از اونور میخوام حضورمو توی مجازی کمرنگ کنم تا بتونم روی اینا تمرکز کنم. درحال حاضر تنهای تنهام و ایدههامو خودم باید ببرم جلو. درمورد چنل کتاب توی تابستون یه سری ایده تو سرم بود ولی الان اصلا دست و بالم باز نیست و فعلا میخوام همین روند رو ببرم جلو و منظم باشه. الان چند وقته اصلا پستی نذاشتم. اون دوستمونم که یه روز اصلا باهم این ایده اومد تو ذهنمون نیست و هیچ کمکی نکرد. ولی خودم میمونم. اینجا رو میسازم و کمکم بهش یه چیزایی اضافه میکنم. فردا هم که چهارشنبهی دانشجوسازه و دوز کافئین بالا میطلبه برای گذران. دیشب بارون اومد و با جودی و هماتاقیهای قبلیم رفتیم تو آلاچیق و چای خوردیم و آهنگ لاتین گوش دادیم و حرکات موزون و ناموزون از خودمون در وکردیم! کاش میشد بعد از کلاس برم کتابخونهی داخل شهر ولی الان که فکر میکنم ترجمهی متون انسانی از فارسیم مونده. برچسبها: دانشگاه
+
تاریخ | سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۲ساعت | 23:27 نویسنده | ستاره دریایی
|
امروز تصمیم گرفتیم با هیچکی حرف نزنیم و صمیمی نشیم و خودمون یه تیم دو نفره باشیم که قصر میسازن با آجرایی که پرت کردن سمتشون و از این حرفا. ولی ۲۵۷۸۵۴ نفر رو دیدیم. حتی اونایی که یه هفته نبودن و سرما خورده بودن و از مسابقه برگشته بودن، امروز خوب شدن و از مسابقه برگشتن و خلاصه نشد که ما امروز لبخند همایونیمون رو دریغ کنیم و یکم کرواتیطور و جدی بریم در ملأ عام. حالا اینکه چرا و داستان چیه هم بمونه پیش بقیهی مجهولات. و بعد سر یکی از کلاسا یکی از بچهها این مکالمه رو با من شروع کرد: «تو دوست من میشی؟» «آره حتماً» «اینا زخمیمون میکنن. من حاضرم جونمم برای دوستم توی این کلاس بدم.» و همینطور که صندلی منو بهسمت خودش میکشید تا بهش نزدیکتر بشم جزوهم رو ازم گرفت و شروع کرد به نوشتن ...
+البته دلیلش این بود که شب قبلش رفتیم تو اتاق یکی از بچهها با جودی و با دوتا از بچههای حقوقی ترم آخر حرف زدیم و تا ساعت ۱ اینا مشغول بودیم و چیزای عجیب و غریبی گفتن و ما هم تصمیم گرفتیم یه مدت به مغز و روابط اجتماعیمون فرصت بدیم و تا یه مدت با کسی برنامهی آشنایی و دوستی نریزیم. من خودم به شخصه انقد این مدت با آدمای مختلف به راحتی ارتباط گرفتم که خودم یادم رفته! جدا نیاز دارم یه مدت با همین آدمای رندوم دور و برم فقط در ارتباط باشم و یکم به خودم فکر کنم. جدی میگم! احساس میکنم یه مدتیه خودمو تحلیل و آنالیز نکردم و فقط دارم میرم جلو. باید خودمو مرور کنم و تست بزنم! برچسبها: دانشگاه
+
تاریخ | دوشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۲ساعت | 16:38 نویسنده | ستاره دریایی
|
چند روز پیش به سرم زد عین وقتایی که از کنکور داشتم و از تلگرام میرفتم برم. البته کلا یکی دو بار بیشتر نشد اونم دوران جمعبندی و بعد عید. بجز یه بار که از بهمن یا دی کلا از اکانتم رفتم. دلیلشم خسته شدن از آدما بود. از اینکه بهشون اهمیت میدم ولی اهمیت نمیدن. مخصوصا هستی که تا پیام نمیدادم پیام نمیداد و دو بار آخر دیگه پیامایی که میدادم حجتی بود که میخواستم به اتمام برسونم. حتی دفعهی قبلش قبل اینکه بهش پیام بدم گریه کردم؛ بلند. و دیگه تموم شد بنظرم. من معمولا خیلی به آدما فرصت میدم. هستی که دیگه جای خودش. کسی که برام فقط دوست نبود. ولی خب. اون روز پرتقال تو وویس میگفت من اگه بدونم توی دوستی تقصیر منه حتما یه کاری میکنم و از عذرخواهی هم نمیترسم. ولی اگه بدونم تقصیر من نیست خب تا چقد تلاش و فرصت؟ این یک سال یا شایدم یک سال و نیم که احساس میکردم رابطهام با هستی مثل قبل نیست یه حسوحال عجیبی بود. من خیلی جاها تنهایی رفتم، خیلی کارا رو تنهایی شروع کردم. حمایت کردم و حمایت نشدم. تعریف کردم و تعریف نشنیدم. حرف زدم ولی منتظر حرف موندم. اما الان واقعا دیگه بیحس و خنثیم. وقتی یه آدمی برای مدت طولانی دور و برت نباشه دیگه به نبودنش عادت میکنی. بعد با خودم میگی زندگی بدون اونم داره میگذره! خیلی هم سخت نیس. چقد ظالمانهست ولی این فکر. اما من با خودم گفتم اینکه تصور کنم هستی دوستمه ولی نباشه چه فایده؟ وقتی بینمون سکوته چه فایده؟ با خودم گفتم بهونهش اینه که بلاتکلیفه؟ افسردهست؟ خب حرف بزنه درموردش. عین منی که حرف میزنم. اون روز عصر گفتم برم. پروفایلمو هاید کردم کلا و رفتم. یهو دیدم کلی پیام داد که چیشده و چرا رفتی؟ با خودم گفتم حتما باید هاید میکردم پروفایلمو؟ حتما باید عین مادههایی که میخوان جفتگیری کنن بال و پر نشون بدم؟ واقعا چرا حواسش به من تا الان نبوده و انقدر دور بوده ازم که درمورد تصمیمم بخش نگفتم؟ با جودی که حرف زدم به این نتیجه رسیدم خب چرا از اکانتم برم. خودمم در واقع مخالف بودم اما گفتم امتحان کنم. گفت جواب کسایی که نمیخوای نده. برگشتم به اکانتم. یکم به هستی توصیح دادم که یهو مهم شدم؟! و بعد دیگه چیزی نگفتم. حرفاش برام اصلا محکمهپسند هم نبود. در آخر چون میدونستم اگه چیزی بگم با کلمات کوتاه مثل عجب و که اینطور جواب میده چیزی نگفتم و ریاکشن لایک دادم. میخوام بگم حتی وقت نذاشتم توضیح بدم چون هزاران بار توضیح دادم و فایدهای نداشته. دیگه از این همه اهمیت دادن و فکر کردن خسته شده بودم. الان به خودمم حق میدم با بقیه سرد حرف بزنم و جواب ندم. چرا بقیه این حق رو دارن ولی من نه؟!. برچسبها: هستی
+
تاریخ | چهارشنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۲ساعت | 23:45 نویسنده | ستاره دریایی
|
امروز و دیروز به بطالت درسی گذشت و عملا درس نخوندم. دندونمم هنوز درد میکنه. البته بلا به دور، دندونم نیست. لثهمه. باشد که فردا اثری از دردش نباشد. یکم کتاب خوندم، سوپ درست کردم، ماکارونی درست کردم، با مامان و بابا ویدیوکال کردم و بدین شکل. آهان راستی امروز نتایج نهایی اومد و پرتقال چیزی که میخواست قبول شد و خوشحالم. دیگه اینکه دو نفر برای کتابایی که اطلاعیه گذاشته بودم پیام دادن و دوتاشونم قطعی میخوان و قرار شد یکشنبه دوتایی رو ببرم پست کنم. شب که داشتم با مامان و بابا حرف میزدم صحبت درمورد کنکور و نتایج شد و اینکه فرهنگیان امسال خوب قبولی داده. بابا گفت فعلا کارشناسیتو بگیر و یه جا مشغول به کار شو. مامانم میگه کار بکن. من نمیخوام فعلا کار کنم. یعنی هنوز قطعی نیست تصمیمم ولی نمیخوام به اون صورت کار کنم. فعلا تصمیماتم خامه. قطعا در جریانشون میذارم ولی خب آره. اینجوری. برچسبها: خرده فرمایشات
+
تاریخ | شنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۲ساعت | 0:8 نویسنده | ستاره دریایی
|
دیروز ساعت ۳ کلاسمون تموم شد و من سرم درد میکرد. گفتم یکم بخوابم دبی افاقه نکرد و سردردم با قدرت ۷ داشت با قدرت به کار خودش ادامه میداد. از طرفی بچههای اتاق روبهرویی مایل به راست خیلی سروصدا میکردن. دیگه هرجوری که بود خودمو خوابوندم و صلح بیدار شدم و دیدم چقد جای دندون عقلم درد میکنه و گوشهی لبم انگار زخم شده. امروز کجدار و مریز باهاش طی کردم و الان تو آینه باز نگاه کردم و دیدم دیوارهی پشتی دندون عقلم درد میکنه. نکنه میخوام یه دندون دیگه در بیارم و از اونایی باشه که درنمیاد و باید جراحی بشه و بدبخت بشم؟ برچسبها: خرده فرمایشات
+
تاریخ | جمعه چهاردهم مهر ۱۴۰۲ساعت | 0:17 نویسنده | ستاره دریایی
|
با خودم میگم کاش این شبا تموم نشه. شبایی که با هم میریم سالن تلوزیون و حرف میزنیم. حرفایی که به تو میتونم بگم. تو برام حرف بزنی و من دستمو بذارم زیر چونهم و بهت نگاه کنم. تو بهم بگی «تو خیلی قویای.» و منی که خوشحال بشم که حداقل از بیرون اینطوری بهنظر میرسم. و بعد بهت بگم که چقدر خوشحالم از اینی که هستم. اینکه تو منو دیدی و میدونی چقدر اذیت میشدم. اینکه میبینی چقدر سبکترم الان. من خیلی دوست دارم. گاهی فکر میکنم واقعا وجود نداری. یا فقط برای من وجود داری. گهگاهی میای پیشم، باهام حرف میزنی، دلمو روشن میکنی و بعد میری. تو خودتم میدونی که من چقد روحم به تو گره خورده. منی که رابطههای عمیق رو دوست دارم و این دوستی همونیه که ریشههامونو خیلی قشنگ بههم پیوند زده. درسته که ناراحتم از اینکه میری اما میدونم همین رفتنه قشنگش کرده و میکنه. حتی همین الان که بهت فکر میکنم بازم نمیتونم احساسات واقعیمو برات بنویسم. فقط اینو میتونم بگم که رابطهی دوستی واقعا چیز عجیبیه. تو ظاهرا هیچ تعهد و مسئولیتی نداری. اما انقدر روحتون به هم گره میخوره و این دوستی برات مقدس میشه که خودتم واشگفتا میشی. برچسبها: اتاق 741
+
تاریخ | چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۲ساعت | 16:32 نویسنده | ستاره دریایی
|
Passing by
با خودم میگفتم تا کی باید شاهد رفتن آدمای خوب زندگیم بمونم؟ انگار که دست چپمو تکیه داده باشم زیر سرم، نگاهشون کنم که دارن چمدونشونو میبندن و حرف میزنن با من. ولی من که به حرفاشون گوش نمیدم. فقط نگاهشون میکنم. صداشونو میوت میکنم و توی ذهنم passing by پلی میشه. با خودم میگم چرا آدمای خوب زندگیم باید جایی باشن دورتر از من؟ بعد خودمو دلداری میدم که اگه میخوای بفهمی آدمِ خوبِ درستِ تو هستن پس میرن! میگفتم اگه پرتقال برمیگشت دانشگاه شاید بیشتر بهم خوش میگذشت و آخر هفتهها هم با هم بودیم. ولی خب اینجوری... برچسبها: خرده فرمایشات
+
تاریخ | چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۲ساعت | 16:31 نویسنده | ستاره دریایی
|
چند شب پیش با پرتقال ویدیوکال کردم. در واقع بهتره بگم با یکی از نخبههای مملکت و دانشگاه ویدیوکال داشتم! حتی درست یادم نبود چه شکلیه. گفت میخواد از دانشگاه انصراف بده. بهش گفتم «ببخشید چیکار میتونم بکنم که شما از اینکار منصرف بشین و انصراف ندین؟!» برچسبها: خرده فرمایشات
+
تاریخ | چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۲ساعت | 16:30 نویسنده | ستاره دریایی
|
|