|
|
یکی از چیزایی که باعث میشه این روزا هر از چند وقت یه بار حس کنم این دیگه چه زندگیایه و چرا هیچی مثل قبل نمیشه و هر بار که به یه مانع میخورم حس کنم کم آوردم اینه که من دارم توی واقعیت زندگی میکنم. تا قبل این و توی این سالهایی که تگ کنکوری بودن بهم خورده بود، من مدام توی توهم و توی خیال زندگی میکردم. توی چیزایی که معلوم نیست بشه یا نشه. توی دنیای احتمالات من فقط ۵۰ درصدشو تصور میکردم. همین میشد که زندگی برام قشنگ و رنگیرنگی بود. دورم یه هالهی مثبت بود که به چیزای منفی راه ورود نمیداد. من درواقع با زندگی واقعی خیلی فاصله داشتم. یعنی اصن باهاش مواجه نبودم اونقدرا. توی محیط امن خونه بودم و درس میخوندم و کسی هم نزدیک میشد بهش میگفتم من هدف دارم و کنکور دارم. شاید برای همین هم بود که هر بار این زندگی رو تمدید میکردم. چون شاید میدونستم زندگی تو سایهی کنکور با وجود سختیهاش حداقل امنه. اما همه میدونیم که برای رشد کردن و تراش دادن گوهر وجودیمون چیزی که نیازه سختی و رنجه. برای همینم از وقتی تصمیم گرفتم توی همین رشته بمونم سختی پشت سختی، ضربه پشت ضربه... چون الان دارم تو دنیای واقعی زندگی میکنم. شایدم چون توی این سن باید یه جای دیگه میبودم و الان نیستم سختی و ضربهها اذیتم میکنه. و خب کاریش نمیشه کرد ستاره. من از ماتریکس خارج شدم و برای اینکه دوباره واردش بشم یا حداقل بهخوبی پشت سرش بذارم نیازه که ضربهها رو تحمل کنم. درواقع صبر کردن چیزیه که باید یاد بگیرم تو این فرایند. نمیخوام ۲۴ و ۲۵ سالگیم که میتونست بهترین سالهای عمرم باشه رو با استرس و فشار بگذرونم. فقط باید یکم سنگهامو با خودم باز بکنم. باید با مامان و بابا هم حرف بزنم. بیشترِ حال بدم بهخاطر اینه که اونا براشون سخته من تو این حال و روز باشم. وگرنه اگه اونا با این مسئله کنار بیان من دیگه مشکلی ندارم. نمیدونم. شایدم مثل بقیهی تصوراتم از مامانو بابا، اونا خیلی وقته با این مسئله کنار اومدن و منتظر اتفاقات خوب از طرف منن. ولی هر چقدرم بخوام خوب پیش برم آخرش اون چیزی نشد که هیچکدوممون انتظار داشتیم. این بدیهیترین قسمت ماجراست. نه زمان به عقب برمیگرده و نه اوضاع اونجوری میشه که من میخواستم. فقط باید به یه پذیرش برسم. نمیدونم برای رسیدن به این پذیرش چه چیزی میتونه کمکم کنه. شاید فقط صبر و گذشت زمان؟ چشمم با این دوتا هم زیاد دلگرم نیست. شایدم کارایی که قراره سال بعد انجام بدم و اگه خوب پیش برن یکم تسکینی باشه برای آلامم. برچسبها: دغدغه جات
+
تاریخ | جمعه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۲ساعت | 8:17 نویسنده | ستاره دریایی
|
امروز ظهر رفتم که ماکارونی درست کنم. ساعت ۲ بود فکر کنم که رفتم دست به کار شدم. دلیلشم این بود که سس ماکارونی رو از قبل درست کرده بودم و فریز کردم. وقتی رفتم تو آشپزخونه دیدم همهی گازها اشغاله. تقصیر خودم بود! دیر اقدام کرده بودم دیگه. یکی از بچهها اومد گفت روغن داری؟ گفتم آره و بهش دادم. همینطور که روغنو میریخت توی قابلمهی برنج و مخلوط میکرد گفت من خورشت به درست کردم. میخوای برات بیارم؟ گفتم ایول بابا! تو این امکانات کم و اینا! گفتم نه دستت درد نکنه الان غذام آماده میشه. گفت نه برات میارم. برچسبها: غرغریجات
+
تاریخ | پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۲ساعت | 20:51 نویسنده | ستاره دریایی
|
امتحانمو دادم و اومدم روبهروی دانشگاه روی نیمکت معروف به نیمکت کوفتی که سوالارو چک کنم. یه چیزی که خیلی جالبه اینه که سوال ۱ و ۲ سخت بود و جدا یادم نمیومد جوابشون چی میشه و واقعا خودمو باختم. مخصوصا اینکه براش خونده بودم و در طول ترم هم کلی تلاش کرده بودم. ولی خب بقیهی سوالا رو نوشتم و اومد سراغ اون دو تا سوال و خب یادم اومد و یه چیزایی نوشتم. بعدشم که رفتم چک کردم دیدم درست نوشتم دختر! خیلی خوشحال شدم جدا. خلاصه که اینم از این میانترم که بهخیر گذشت و امیدوارم نمرهی خوبی بگیرم ازش. + خدا میدونه سر بلیط گرفتن چقد سختی کشیدم. به دو سه نفر زنگ زدم و آخرش مسئول رزرو بلیط گفت باید صبر کنی اگه کسی کنسل کرد بهجاش رزرو کنی. منم ناامیدانه گرفتم خوابیدم و بعد که بیدار شدم یه تلاش دیگه کردم و دیدم شد! خیلی خوشحال شدم چون واقعا هیج ایدهای نداشتم اگه بلیط گیرم نیاد چیکار کنم. خلاصه اینم از این. + جداً برای این ترم باید نذر کنم. برچسبها: دانشگاه
+
تاریخ | یکشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۲ساعت | 23:6 نویسنده | ستاره دریایی
|
این هفته عالی بود. از روز سهشنبه بگم که چهارتا کلاس داشتیم که دوتاش جبرانی بود و آخر کلاس واقعا حس سوراخشدگی داشتیم! ولی خب برای درس واژه خیلی اکتیو بودم و استاد هم دیگه منو شناخت و خوشحالم چون همهش فکر میکردم قرار نیست حالاحالاها منو بشناسه! برای تمرینهای واژه هم رفتم پای تخته و خیلی مرتب نوشتم و اینا. علاوهبر اون برای ترجنهی اخبار فارسی به انگلیسی هم داوطلب شدم و اون یکی اخبار رو هم هی فعال بودم. خلاصه امیدوارم نمرهی فعالیت کلاسیم رو گرفته باشم. روز چهارشنبه هم سر کلاس فناوری و حوزههای نوین باز طبق معمول فعال بودم و سوالهای بهجا میپرسیدم و جوابهای درستی میدادم و کلا خیلی پروانهای بودم این هفته. اینکه از نظر بچهها شناخته بشم برام مهم بود. الان دیگه حداقل منو با اسم میشناسن و تو ذهنشون یه آدم فعال میام. اون روز یکی از بچهها درحالیکه از جزوههام عکس میگرفت گفت چقدر خوب جزوه مینویسی :) خلاصه که خدایا تشکرات! شکرا لکم :) سیزدهم هم جشن روز دانشجو بود و اگرچه خیلی خشک و خالی برگزار شد و چیز مادیای نصیبمون نشد ولی من کلی خندیدم و کیف داد و لذت بردم. شاید چون جودی نبود و بیشتر تونستم خودم باشم؟! نمیدونم.
+اون نگرانی هفتهی پیشم که میگفتم باید تا هفتهی اول دی بریم دانشگاه هم اوکی شد. چون استاد امتحان بلندیهای بادگیر رو میخواد یه هفته زودتر بگیره و این یعنی من میتونم هفتهی بعد برم خونه :)))) برچسبها: دانشگاه
+
تاریخ | جمعه هفدهم آذر ۱۴۰۲ساعت | 22:9 نویسنده | ستاره دریایی
|
امروز رفتم دانشگاه.با اینکه کلاس نداشتم. شنبهها باید پی کار و درس بگذره نه توی خوابگاه اونم تنها. رفتم کار تایپو انجام دادم. سعی کردم خوب ویرایشش کنم و به نوشتار تبدیلش کنم. بعدشم رفتم سازمان برای شرایط وام دانشجویی ولی گفت برای روزانههاست. با بغض برگشتم تو آسانسور و رفتم دوباره برای تایپ. یکم بعد راهی خوابگاه شدم. جدا این دنیا و روزگار و چرخ فلک چشه؟! تا کی باید تاوان داد؟ من علم اینو ندارم که آیا این دنیا بر پایهی انتخابها میچرخه یا یه برنامهی ازقبلنوشتهشده. نمیدونم اگه احیانا انتخاب اشتباه بکنیم آیا رها میشیم؟ رها میشیم و تاوان پس میدیم؟ تا کی؟ کاش میدونستم. روزای عجیبی رو میگذرونم. برچسبها: دانشگاه
+
تاریخ | شنبه یازدهم آذر ۱۴۰۲ساعت | 21:26 نویسنده | ستاره دریایی
|
هزار و یکی کار ریخته رو سرم که هر کدوم به هم هیچ ربطی نداره. و همین ربطی نداشتنه کارو سخت کرده. دیگه توان ادامه ندارم حس میکنم. من اینجوری بودم؟ ستارهی دریایی اینجوری بود؟ من می خودمو گم کردم؟ چرا اینجوری شدم؟ چرا یه کلاف گرهخورده شدم که هر بار همین وضعه؟ چرا یاد نمیگیرم چیکار کنم؟
فردا میرم دانشگاه کارمو انجام بدم. یه کار تایپ دارم، دورهی خط رو باید سر و سامون بدم تو ذهنم. جدیجدی دختره پوسترو طراحی کرد و گذاشت تو کانال دانشگاه. یه ترجنه به انگلیسی و یه reading comprehension کوفتیِ چغرِ و مسخره هم هست که برای سهشنبه باید آماده کنم. یه داستان کوتاه هم باید برای سهشنبه بخونم. برای دو تا درس چهارشنبه هم نمیدونم با کدوم روش درس بخونم. مثل قبل میانترم یا یه روش دیگه؟ چیزی که باعث شد میانترم رو خوب بدم این بود که سر کلاس خیلی گوش دادم و نکته مینوشتم و صبح امتحان هم نشستم پاور رو خوندم. این جلسه که شروع میانترم به بعد بود اومدم به جای نوشتن تو دفتر، جزوهی پرینتشده رو باز کردم و هرچی استاد میگفت و تو پاورپوینت بود از جزوه هایلایت میکردم و با خودکار مینوشتم. ولی خب خیلی نبود. ولی یه بدیای که داشت این بود که حواسم پس هایلایت کردن بود و حرفای استاد رو متوجه نمیشدم درست. تمرکزمو به هم میزد. باید یه بار دیگه حوزههای نوین رو با وویس گوش بدم بفهمم چی به چی بود. خلاصه که خدااااا خودت رحم کنننن برچسبها: دانشگاه, غرغریجات
+
تاریخ | شنبه یازدهم آذر ۱۴۰۲ساعت | 0:14 نویسنده | ستاره دریایی
|
امروز بدک نبود. استرس اینو داشتم که نکنه استاد ازم ناامید بشه که چرا کارگاهش رو نرفتم یا دورهی خودمو برگزار نکردم. ولی خب بهش گفتم که اون دختره که باهاش باید هماهنگ میکردم دیروز و امروز غایب بود. سردرد و گرسنگی مفرط هم سهم امروزم بود. به مامان و بابا هم گفتم که هفتهی اول دیماه همچنان کلاسهای دانشگاه پایدارن. امیدوارم گردو و فندق باز بیقراری نکنن. برچسبها: دانشگاه
+
تاریخ | چهارشنبه هشتم آذر ۱۴۰۲ساعت | 23:42 نویسنده | ستاره دریایی
|
بذارین از این روزای خوب و اکلیلی بنویسم. روزایی که میشه گفت دارم جوونه میزنم. با امید جوونه میزنم. دارم سبز میشم. اگه قراره سبز بشم الان، اینجا شروعشه. (سر کلاس واژه بودم، یهو استرس کنکورو گرفتم. بعد یهو یادم اومد کنکور لعنتیای در کار نیست و واقعا شکر! حتی اینکه این رشته رو تو دورهای قبول شدم که دنگوفنگ کنکور اینجوری نبود هم شکر! خوبه که انصراف ندادم و موندم. موندم تا بالاخره یه کاری کنم!) القصه. چند وقت پیش رفتم تو دفتر یکی از اساتید. این استادمون واقعا کاردرسته. از اون استاداس که انرژی میده و از اونجایی که از لحاظ انرژی و امید دادن مثل خودمه و آدم موفقی هم هست سعی میکنم باهاش تو کارایی مشورت بگیرم و از حرفا و تجربیاتی که میگه استفاده کنم. یه بار که برای ارشد با جودی رفتیم سراغش وقتی میخواستم برگردم به کاغذی که برنامهی کلاسی رو در اتاقش بود اشاره کردم و گفتم میشه من اینو با خط خودم بنویسم و براتون بیارم؟ گفت حتما و استقبال کرد. خلاصه آخر هفته یه draft ازش درست کردم و دیروز تکمیلش کردم. امروزم با جودی رفتیم تحویل دادیم و استاد بهشدت ذوق کرد. اول فکر کرد پرینته ولی بعد گفتم خودم نوشتم. اون وسط جودی ازم تعریف کرد و گفت استاد خطهای دیگهای هم بلده! و گفت چه خوب. میتونی از این راه درآمد کسب کنی و business minded باشی. گفتم استاد خودمم خیلی دوست دارم منتها یکم میخوام آموزشها کامل بشه. گفت چرا راه دور میری، توی همین دانشگاه. برو با خانم فلانی در این باره صحبت کن. منم میشم یکی از شرکتکنندههات و بهم یاد بده. بعد گفت چرا کارگاه فلان رو شرکت نکردی؟ گفتم استاد اصلا وقت نمیکنم. گفت من بهت یه تیکت میدم. تو بیا توی کارگاه من و رایگان هم نیست. چون من توی دورهی تو شرکت میکنم. و خیلی ذوق کردم. چون کارگاه استاد یه جوری بود که جدای از وقت، هزینهشم نداشتم چون برای کارگاه دیگهای هزینه کرده بودم. القصه ... این موضوع حل شد. و احتمالا فردا اولین جلسهش باشه. هرچند فعلا لپتاپ و اینا ندارم و باید روی دسکتاپ نصب کنم و امیدوارم حداقل بشه. خلاصه امروز حالم خوب بود. از اینکه توی مسیر خوبی قرار گرفتم و با همین چیزایی که قبلا نمیدیدم الان دارم به سمت سبز شدن میرم. دنبال چیزی که همیشه تو فکرم بود. اینکه توی دانشگاه یه کاری کنم. فقط نرم سر کلاسا. یه فعالیتی بکنم. عین بلوط. تا برام تجربه بشه، رزومه بشه، با آدمای درست و حسابی آشنا بشم و آیندهم رو از همینجا استارت بزنم. اینکه بالاخره یه نفر بهم پیشنهاد و ایده داد خیلی خوشحالم کرد. چون معمولا من کسی هستم که به بقیه ایده میدم تشویقشون میکنم یه کاری انجام بدن. +خدایا شکرِ خودت.🦋 برچسبها: خطاطیجات
+
تاریخ | دوشنبه ششم آذر ۱۴۰۲ساعت | 18:8 نویسنده | ستاره دریایی
|
امروز زودتر رفتم دانشگاه که باز توی کتابخونه دانشگاه ددرس بخونم. یه کتاب هم برداشتم بخونم که خوشم اومد و امیدوارم به انتها برسونمش. برای کلاس بعدازظهر هم داوطلب شدم و چون چند وقت بود جواب نداده بودم استاد موافقت کرد و رفتم پای تخته. استاد فایل رو پلی کرد و من تندتند نوشتم. خیلی از فایل این دفعه خوشم اومد. سخت نبود و اطلاعات به آدم میداد. ۹۸ درصدشو میفهمیدم. و خوب ترجمه شفاهی کردم و اسناد هم خوشش اومد. حتی از دفتر کلاسورم که دو قسمت کرده بودم و سگمنت سگمنت ترجمه کردم هم خوشش اومد. امیدوارم نتیجهی خوبی بده و به قول خودش یه مترجم شفاهی از ما دربیاد. هرچی خیره. + لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی برچسبها: دانشگاه
+
تاریخ | دوشنبه ششم آذر ۱۴۰۲ساعت | 0:7 نویسنده | ستاره دریایی
|
امروز بعد صبحونه یهو به سرم زد برم کتاب خونهی دانشگاه و درس بخونم. همین کارو هم کردم. و انتخاب خوبی بود! تا قبل نهار درس خوندم. رفتم سلف. باز برگشتم کتابخونه و درس خوندم و بعد که کارم تموم شد و البته یکم فراتر از تکلیفم ترجمه کردم برگشتم. حس خوبی داشتم که از روزی که کلاس نداشتم هم به نحو احسن استفاده کردم. بعدش به راحتی ۲شات دیدم، سریال دیدم، تو تلگرام چرخ زدم، چنلمو دوباره سرپا کردم و خلاصه مفید بودم دیگه. نیم ساعت پیش هم زنگ زدم به مامان و همهی اینا رو گزارش دادم. از بهبود سرفه و پوست صورتم مطلعش کردم و خیالشو از این بابت جمع کردم. خوشحالم. خوشحال از اینکه مامان دلش قرص باشه. +شکرت. برچسبها: دانشگاه
+
تاریخ | شنبه چهارم آذر ۱۴۰۲ساعت | 22:1 نویسنده | ستاره دریایی
|
|