|
|
زیارتمو کردم، نمازمو خوندم، سورهی یاسین رو هم خوندم و تو حرم نشستم. فکر کردم، کتابایی که خریده بودمو نگاه کردم و کمکم بلند شدم برم سر مزار دکتر قریب. آروم آروم راه میرفتم و سعی میکردم از مناظر اطرافم لذت ببرم. به چیزمیزای مغازهها نگاه کنم و سرسری رد نشم. وارد که شدم سر مزار چهارزانو نشستم. بطریای پیدا نکردم که قبر رو بشورم. سورهی واقعهی استاد پرهیزکار رو گذاشتم و گوش دادم. رفتم از فستفودیای که با بچهها میریم همیشه و یه سمبوسه پیتزایی گرفتم. راستش خیلی بهم نچسبید! انگار با بچهها بیشتر بهم میچسبه. سر مزار پروین اعتصامی هم رفتم. چند باری به مدیر انتشارات زنگ زدم ولی در دسترس نبود. این شد که خوشحال شدم اتفاقا! گفتم پس بیشتر اینجا میمونم ولی خب یکم بعدتر زنگ زد و گفتم من داخل شهرم. اگه امکانش هست بیام دفتر. آدرس رو تو اسنپ وارد کردم و رفتم. راستش خیلی کوچهپسکوچه بود و من سه بار آیهالکرسی خوندم! کلی کوچه رو رد کردیم تا بالاخره رسیدم. دفترش داخل کوچه بود و هیچ سردری نداشت. آیفون رو که زد زنگ زدم و گفتم اگه امکانش هست شما بیاین پایین. برچسبها: آنچه گذشت
+
تاریخ | جمعه بیستم بهمن ۱۴۰۲ساعت | 20:14 نویسنده | ستاره دریایی
|
دیروز بعد از کلاس سریع رفتم سلف و غذا رو خوردم و رفتم خوابگاه تا وضو بگیرم و آماده بشم برم بیرون. سوار اتوبوس که شدم دبیر انجمن اومد پیشم نشست. یکم حرف زد و گفت این ترم میخوایم انجمنمون فعال باشه و تو بیا یه روزایی خوشنویسی کن و ما برات میز و وایتبرد و اینا میاریم. یکم ازش درمورد دبیر بودن و خوبی و بدیهاش پرسیدم و خلاصه خوب بود. این درحالی بود که روز قبلش شاکی بود چرا ما بدون انتخاب واحد رفتیم سر کلاس استادی که اون از ماجرای پروژه اطلاعی نداشت و اینا. ولی خب من بهش پیام دادم که این وسط هیچکسی تقصیرکار نیست. خلاصه اول از همه رفتم سه تا کتاب خریدم به قیمت ۳۴۹ هزار تومن وجه رایج مملکت. مبانی رو که حتما باید میخریدم و راستش خیلی از نظرم متاب لاکچریایه! بعدی مبانی زبان بود که ترم ۳ داشتیم ولی این ترم دو تا از اساتید همچنان معرفیش کردن و خوشحالم چون ترم ۳ اصلا نمیدونستم این کتاب چیه و امتحانشو همینجوری دادم و از طرفی چون منبع ارشده خوشحالم که باز قراره سر کلاس کار بشه. اون یکی هم که کتاب ترجمهی اسناد بود و قیمتش خیلی کمتر از بقیه بود. بعد از اون رفتم پاساژ تا پرینت جزوه بگیرم ولی بسته بود. توقع زیادی بود تو اون ساعت از ظهر پاساژ باز باشه! برای همین رفتم حرم تا هم زیارت کنم و هم نماز بخونم. ادامه دارد... برچسبها: آنچه گذشت
+
تاریخ | پنجشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۲ساعت | 21:59 نویسنده | ستاره دریایی
|
اون یکی انتخاب واحدم اوکی شد. احتمالا بعد نهار برم حرم و هم اون هزارتا صلواتی که گفتم انتخاب واحدم اوکی بشه بفرستم و هم کتابامو بخرم و هم یکم هوا بخوره به نورونهای مغزم. نیاز دارم برم بشینم توی حرم و زنگارهای روحیم از بین بره. مزار دکتر قریب هم اگه شد میرم. فقط میمونه مسئلهی قرار کاری که اینجور که بوش میاد باید تنها برم چون عملا هیچکی نیست باهاش برم. دوستمم گفت دوشنبه صبح بلیت داره! مگراینکه با هماتاقی جدیدم برم. برچسبها: خرده فرمایشات
+
تاریخ | چهارشنبه هجدهم بهمن ۱۴۰۲ساعت | 10:36 نویسنده | ستاره دریایی
|
شنیدین میگن امان از انتخاب واحد و اینا؟ و یه سریا مینالن و استرس میگیرن موقعش؟ ببینین، اگه روند عادی دروس طی بشه و طبق روال اخذ بشه اصلا این استرسا نیست. فقط ممکنه بخاطر استادی که میخواین باهاش کلاس بردارین و ترس از این دارین که ظرفیتش پر بشه دچار استرس بشین. اما امان از روزی که برنامههاتون به هم بخوره و تداخل داشته باشن با درسا و کلاسا. امروزم برای من همینطور بود. فکر کنم سه بار بدون آسانسور رفتم طبقهی دوم تا ببینم مدیر گروهمون هست یا نه. نبود. تونستم فعلا 18 واحدمو بگیرم و چند تا از درسا هم متفاوت از اون چیزی شد که میخواستم. ولی بدم نشد. یکم منسجمتر شد و ای کاش، و ای کاش خدا یه لطفی میکرد و میشد یه سری از درسا مثلا تو تابستون ارائه بشن و چقد خوب میشد. خلاصه که روز پراسترسی بود. ولی گذشت... و این هنهَی داستان نیست. بعدا اگه فرصت شد میام میگم. برچسبها: دانشگاه
+
تاریخ | سه شنبه هفدهم بهمن ۱۴۰۲ساعت | 23:13 نویسنده | ستاره دریایی
|
دوست داشتم دو ترم آینده رو مهمانی بگیرم برای اصفهان تا حداقل تسکینی بشه بر آلام دردهای خودم و مامان و بابا. ولی وقتی چارت درسی اونجا رو نگاه میکنم میبینم پروپخشتر از چارت درسی خودمه. از طرفی حس میکنم سروکله زدن با آدمای جدید هم خودش معضله. و شاید وقتی خوابگاه باشم بهتر درس بخونم برای کنکور. امروز زنگ زدم به مامان و نمیدونم دقیقا چقدر حرف زدم، اما یه ساعت و نیمی شاید شد. کل این یه ساعت و نیم رو گریه کردم و حرف زدم. بعد از اون هم انتشارات بهم زنگ زد و گفت برم دفترش. گفت هفتهی دیگه ایران نیست و فقط شنبه و یکشنبه هست. نمیدونم تنها برم یا با بچهها. دوستمم که شنبه نیست و یکشنبه تازه کلاس داره. از طرفی فردا کلاسام خلوتتره و میتونم هم برم اونجا و هم کتابامو بخرم. فعلا زنگ بزنم به بابا ببینم چی میگه. اگه این کارم جور بشه واقعا خیلی خوب میشه. فردا هم انتخاب واحد دارم و امیدوارم خوب پیش بره. +نمیدونم چرا انقد دیر سرم به سنگ میخوره. باید روی این موضوع کار کنم. +هستی بهم پیام داد! اینجا رو میخونه؟! برچسبها: دغدغه جات
+
تاریخ | دوشنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۲ساعت | 20:29 نویسنده | ستاره دریایی
|
احساس میکنم بدتر از این نمیشه. امیددونم تموم شده. نه به خودم میدونم امید بدم و نه به بقیه. بقیه؟ کدوم بقیه؟ بقیهای نیست. حتی هستی هم نیست و من دیگه زورم نمیرسه. به اینکه باهاش حرف بزنم، به اینکه از در و دیوار و دانشگاه بگم. انتظار داشتم وقتی از کربلا برمیگرده و بهش میگم چه خبر، برام کل سفرنامهشو تعریف کنه. چه خوش خیال بودم. چقد فکر میکردم از همهجا برام عکس میفرسته. عین منی که جایی برم براش ویدیومسیج میفرستم. عکس میفرستم. تعریف میکنم. فکر میکردم عوض میشه. فکر میکردم اگه درونگراس با من دیگه نه. میدونی. گاهی فکر میکنم وقتایی که کنکور میدادم و خودش همیشه میومد تو پیویم و حرف میزد میخواست شرایطمو بدونه. اما الان؟ حتی براش مهم نیست. منم دیگه خیلی وقته عادت کردم روزمرگیهامو باهاش به اشتراک نذارم. البته تقصیر خودمم هست. وقتایی که میومد پیوی و فقط میگفت سلام خوبی حرصم میگرفت. از اینکه هربار من باید بگم و تعریف کنم. اون از من خبر داشته باشه ولی من از اون نه. هر بار به این فکر میکنم که یه کاری رو با هم شروع کنیم ولی وقتی به این چیزا فکر میکنم منصرف میشم. با خودم میگم ولش کن. تنهایی انجام بده. چرا میخوای همه چیزو با بقیه شریک بشی؟ مگه اونا کاری میکنن تو رو خبر میکنن؟ نمیگم دیگه برام مهم نیست. ولی دیگه نمیتونم کاری بکنم. ینی نمیدونم باید چیکار کنم. احساس میکنم انقدی از هم دور شدیم که کلی انرژی میبره تا همدیگه رو بشناسیم. احساس تنهایی میکنم. احساس تنهایی تو این ساختار. و بعد با خودم میگم ته همهی دوستیها همینه و تو که اینو خوب میدونستی. حتی دوستی من و جودی هم یه روزی قراره کمرنگ و ناپدید بشه. خستهم و بهعنوان به خسته دارم ادامه میدم. انرژی یه سری کارا رو ندارم. وقتایی هم که میام خوابگاه انگار پرت شدم به یه عالم دیگه. دلم نقطهی امن دوران کنکورمو میخواد. به اینکه فکر میکنم سال دیگه هم وضعیتم همینه ناراحت میشم. به خیلی چیزا فکر میکنم و به جواب نمیرسم. یه سری چیزا انگار دست من نیست و باید براش صبر کنم. چرا همیشه چیزایی که میخوام بهشون برسم انقد صبر کردن میخواد؟ چرا همیشه دستم ازشون دوره؟ چرا باید قدمو بلند کنم و روی پاهام وایسم تا دستم بهشون برسه؟ حوصلهی هیچکی رو ندارم. حتی هستی هم برام دیگه اونقدر مهم نیست که بخاطرش بگم سختیها رو تحمل میکنم. الان فقط دارم میرم جلو. نه بهخاطر مامان و بابا، نه گاهی حتی بخاطر خودم. فقط دارم میرم جلو. برچسبها: دغدغه جات, هستی
+
تاریخ | دوشنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۲ساعت | 11:12 نویسنده | ستاره دریایی
|
امروز صبح زود بیدار شدم. همگی صبح زود کلاس داشتیم. اولین کلاس همون کلاسی بود که ذوق داشتم ولی چون نمرهم اونی نشد که میخواستم دیگه ذوق آنچنان نداشتم ولی با این حال امیدوارم خوب پیش بره. رفتیم لابلاتورار ولی استاد نیومد. بعدازظهر که ازش پرسیدم گفت چون هنوز بچهها انتخاب واحد نکردن و مشخص نیست با کدوم استاد قراره باشن. (برای این درس دو تا گروهیم و طبیعتا باید ترم قبل هر کی با هر استادی بوده با همون ادامه بده اما یه سریا چون با اون تایم مشکل داشتن صلح اومده بودن.) خلاصه که استاد و نیومد و برگشتم تو اتاق و یکم استراحت کردم تا نهار. رفتم سلف، نهار خوردم و باز اومدم خوابگاه. اینکه خوابگاه نزدیک باشه اینش خوبه! بیکار و حیران نمیمونی و میَآی روی تخت نازنینت. ساعت ۱:۳۰ کلاس داشتم. کلاسش تداخلی بود ولی بعد متوجه شدم یکی از کلاسا چون حالت عملی داره باید سه هفته یه بار بریم سر کلاس! و اینگونه شد که اولین تداخلی تقریبا خودبهخود حل شد. کلاس بعدی هم برام جذاب بهنظر میرسید. استادش هم جدید بود و اخلاقش خوب بهنظر میرسید و امیدوارم توی نمره دادن هم خوب باشه. درسش جدید نیست ولی کاربردیه. و این امتحانم با یه امتحان دیگه تداخل داره و باید از همین الان براش وقت بذارم. شب هماتاقی ترم قبلم که ارشد بود بهم زنگ زد. همینجوری! زنگ زد یادآوری کرد که این ترم خیلی زود میگذره. تو هم که میخواستی معدلتو ببری بالا پس از همین الان شروع کن به خوندن. راستش خوشم اومد. نمیدونم چرا. حس اینایی بهم دست داد که یه عمه یا خالهی کوچیک دارن و بهش یه سری توصیهها رو میکنن. امروز کلاهمو شکافتم! کلاه مدل فرانسوی بافته بودم ولی اون ریزشی که باید رو نداشت و برای همین شکافتم و میخوام همون مدلی که برای خانمشعله بافته بودم ببافم. امیدوارم خوب باشه دیگه. همینا. برچسبها: دانشگاه
+
تاریخ | یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۲ساعت | 11:11 نویسنده | ستاره دریایی
|
ترم جدید از فردا شروع میشه. ترم قبلی خوب بود. انتظار نمرههای بهتری داشتم ولی بازم تلاشهای درطول ترمم ستودنیه. معدلمو خیلی باید ببرم بالا. این ترم هم تلاشمو میکنم. باشد که رستگار شویم. دیروز که از ترمینال حرکت کردم بهسمت خوابگاه مسیر کاملا برفی و ابری بود و واقعا لذتبخش بود. انقدری که اصلا دلم نمیخواست برسم و با خودم میگفتم کاش میشد با همین اتوبوس رفت بهسمت شمال و هرجایی که برف اومده و یه ایرانگردی حسابی کرد. بعدم یهو جرقهی این خورد تو ذهنم که آدم کار کنه و پولاشو جمع کنه و بره مسافرت. بره ایرانگردی. بره تا "پخته شود خامی!" اونم توی زمستون برفی و جذاب. دیروز توی مسیر پادکست منصور ضابطیان رو گوش دادم و کیف کردم. اپیزود بیست و یکم درمورد ناصرالدین شاه بود و رزومههاش. چقد آقا ناصر هنری بوده! از اونا بوده که جلوی مهداولیا وایساده و گفته من نمیرم تجربی، من میخوام برم هنر بخونم. میخوام برم دنبال علاقههام. خلاصه دیروز اومدم خوابگاه جدید. خیلی دردسر نداشت. باید درخواست اقامت رو نشونشون میدادیم. اتاقمون همکفه. حس خاصی ندارم و هیچ ایدهای ندارم که کدوم طبقه بهتر میتونه باشه. دو تا از بچهها اومده بودن. دورادور میشناختمشون. خیلی سرم درد میکرد و حتی نهار هم نخوردم. دمق بودم. جور ناجوری با بابا و مامان خدافظی کردم. حتی نشد با گردو و فندق خدافظی کنم. نامردا یهو غیب شدن. با بچهها کلی درمورد آینده و رشتههامون حرف زدیم. خلاصه بدین شکل. برچسبها: دانشگاه
+
تاریخ | شنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۲ساعت | 11:52 نویسنده | ستاره دریایی
|
با اینکه کلاس نداشتم ولی رفتم با کارشناس آموزش درمورد تداخل کلاسا صحبت کردم. گفت از نظر آموزش اشکالی نداره ولی باید با اساتید صحبت کنی. بعدش رفتم کتابخونه و کتابایی که سارا و هماتاقی سابقم بهم داده بودن که تحویل بدم، تحویل دادم. دانشگاه خلوت بود. سلف هم فقط یه طرفش فعال بود و میشد نِشست. برچسبها: دانشگاه
+
تاریخ | شنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۲ساعت | 11:10 نویسنده | ستاره دریایی
|
|