نشستم پشت لپ تاپ و رو به روم گلیه که دیشب زیتون برام اورد. چقدر خوشحال شدم و ذوق کردم. یه گل رز صورتی خوشگل و متفاوت و قشنگ. اینکه حواسش به گل خریدن و گل دادن هست رو خیلی دوست دارم.

شنبه باید توی خوابگاه پذیرش بشم. 1000 تا صلوات نذر میکنم که کارا خوب پیش بره و توی همین خوابگاه باشیم حداقل یا چه میدونم یه جای خوبی گیرمون بیاد. خان بعدی آموزشه که باید 6 واحد دیگه بردارم. خدا رو شکر تداخل ندارن با چیز دیگه ای (البته امتحانا ممکنه داشته باشن) ولی بخاطر پیش نیازی نشد برشون دارم. بعد این همه سال دیگه واقعا پیشِ چه نیازی؟!

یکی دو روزیه که دارم فتوسنتز میکنم! باید حواسم بیشتر به خودم باشه.

+ شما چه خبر؟ اصلا کسی اینجا رو میخونه هنوز؟


برچسب‌ها:
خرده فرمایشات
+ تاریخ | سه شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۳ساعت | 19:37 نویسنده | ستاره دریایی |


ما یه اشتباهی کردیم و پاش وایسادیم. چه میدونستیم بقیه این اشتباهو هی چماق میکنن و میزنن تو سرمون. چه میدونستیم حالا که پاشدیم با بدبختی دستمونو گذاشتیم روی زانوهامون و بلند شدیم باید انرژی‌مونو به جای اینکه صرف خودمون کنیم ضدگلوله بخریم برای محافظت از نظرات بقیه. چه میدونستیم چیزایی که برای خودمون مهم نیست برای بقیه انقدر مهمه.

هعی ستاره...قبول داری چند وقته دیگه قوی نیستی؟ قبول داری تقی به توقی میخوره گریه میکنی؟ قبول داری سال قبل هر کاری میکردی اشکت درنمیومد و محکم وایساده بودی؟ الان چرا انقد نازک نارنجی شدی؟ چته دختر؟ چرا نوشتن یادت رفته؟ چرا اشک هاتو به کلمات تبدیل نمیکنی؟ خیلی خسته ای میدونم. میدونم دلت میخواد یه مدت طولانی برای خودت باشی و برنامه هات دست خودت باشه تا یکم حالت جا بیاد. ستاره تو تا الان خوب جلو اومدی. خیلی خوب جلو اومدی. تو بدون اینکه از کسی الگو بگیری اومدی جلو. روی پاهای خودت. مسیرت تاریک بود و تو هیچی نمیدونستی. تو تونستی از بین سرزنش های بقیه بیای بالا. بقیه ولی ندیدن جوونه زدنت رو. اونا هیچوقت قرار نیست ببینن و بدونن.

من متاسفم به خاطر تمام کارایی که نکردم. متاسفم به خاطر کارایی که کردم و نشد. ولی فقط میدونم باید این اتفاقا میفتاد. باید سرم میخورد به سنگ ولی خودم باید شاهدش می بودم. باید میفهمیدم که آدم توانمندی هستم توی این مسیر. باید میفهمیدم که ستاره فقط توی پزشک شدن ستاره نیست. بدون فیزیوتراپیست شدن و پرستار شدن هم میتونه یه ستاره عالی باشه.

احساس میکنم گیر کردم. دلم میخواد یه جای خلوت باشه و من و جانماز و قرآنم. بعد بشینم با خدا کلی حرف بزنم. از برنامه هام بگم. از اینکه ادما منو اذیت میکنن. از اینکه بد شدم. از اینکه چرا حوصله هیچکیو ندارم. از اینکه دلم میخواد از درس خوندن و دانشگاهم لذت ببرم. از اینکه دانشگاهمو دوست دارم. رشته مو دوست دارم. از اینکه برام تازگی داره.

خودم یه کاریش میکنم دیگه. خدایا فقط کمکم کن. میدونی که چی میگم؟ از اینکه میخوام روزا زود بگذره تا دانشگاهم تموم بشه که بقیه خیالشون راحت بشه بدم میاد. دلم میخواد این دو ترم باقی مونده رو هم تا آخرین روزهاش لذت ببرم و استفاده کنم. بله. روزای سختی هم پیش رو دارم و میدونم. ولی میخوام کارشناسی رو به خوبی تموم کنم. با تموم سختی هاش. حتی اگه توی یه روز دو تا امتحان داشته باشم. حتی اگه یه سری درسا رو فقط پاس کنم.

آینده رو نمیدونم. نمیدونم دقیقا باید چیکار کرد. هزار جور اتفاق میفته که باید طبق اون خودتو منعطف کنی. اون شب زیتون وقتی دید من حالم خوب نیست و براش حرف زدم این حرفا رو زد. گفت فعلا روی درست تمرکز کن. آینده رو بعدا توی آینده انجامش میدی. بهم حس تکیه‌گاه بودن داد. بخ اینکه حامی منه و تشویقم میکنه. که خب تا الان هم همینطور بوده و حرفا و حمایت هاش منو خیلی کمک کرده. به من یه اعتماد به نفس دیگه داده. اعتماد به نفسی که جنسش فرق داره.

+ خودمونیم ها... چقد خوبه که بعد از مدتها میتونم گریه کنم.

+ چه پستی نوشتم ولی! از هر دری غر زدم.


برچسب‌ها:
دغدغه جات
+ تاریخ | سه شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۳ساعت | 19:31 نویسنده | ستاره دریایی |


خبر جدید اینکه بلوط اشتباهی فایل‌های منو توی کامپیوتر حذف کرد و الان احساس خالی بودن میکنم. تمام عکس و فیلم و فایل و اینام اونجا بود. یه فایل هم داشتم که گهگگاهی داخلش مینوشتم.دیروز ریکاوری کردم و ظاهرا یه سریاشون برگشتن ولی نمیدونم چجوری باید آزادشون کنم. واقعا ناراحت و عصبانیم. کاش بلوط اینجا بود و خودش درستشون میکرد. کاش اصن همون روزایی که اینجا بودن یه سر میرفتم توی فایلم تا وقتی هست خودش درستش کنه. واقعا امیدوارم درست بشه.


برچسب‌ها:
خرده فرمایشات
+ تاریخ | دوشنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۳ساعت | 10:2 نویسنده | ستاره دریایی |