24 سالگی از من یه آدم آروم ساخت. خیلی آروم. ستارۀ دریایی هیچوقت انقدر آروم نبود. حرکاتش، کاراش... گوجه و خیار صبحونه رو جوری بادقت و آروم خرد میکردم که انگار دارم روی یه طرف میناکاری کار میکنم. ساعت ها وقتم رو برای آشپزی میذاشتم و بعد توی کسری از ثانیه مراحل بلع و هضم انجام میشد. میتونستم ساعت ها به حرکت مورچه های روی زمین نگاه کنم بدون اینکه خسته بشم. دور خودم یه حباب محکم کشیده بودم و از خودم مراقبت میکردم. حالا، توی آستانۀ 25 سالگی، چالشهای جدید خودمو پیدا کردم. اینکه حساسیتم نسبت به حرف بقیه رو کمتر کنم. باجنبه‌تر بشم! زود ناراحت نشم. البته که من خیلی بهتر شدم! میتونم به جرئت بگم خیلی کم از بقیه ناراحت میشم مگر کسی که دوسش دارم! انگار درد ناراحتی کسی که دوسش دارم خیلی بیشتره. یه سری رفتارها رو باید توی خودم اصلاح کنم. مثلا تعارف نکردن! من حتی با خودم هم تعارف دارم! و خب تو حق نداری تعارف بکنی و بعدم ناراحت بشی! مسئله بعدی اهمال کاریه.یه سری خرده کارا هم هست که باید یاد بگیرم. اینکه پیمانه دستم باشه! شاید به نظر مسخره و خنده دار باشه که چرا باید این مسئله یه چالش باشه برای یک سال آینده! ولی راستش خیلی برای من مهمه! پیمانه باید دستم باشه. تا مثل الان که رسپی‌م درست و سالمه، به خروجی کار گند نزنم! اونم وقتی به جای یه بسته ژلاتین دو بسته ژلاتین ریختم و دسرم خیلی سفت شده! نباید بترسم. مسئله بعدی نترسیدنه. نترس از اینکه به کسی زنگ بزنی، چیزی رو بپرسی، مشکل و نیازت رو بگی. همۀ اینا به زبون خیلی راحته! ولی امیدوارم سال دیگه که اومدم و در آستانۀ سالگی نوشتم از اینا به خوبی و خوشی گذر کرده باشم و برم به استقبال چالش های جدیدِ ستاره‌ساز!

+ 24 سالگی خوب بود. دو ترم تحصیلی رو گذروندم. عشق رو تجربه کردم. ازدواج کردم و لحظات خوبی رو رقم زدیم با هم. چارلی وارد زندگیم شد. توی اموزشگاه مشغول به کار شدم. خلاصه که شُکر.


برچسب‌ها:
مناسبات
+ تاریخ | دوشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۳ساعت | 9:59 نویسنده | ستاره دریایی |


بوی شهریور کم‌کم داره میاد و امیدوارم استرس نگیرم. استرس انتخاب واحد. انتخاب اتاق. جمع کردن وسایل. تموم کردن کلاسای اموزشگاه. دریافت حق‌الزحمه‌م. اینکه ترجمه رو شروع نکردم. اینکه هنوز توی منابع کنکور گیج میزنم. اینکه منابعم ناقصه و نخریدم. دوری از زیتون. امیدوترم واقعا با رفتنم به خوابگاه دیوونه نشم.


برچسب‌ها:
دغدغه جات
+ تاریخ | یکشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۳ساعت | 10:30 نویسنده | ستاره دریایی |


بلاگفا اگه یکم مهربونتر رفتار میکرد و انقدر موقع ورود کند نبود بهتر بود.

سلام! من همچنان ستارۀ دریایی هستم منتها کمی عصبانی و سرشار از غر!

خوشحالم که این مدتی که آموزشگاه میرفتم خیلی فرصت نمیشد با بقیۀ همکارا صحبت کنم. و خب هر باری هم که صحبت میکردم اینجوری بودم که نه! برخوردشون یه جوریه که نمیدونی الان ازت خوششون میاد یا نه. و خب گاهی فکر میکنم من و شاگردام یه تیم جداییم و بقیه جدا! شایدم اونا بهتر میدونن که توی فضای کاری باید خودشیرینی مدیر آموزشگاه رو کرد و انتقاد نکرد و یه جوری بالاخره تحمل کرد تا تموم بشه! ولی من از همون اول با سپر انتقاد وارد شدم. امروز خانم نون میگفت چرا جلوی بچه ها انتقاد کردی. میخواستم بگم حالا من انتقاد کردم و بله نباید اینکارو میکردم( هرچند چیز خاصی هم نگفتم و انتقاد همۀ بچه ها بود) ولی رفتار اونی هم که این حرف رو به شما منتقل کرده اصلا حرفه ای نیست. چقدر خاله زنکی‌طور! اصلا خوشم نبومد. و قرار شد مهر که اومدم دانشگاه خود خانم نون کلاسهای منو برداره و راستش با اینکه خودم توصیه‌م به بچه ها اینه که کلاسا رو ادامه بدن ولی دلم نمیخواد بچه ها بیفتن زیردست یه نفر دیگه. حتی دارم به همکاری نکردن با این امورشگاه فکر میکنم. به اینکه برم اون آموزشگاهی که مدیرش قبلا تیچر خودم بوده. ولی بعد با خودم میگم اولا که راهش دوره و بعد نکنه اونجا هم همین بساط باشه و جو جو اینجوری باشه؟ بعد با خودم میگم ستاره خودتو جمع کن! محکم باش دیگه. ولی فضای کار یخیلی مهمه خب. آدم بخشی از فکرو ذکرش رو اونجا میذاره و باید سالم باشه. باید با برنامه همراه باشه. نه که مدیر اموزشگاه بی‌برنامه بیاد اموزشگاه و انتظار داشته باشه که من همیشه تایم خالی داشته باشم.

راستش هنوز مطمئن نیستم که این تابستون کار درستی کردم که رفتم آموزشگاه و از وقتم زدم یا نه. به جاش شاید میتونستم منبع ها رو یه سرکی بکشم و خیالم برای شروع سال تحصیلی راحت باشه. راستش استرس گرفتم و نمیخوام که توی این کنکور ناکام بمونم. هنوز از منبع ها مطمئن نیستم و باید سرچ کنم. و بدی ماجرا اینه که نکنه منبع ها تغییر کنه؟ نمیدونم... خدا کمکم کنه.

+ تاریخ | سه شنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۳ساعت | 12:48 نویسنده | ستاره دریایی |


دیروز عصر که رفتیم کلبۀ خاله اینا و با نرگس مشغول بازی اتللو شدیم به این نتیجه رسیدم که تمرکزم واقعا به قهقرا رقته. البته اینو یه مدتی بود میدونستم. فقط دیروز واقعا مطمئن شدم. و نمیدونم باید چیکار کنم. فقط چیزی که میدونم و چیزی که ازش علم دارم اینه که واکنش مغزمه. مغزم شدیدا داره توی زمان حال زندگی میکنه. نه درست گذشته رو مرور میکنه و نه درست به اینده فکر میکنه. و فقط مدام داره بهم دستور میده که فقط خودت. فقط حواست به خودت باشه. بمون توی غار تنهایی خودت. نذار بقیه ناراحتت کنن. مراقب باش اگه حرفی زدن اهمیتی ندی. و خب این بخش آخر خیلی خوبه. چون توی این دنیایی که چشم به هم بزنیم وارد اون دنیا شدیم (!) چرا باید هی درگیر کل‌کل با بقیه باشیم؟ ولی باقی موارد اونی نیست که به من بخوره. من اینطوری نبودم. و من نمیدونم باید چیکار کنم. من نیاز به کمک دارم. و نمیدونم باید از کی کمک بگیرم. و احساس تنهایی دارم. و از خودم ناراحتم. همۀ آدمایی که الان دورم هستن خودشون به نوعی درگیرن!درگیر مسائل مهمتر زندگی خودشون. و بابت یه چیزی از خودم ناراحتم. چیزی که حق منه و باید همنطوری باشه ولی چون بقیه درک نمیکنن و من مجبورم از خودم ناراحت باشم و فکر کنم که کارم اشتباهه. من قاطی کردم همه چیزو به هم. ارتباطاتم واقعا داره بد میشه با بقیه. برای هیچکی وقت نمیذارم و این اصلا خوب نیست. و میدونم که باید یه برنامۀ ریزی درست بکنم که همینم کلی انرژی میبره. و شاید اشکال کار اینه که دارم همزمان چندتا سنگ بزرگ رو با هم بلند میکنم. و یه بخشیش هم نمیدونم که باید چحوری روابط جدیدم رو اداره کنم. و نمیدونم اینو باید از زیتون بپرسم یا نه. یا شایدم باید زور بزنم ببینم ستارۀ قبلی اگه بود چیکار میکرد.

ستاره...! الان دیگه فقط خودتی. خودت ببین باید چیکار کنی. فکر کن. خودت سناریو بچین و طراحی کن.


برچسب‌ها:
دغدغه جات
+ تاریخ | شنبه ششم مرداد ۱۴۰۳ساعت | 13:9 نویسنده | ستاره دریایی |


دیروز قرار شد با زیتون بریم سر مزار پدرش. بهش گفتم هر وقت خواست بره به منم بگه که اماده بشم. صبحونه رو همگی با هم خوردیم و بعد مامان و بابا رفتن بیرون. ناهار رو درست کردم و بعد رفتم سراغ لسن پلن برای کلاس بچه‌ها. گفتم تغییر کتاب دادیم به big English؟ آره خلاصه اینطوری شد و خیلی خوشحال شدم چون سطح کتاب یهو رفت بالا و حس خوبی داره. خودمم کنجکاوم بدونم کتابه چجوریه. ساعت 16:22 دقیه اماده بودم. قبل رفتن به مامان گفتم که دارم میرم و خدافظی کردم. مامان از دور بهم لبخند زد. رفتم توی بغلش و یکم باهام حرف زد. گفت خیلی خوشحاله که داره خوشبختی منو میبینه. از طرفی هم یه کوچولو از اینکه زندگیم فرق کرده غصه میخورد و با هم گریه کردیم. بهش گفتم درست میشه و باز برمیگردم به همون ستارۀ قبلی.

سر مزار نشستیم و طبق معمول سورۀ یاسین رو خوندم. یکم که گذشت زیتون گفت بریم یه دوری بزنیم. رفتیم همون جایی که قبلا با هم چای خورده بودیم. چقد من اونجا رو دوست دارم. میتونیم بشینیم و چای بخوریم و حرف بزنیم و خوش بگذرونیم. محیط قشنگیه. قرار شد شام رو هم بیرون بخوریم. رفتیم به طرف یه رستورانی که زیتون میشناخت. فضای اطرافش خیلی قشنگ بود. از اینکه اولین جاها رو دارم با زیتون میرم خیلی خوشحالم. دقیقا همون چیزیه که توی فکرم بود. کشف اولین جاها با زیتون!

کلی حرف زدیم و غذا خوردیم. با آرامش روبروش نشسته بودم و غذامو میخوردم و خوش میگذروندم. واقعا شب به یاد موندنی‌ای شد. بعد از اون هم توی محوطۀ بیرون یکم قدم زدیم. براش یه شعر از مولانا خوندم و بعد رفتیم خونه تا من فیلم pk رو به خوردش بدم! نمیدونم بتونیم بالاخره این فیلم رو ببینیم و به اتمام برسونیم یا نه!

+ دیروز قول دادم که بیشتر بنویسم. درحال حاضر قلم نوشتنم خشک شده و خیلی کم مینویسم. امیدوارم بتونم به قولم عمل کنم.


برچسب‌ها:
زیتون
+ تاریخ | جمعه پنجم مرداد ۱۴۰۳ساعت | 8:40 نویسنده | ستاره دریایی |


روز اول مرداد، زیتون بعد از کلاس اومد دنبالم. دوتا نوشیدنی طالبی برای دوتایی‌مون خرید. بهش گفتم بریم یه جایی که ارتفاع و بلندی باشه. منو برد یه جایی که تا حالا ندیده بودم. کل شهر زیر پامون بود! منظرۀ قشنگی بود. بهش گفته بودم که دوست دارم جاهای جدید و کمیاب بریم. جاهایی که کمتر بقیه میرن. این از اولین روز مرداد. مردادی که در انتهاش قراره پا بذارم توی 25 سالگی.

+ تاریخ | دوشنبه یکم مرداد ۱۴۰۳ساعت | 11:43 نویسنده | ستاره دریایی |


اول مرداد بعد از کلاس زیتون اومد دنبالم و یه نوشیدنی طالبی برای دوتایی‌مون گرفت و رفتیم یه جایی که کل شهر زیر پامون باشه. یه غروب خوشگلی هم بود. بهش گفته بودم دوست دارم با همدیگه جاهایی رو بریم که جدیده و کمیابه. جاهایی که شاید خیلیا نرفته باشن یا نخوان برن و نادیده گرفته میشن. جاهای دنج. اول مرداد اینگونه گذشت!

+ تاریخ | دوشنبه یکم مرداد ۱۴۰۳ساعت | 11:38 نویسنده | ستاره دریایی |