|
|
ولی امتحان ساعت ۷ و بیست دقیقه ستمه. امروز یکی از دوستای دبیرستانم که ازقضا ازدواج کرده و دوتا بچه هم داره بهم پیام داد که بهنظرت چیکار کنم که ایام جوونیم به بطالت نگذره و اینا. اولش یکم تعجب کردم که چرا این سوالو از منی پرسیده که هنوز اندر خم یه کوچهم! خلاصه که آره... برم یکم دیگه درس بخونم که اگرچه نان ندارد ولی شراب زندگیست... آها این درمورد هنر بود؟ برچسبها: خرده فرمایشات, کنکور
+
تاریخ | شنبه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت | 15:31 نویسنده | ستاره دریایی
|
واقعا ناراحت میشم وقتی کم مینویسم اینجا. ولی واقعا فرصت نمیشه. برچسبها: خرده فرمایشات
+
تاریخ | شنبه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت | 6:33 نویسنده | ستاره دریایی
|
قبل پشت میز نشستن برای درس اومدم وبلاگو چک کنم و اگه شد سریع یه چیزی بنویسم. چشمم خورد به کامنت ویدا. کلی ذوق کردم. خوشحالم که باز داره مینویسه. نیاز داشتم و دارم به بودن آدمایی که نوشتههاشونو بخونم و بفهمم که دارم راه درست رو میرم. برچسبها: خرده فرمایشات
+
تاریخ | دوشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت | 9:22 نویسنده | ستاره دریایی
|
اومدم یه سری خبرای ویرانکننده بدم که هر کدومش روح آدمو جریحهدار میکنه. داستان اردو که کنسل شد ولی خب برگزار میشه منتها تو یه روز دیگه. امیدوارم واقعا خوش بگذره. واقعا. دوم اینکه گفتم قراره نيلو بیاد مهمان خوابگاه ما بشه. اونو دارم کنسلشده میبینم. حتی دیدن ریرا توی اردو هم دارم کنسلشده میبینم. داشتم میرفتم امور خوابگاه که کارای اداری مهمانی رو انجام بدم بعد به شوخی به بچهها گفتم فک کنین این همه برم انجامش بدم بعد شما امضا نزنین بعد من واقعا قیافهم دیدن داشت. داشتم به شوخی میگرفتم و سعی میکردم میمیک صورتم تغییر نکنه ولی میدونستم حرفاش جدیه. یه بار دیگه تقویمو چک کردم و دیدم اگه نيلو ۲۳ یا ۲۴ بیاد خیلی خوب میشه چون من میخوام ۲۴ برم. بعد گفتم بهش بگم که به جودی هم زنگ بزنه و بگه بعد درحال نوشتن بودم که دیدم جودی گفت نگی به نيلو که به من زنگ بزنهها! و مضمون حرفش این بود که گفتن تو فایدهای نداره و اون باید خودش زودتر میگفت و منو آدم حساب میکرد و خسته شدم از بس کسی منو جدی نگرفت. بعد بچهها هم یکم بعد سر یه چیزی زدن زیر خنده و من بغصی شده بودم. با خودم گفتم راست و حسینی به نيلو میگم نیاد. نمیخوام نيلو معذب بشه یا تو موقعیتی بیاد که حتی یه نفر موافق نباشه. واقعا ناراحت شدم. زنگ میزنم به نيلو، بهش میگم هروقت دلت خواست بیا اصفهان، قدمت سر چشم من. خوابگاه چرا؟! + یکم ناراحتم که نمیتونم عاقلانه و با تصمیم درست یه کاری کنم که هم جودی و هم نيلو رو راضی کنم و با جودی حرف بزنم و راضیش کنم. ولی اینکارو نمیکنم چون ارزش نداره و میدونم جتی اگه نيلو هم بفهمه ناراحت میشه و نیومدن رو به اینجوری اومدن ترجیح بده. +وای جدی باورم نمیشه. + موندم بین دوتا آدم که با دوتاشون دوست صمیمیم ولی اون دوتا باهم خیلی جور نیستن. +دارم یه آهنگ گوش میدم که عامل اشک و گریهست. دیروز تو یه چنل کنکوری دانلود کردم. + اگه شما بودین چیکار میکردین؟
برچسبها: خوابگاه
+
تاریخ | دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت | 11:37 نویسنده | ستاره دریایی
|
شاید شما فکر کنید الان باید تو راه کاشان باشیم. اما نه، حدستون درست نیست. من تو سالن مطالعهی خوابگاه نشستم، درحالیکه یه لیوان قهوهی فوری روبهرومه و بعد از خوردنش قراره برم درس بخونم. دیشب بعد اینکه شاممونو خوردیم و وسایلمونو تو کولههامون چیدیم راهی حموم شدیم. وفتی حموم بودم جودی اومد گفت که اردو کنسله! اولش فکر کردم دارن سربهسرم میذارن ولی ظاهرا باید حرفشونو قبول میکردم چون وقتی رفتم تو اتاق با قیافههای :( مواجه شدم. بهخاطر مسائل بیمهای کنسل شد و موکول میشه به یه وقت دیگه. +دیشب کلی خندیدیم. از عصر تا ساعتای ۱۰. خیلی وقت بود با صدای بلند نخونده بودم و دلم درد نگرفته بود. با خودم گفتم اینکه میگن اگه زیاد بخندی بعدش یه بحثی چیزی میشه واقعا راسته؟! که خب آره. ساعت دوازده با بحث درمورد فرزندآوری و مواجه شدن با نظرات مخالف و عدمقبولشون و یه ناراحتی ریز گرفتیم خوابیدیم.
برچسبها: خوابگاه
+
تاریخ | دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت | 8:34 نویسنده | ستاره دریایی
|
خبر خوب اینکه دیروز یه اطلاعیهای از دانشگاه دیدم که قراره ببرنموو اردوی کاشان و کویر. به بچهها گفتن دانشگاه اردو گذاشته. جودی گفت من میام. دوتا از هماتاقیهامم هماهنگ کردن و اونا هم میان. جودی رو فرستادیم تا بره اتاق فرهنگی و ما رو ثبتنام کنه چون ما تو اون تایم کلاس نداشتیم. پولامونو ریختیم تو کارت جودی که با یه کارت پرداخت کنه. تو گروه پیام داده که «خیلی سادهاین که الان پولاتونو دادین به من، من دارم با پولاتون مهاجرت میکنم. الانم دم مرزم.» اینجوریه که از تجهیزات کاشانگردی یه ضدآفتاب دارم و یه دستکش. نه کلاه و نه عینک! ولی وضعیت همهمون اینجوریه و جودی حتی روسری و شال هم نداره و با مقنعه میاد. ولی خب قرار شد یکی از روسریهامو بدم بهش. به ریرا هم زنگ زدم که اگه شد ببینمش. اِگِه! بعد دوتایی یه جوری ذوق میکردیم که انگار درحالت عادی تا حالا همو ندیدیم و نمیبینیم!
+خلاصه با ما همراه باشید. +حواسم هست تازگیا کامنتا کم شده برچسبها: دانشگاه
+
تاریخ | یکشنبه دهم اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت | 8:44 نویسنده | ستاره دریایی
|
سلام و درودهای بیکران. + این هفته هماتاقیم موند. یه هفته درمیون میره خونهشون.
پ. ن: آها راستی یادم رفت بگم که نيلو قراره تو همین ماه بیاد مهمان خوابگاهمون بشه. فردا باید برم معاونت خوابگاه و یه سری کارای اجاززه و تایید رو بگیرم. برچسبها: خرده فرمایشات
+
تاریخ | شنبه نهم اردیبهشت ۱۴۰۲ساعت | 7:55 نویسنده | ستاره دریایی
|
|