|
|
۲۳سالگی 🍺 برچسبها: مناسبات
+
تاریخ | سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۲ساعت | 0:0 نویسنده | ستاره دریایی
|
بهبه، بالاخره رسیدیم به شب تولد ستارهی دریایی! ستارهی دریایی؟ ستارهدریاییها وقتی دست و پاهاشون به یه تختهسنگ یا جایی بخوره کنده میشه ولی دوباره ترمیم میشه. قشنگه نه؟ عین تصمیمای لسن چند وقتم! اول از همه سلام به روی تکتک شماهایی که اینجا رو مدتهاست میخونید حتی بیصدا و چراغپایین. شمایی که گهگاهی میاین یه سرکی میکشید، نور اینجا رو روشن میکنید، گلها رو نیمنگاهی میکنید و میرید. تولد ۲۴سالگی منم بالاخره رسید. روز تولدم چند سالی میشه که روز بسیار فرخنده و خجستهایه برام. اصن نه فقط روز تولدم، بلکه کل مرداد، از روز اول تا آخرش انگار برای منه. روز تولدم انگار آفتاب از شرقتر میتابه، ابرا پفپفیترن و خلاصه هر توصیف و استعاره و حسن تعلیلی که هست و میشه گفت. چرا نباید خوشحال باشم از روزی که بهدنیا اومدم؟ این روز مال منه. بهم این لطف شده که بیفتم گوشهی این دنیا و زندگی بکنم حتی اگه قرار باشه یه وقتایی آرزوهامو نادیده بگیرم. هرکی اومد و تو شادی امروزم سهیم شد محکم بغلش میکنم و یه تیکه از کیکم رو بهش میدم. هرکی هم که نه، نمیگم مهم نیست، میگم اشکالی نداره. بههرحال بازم تولد منه و خوشحالم. اصن...اصن بذارین بیشتر از این ادامه ندم.
امسال، یعنی سن ۲۳سالگی سخت بود. بین زمین و آسمون مونده بودم، مدام فکر آینده و اینکه کنکور و رشته و دانشگاهم چی میشه توی سرم در رفتوآمد بود. آخر سر هم تصمیم درست رو گرفتم و هزاران کرور شکر و واقعا خوشحالم. بدون اغراق میگم. خیلی خوشحالم که امسال با وجود سختیهایش در کنار جودی بودم. بهم خوش گذشت.کلا بچههایی که کنارشون بودم خوب بودن. امسال بیشتر عمرم رو توی خوابگاه گذروندم و با بچههای خوبی آشنا شدم و ازشون خیلی چیز یاد گرفتم. روابطم با دوستام صمیمیتر شد. با نرگس بیشتر در ارتباط بودم. با هستی میرفتیم بیرون حتی معدود. عروسی بلوط نقطه عطف امسال بود. قبول شدن تو آزمون رانندگی رو هم به دیگر نقاط عطف ۲۳سالوی و مردادماه اضافه میکنم. امسال کار تدریس خصوصی رو شروع کردم و داره خوب پیش میره خداروشکر.
امیدوارم ۲۴سالگی عالی باشه. پر از موفقیت. پر از کارای جدید. خوشحالیها و شادیهای خودم در کنار خونوادم، تجربهی عشق حتی شاید، سفرهای خوب، خریدهای متعدد! خلاصه که خداروشکر که دارم ۲۳سالگی رو گذروندم. تجربهی خوبی بود. ☘️🍏 برچسبها: مناسبات
+
تاریخ | دوشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۲ساعت | 21:49 نویسنده | ستاره دریایی
|
خب سلام و عرض ادب. مشروح اخبار اینکه آزمون رانندگی قبول شدم😍 پریشب کلا خواب به چشمام نیومد. داشتم هم به آزمون رانندگی فکر میکردم هم اینکه به این فکر میکردم که یکی از زبانآموزام کلاس ششمه و اصلا کلاس ششم زبان نداره و حتی الفبا هم کار نکرده و من دقیقا با چه منطقی کتاب family 3 رو گذاشتم براشون. خلاصه خواب به چشمام نیومد. صبح بیدار شدم و سعی کردم استرس نداشته باشم. رفتم بهطرف آموزشگاه. خلوت بود چون ساعت ۹ و نیم بود. یه گوشه رو صندلی نشستم و یه دختری هم اومد کنارم و پرسید بار چندمته و بعدم گفت من دوبل بلد نیستم و سال پیش کلاس رفتم و تازه امسال اومدم آزمون بدم. آقا یکم بعد افسر موردنظر جهت گرفتن امتحان اومد و دقیقا همون افسری بود که یه بار منو رد کرده بود و نو اعصاب نو پیوی بود. یه لحظه داشت الوارهای کِشتیهام توی اقیانوس شکست فرو میرفت که باز خودمو آروم کردم. حالا این وسط یهو کاردکسم رو یه دختره داد دستم و گفت نوبت شماست. منم WHATگویان رفتم بیرون. داستان از این قرار بود که قبلا چهار گروه میشدن و سوار میشدن بهطور داوطلبانه. اما اینبار برحسب حروف الفبا یا هرچی صدا زدن. یه پسره پشت فرمون نشسته بود و داشت خوب رانندگی میکرد ولی هی افسره بهش استرس میداد. قشنگ کم مونده بود بکوبه تو سر خودش که چرا پسره فرمونو با یه دست گرفت یه جا. بابا تو زندگی واقعی یعنی هیچکی با یه دست رانندگی نمیکنه. عصر هم بعد ملاس رانندگی مامان کلاس زبان داشتم و سریع یه چیزی خوردم و بچهها اومدن. ازشون درمورد بکگراندی زبان دوباره پرسیدم و زبانآموز کلاس شیشمیم میدونین چی گفت؟ اینکه کتاب family 1 رو قبلا خونده و الفبا هم کار کرده + راستی، من یه چنل پابلیک توی تلگرام زدم. اگه تمایل داشتین کامنت بدین تا بهتون آیدی بدم. ☕ برچسبها: دست فرمون
+
تاریخ | چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۲ساعت | 20:45 نویسنده | ستاره دریایی
|
یکشنبه اولین جلسهای بود که دوتا بچهها اومدن و منم برای اینکه فضا عوض بشه براشون انیمیشن لوکا رو گذاشتم. کل یک ساعت و نیم به تحلیل انیمیشن رفت و خب این بده. چون من کلی لسن پلن ریخته بودم و اجرا نشد. ولی خب خیلی زود گذشت دیگه. امروز باید دومین جلسهشون میبود ولی ساعت ۵:۲۳ دقیقه یکیشون پیام داده که امروز دوستم نمیتونه بیاد میشه بذاریم برای جلسهی بعدی که اونم باشه؟ گفتم اوکی. ولی حرصمو درمیارن. منم مخالفت نمیکنم. ولی جلسهی بعدی که اومدن باید بهشون بگم اولا سر تایم بیاین و دیگه تا جلسهی آخر غیبت نداشته باشین و دوم اینکه حداقل اگه میخواین کنسل کنین یه روز قبل یا صبحش بهم بگین. نه ده دقیقه مونده به کلاس. ولی خب بدم نشدا. تا او موقع دیگه کتاباشون اومده. دیگه اینکه امروز با مامان رفتیم آموزشگاه رانندگی برای امتحان من گلی بعد فهمیدم باید کلاس میرفتم - _- خلاصه که امروزم راحت نشدم از این امتحان. نمیدونم چرا واقعا انقد پروسهی رانندگیم کش اومد. برچسبها: Teaching
+
تاریخ | سه شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۲ساعت | 20:52 نویسنده | ستاره دریایی
|
امروز باید میرفتم بیرون برای دو تا کار. اول گرفتن کارنامه و دوم پرینت یه سری چیزمیز برای کلاس فردا. کارنامه رو گرفتم. نگاهش کردم. عربی و زمینم بالاتر از قبل شده بود. دینی و شیمیم خیلی کم زیاد شده بود. ولی من فکر میکردم عربی رو ۲۰ بشم مثلا! یا مثلا ۱۹و۷۵. ولی زیست و ریاضیم جالب نبود و همون نمرههای قبلم بهتر بود. خیلی پرروام ولی به این فکر افتادم که کاش اعتراض میزدم! مثلا برای عمومیها حداقل. خلاصه رفتم کافینت و پرینت هم گرفتم و رفتم فروشگاه تا شیر و ژله بگیرم تا برای تولد مامان کیک و ژله درست کنم. نمیدونم چرا از دیروز ظهر پیشونی سرم درد میکنه. باید نمونهکار تحویل یه خانمی بدم، کتابم مونده، کارگاها مونده و نشستم دارم دیوید کاپرفیلد میخونم! راستی با تمدید سنواتم موافقت شد. توی فایلش نوشته بهشرط پرداخت هزینهی اضافی و شرایط خاص. فکر کنم منطورس معدله. امیدوارم هزینهی اضافیش مثل شهریه کم باشه و نجومی نباشه چون واقعا ناراحت میشم. و درمورد معدل هم که معدل این ترمم باتوجه به اینکه فعالیت کلاسی و اینا نداشتم بد نیست. میتونم اون واحدهایی که میخوام بردارم. فقط تنظیم خانواده هنوز نیومده! خب آخه مگه مجبور بودی ۷ تا سوال کلی و تشریحی دادی که هنوز وقت نکردی تصحیح کنی. یکم از استرسم کم شد. برم نمونهکار رو ارائه بدم. +خداوندا... شکرت. برچسبها: دانشگاه
+
تاریخ | دوشنبه نهم مرداد ۱۴۰۲ساعت | 16:36 نویسنده | ستاره دریایی
|
امروز یه جوری بودم. کلی کار داشتم. کلاً تابستونم رو با کلی کارتراشی برای خودم شروع کردم. چون بهنظرم تابستون باید یه کاری کرد. عین تابستون ۱۴۰۰ که دوسش داشتم. ویراستاری رو شروع کردم، روی زبانم کار کردم و کلا اتفاقای قشنگی مثل عقد بلوط و خانمشعله افتاد. حالا درسته اون وسطا کنکور گند زد به یه بخشیش ولی خب خودم اکتیو بودم و دوسش داشتم. امسالم گفتم خودمو بندازن وسط کلی چالش و درسته الان اینجوریم که «خدایا ۲۴ ساعت خیلی کمه برای انجام دادن کارها، لطفی کن و یا گردش شب و روز رو یه تغییری بده و یکم بهش اضافه کن یا به همین ۲۴ ساعت یه برکتی بده.» واقعا برنامهریزی هم گاهی کم میاره چون خیلی وقتا پیشامد پیش میاد و مجبوری برنامهتو بذاری کنار و به اون برسی. خلاصه امروز باید زنگ میزدم به دانشگاه برای کارای سنوات و اینا و واقعا نفسمو داشت میبرید. البته خیلی سعی کردم بهش اهمیت ندم و با خودم گفتم یه تلفنه دیگه. بعد از چند بار زنگ زدن و برنداشتن بالاخره گوشی رو برداشتن و صحبت کردم و اوکی شد. فقط البته یه بار دیگه باید درخواست میدادم. مشکل اینجاست که چند روز پیش به کارشناس آموزش پیام دادم و امروز ساعت ۶ عصر وویس داد و گفت دو ترم آتی رو باید درخواست بدی و ترم بعدیش یکم فرق میکنه و من از این میترسم. بعد نشستم یکم دودوتا چهارتا کردم و با خودم گفتم خدا هست. خدایی که تا الان منو به اینجا رسونده و خیلی جاها معجزه کرده پس از این به بعدشم قراره معجزه بکنه. واقعا امیدم به خداست. امیدوارم کارامو راست و ریس کنه. + این شبا اگه میرفتیم مسجد یا حسینیه دیگه از خدا نمیخواستم رتبهی کنکورمو فلان کنه تا فلان رشتهی فلان شهر قبول بشم. یه گوشه مینشستم و امام حسین رو واسطه قرار میدادم و میگفتم درسته که من گند زدم ولی حالا تصمیم گرفتم برگردم و توکل کنم. پس شما با خدا یه صحبتهایی بکنین و کارامو راستوریس کنین. جداً ولی هرچی که هست خوشحالم که بند نافم از کنکور بریده شد و لازم نیست دغدغهی نتایج رو داشته باشم و مردادم به نتایج آلوده بشه. البته هنوز یه استرس ریزی از قبل توی سلولهام مونده که امیدوارم کمکمک دفع بشه. بابا امشب گفت فردا برم کارنامهی ترمیم معدلمو بگیرم. با اینکه به دردم نمیخوره ولی میرم میگیرم که خیال همهمون راحت بشه. یه سری کارای پرینتی هم دارم که باید برای کلاس سهشنبه آماده کنم. + خدایا فقط اضطراب رو ازم دور کن و کمکم کن. خودت جورچین زندگی و درس و دانشگاهمو درست بچین. دمت گرم❤️ برچسبها: دغدغه جات
+
تاریخ | یکشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۲ساعت | 22:1 نویسنده | ستاره دریایی
|
برچسبها: کلاکت
+
تاریخ | یکشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۲ساعت | 19:39 نویسنده | ستاره دریایی
|
دیروز واقعا به خودم استراحت دادم. یکم کتاب خوندم، یکم فیلم دیدم و گذران زندگی کردم. البته شبش دیدم یکی از بچهها پیام داده و درخصوص کلاس خصوصیای که قرار بود براشون بذارم اوکی رو داده. واقعا فکر نمیکردم همت کنن و قبول کنن! بعد گفتم ساعت و روزش رو هماهنگ کنین و بهم بگین. باید خونه رو عین کلاس بچینم و یه لسن پلن خوب طراحی کنم. خیلی خوشحالش شدم واقعا. امیدوارم که خدا کمک کنه و چیز خوبی بشه. و واقعا ازم راضی باشن. امروز مامان میگفت خانم چانگ میگه معلم دخترش میگه (چه روایت در روایت شد) چیکار کرده که ریاضی و زبانش انقد خوب شده. امتحانای خرداد هماهنگ بود و یادمه سر این دوتا درس خیلی استرس داشت. خوشحالم که معلمش ازش راضیه و از پس این دوتا درس براومده. همین برای من کافیه که اگه چیزی رو درس میدم، طرف خوب یاد بگیره و بهکارش بیاد. دیگه عارضم خدمتتون که یه گلودرد بد و سرفههای خشک و دماغ ملتهب دارم که نمیدونم آلرژیه یا سرماخوردگی ناشی از خوابیدن با موهای باز زیر کولر! هرچی که هست خیلی خوشحال میشم زودتر بند و بساطش جمع بشه. سرماخوردگی توی تابستون اصلا قشنگ نیس. این همه تو زمستون مراقب خودم بودم که سرما نخوردم بعد آخرش تو چلهی تابستون باید شیشهی دیفن هیدرامین رو سر بکشم تا مرحمی بشه برای این سرفههای ناملایم. برچسبها: خرده فرمایشات
+
تاریخ | سه شنبه سوم مرداد ۱۴۰۲ساعت | 23:17 نویسنده | ستاره دریایی
|
این عنوان رو انتخاب کردم که سعی کنم حداقل تا اتمام ۲۳سالگی و شروع ۲۴سالگی هر روز اینجا بنویسم. نمیدونم عنوان خوبیه یا نه. میتونم بنویسم ۳۱ روز تا فرخندهتولدم! از چند روز قبل از شروع مرداد من بولتژورنال رو آماده کردم تا بتونم به کارام برسم. دیدن کارگاهها برام تو اولویته. بعدم ادیت کتابی که بهم دادن. زبان خوندن و یوتوبگردی و فیلم و سریال و کتاب و اینا. فعلا هم نمیخوام فرانسه رو بخونم. فعلا سعی میکنم تمرکزم رو بذارم رو انگلیسی. دیروز سایت برام باز شد و رفتم تا کارنامهمو ببینم. از اونجایی که اواخر ترم زد به سرم که همین رشته رو بخونم و امتحانا یه جورایی برام سخت بود چون زیاد سر کلاسا نبودم، دعادعا میکردم پاس بشم و خدایینکرده نیفتم. با ذکر سلام و صلوات و توسل وارد شدم و دیدم بهجز دوتا درس که هنوز نمرههاش نیومده همه رو پاس شدم و نمرههامم بهنسبت اینکه سرکلاسا نبودم و فعالیت آنچنانی نداشتم خوب بوده. تا الان بالاترین نمرهم ۱۸/۵ ئه که خب اگه اینم خیلی غیبت نداشتم بالاتر هم میشد. دوتا کتاب دارم میخونم. یکیش برای کارگاه کتاب و اون یکی برای چنل کتاب. فیلم و سریال هم سعی میکنم ببینم. دیشب که رفتیم حسینیه یکی از بچههای دبیرستانو دیدم. فارغ شده بود و کارگاه میذاشت. درمورد ارشدم که پرسیدم گفت کنکور داده ولی کارش جوریه که باید اصفهان باشه. بهم گفت کارگاهش ساعت پنجه و منم برم اما چون وارد دورهی فولیکولی شدم احتمالا نرم. امیدوارم مرداد خوبی رو سپری کنم و اتفاقای خیلی خوبی رو خدا برام رقم بزنه. ❤️ برچسبها: خرده فرمایشات
+
تاریخ | دوشنبه دوم مرداد ۱۴۰۲ساعت | 14:55 نویسنده | ستاره دریایی
|
|