|
|
چی بگم والا. واقعا نمیدونم. بین انجام یه کاری و انجام ندادنش موندم. میترسم. فقط وایسادم ببینم خدا میخواد برام چیکار کنم. ولی اگه بتونم توی این شرایط رشد کنم واقعا عالی میشه. فقط میدونم یه سری چالش ها دارم که روی شونه هام سنگینی میکنه و باید بتونم برش دارم. باید بتونم. باید از پسش بربیام. حالا هرچی که شد. اصن معلوم نیست شرایط کی خوب بشه. هیچوقت همه چیز با هم برای آدم نیست. ستاره خواهش میکنم دست خودت بهونه نده و شروع کن به کاری که باید. اعتماد میکنم به حرف استادمون. فقط کاش این ذهن گردشطلبم یکم منو رها کنه تا بتونم فقط روی نهایتا دو تا چیز تمرکز کنم. درس خوندن ستاره. تو وظیفهت الان درس خوندنه و اینکه این دو ترم رو به خوبی بگذرونی. کار کردن رو بذار برای وقتی که یه کوچولو (فقط یه کوچولو) از نظر تحصیلی شرایطت استیبل شد. برچسبها: دغدغه جات
+
تاریخ | دوشنبه سی ام مهر ۱۴۰۳ساعت | 16:22 نویسنده | ستاره دریایی
|
استرس دارم! بله! آخرین باری که اینطوری استرس داشتم یادم نمیاد. ولی استرسم از نوع استرس دوران کنکوره. جنسش شبیه اونه. ولی موضوع یکم فرق داره. دیشب با استرس خوابیدم، صبح با استرس بیدار شدم، خودم رو به ارامش دعوت کردم، تصمیم گرفتم برم گرمابه تا شاید گرمای آب منو آروم کنه. درواقع میدونم الان مسئله چیه و میخوام بذارم یکم توی وجودم خیمه کنه تا بتونم درست حلش کنم. تجربه بهم ثابت کرده صحبت فوری درمورد اون چیزی که اذیتت میکنه همیشه هم جواب درست نمیده. باید بذاری یکم جا بیفته. شاید اصن تو الکی بزرگش کردی. دیشب یهو احساس ترس کردم. از اینکه باید چجوری برنامه بریزم. چجوری اینجای زندگیم رو ببرم جلو. بذارم بادی به هر جهت بره یا نه. براش برنامه بریزم و سعی کنم تا جایی که میشه طبق اون پیش بره و اگرم نشد حالا آسمون که به زمین نیومده. من اتفاقا خیلی طرفدار چیزای یهویی ام. انگار بیشتر میچسبه! (لباسهای لباسشویی آماده ی پهن شدن هستند!) +اینکه بقیه دارن درمورد تاریخ عروسی من نظر میدن روی اعصابمه! خیلی ممنون واقعا! شما اگه نظرات سازندهتون رو نگین ام خودمون نمیتونیم به نتیجه برسیم! یکی از بچه ها میگفت یعنی نمیخوای بین دو ترم عروسی کنین؟! یه نفر دیگه میگفت اخه هر چی میره اونورتر همه چیز گرون میشه! یکی میگه سختت نیست؟ نخیر! سختم نیست. من یک ربات هستم! برچسبها: غرغریجات
+
تاریخ | پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۳ساعت | 10:49 نویسنده | ستاره دریایی
|
پلن این روزا اینه که چجوری برنامه بچینم که به کارای دانشگاه و کنکور و کار و اینجور چیزا برسم. از اونجایی ک تایم کلاسا به یه شکل نیست باید برنامه ای که میچینم انعطاف بالایی داشته باشه. نمیدونم باید آزمون و خطا کنم تا قلق کار دستم بیاد یا اینکه یه برنامه ای رو بنویسم و طبق اون رباتوار پیش برم. دوتاییشون اشکال دارن طبیعتا. امروز نوبت دکتر دارم و قبل رفتن میخوام یه کاری انجام بدم که فعلا چند روز انجامش میدم تا نهادینه بشه و بعد درموردش مینویسم. روز و روزگاران خوش! برچسبها: دانشگاه
+
تاریخ | دوشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۳ساعت | 8:34 نویسنده | ستاره دریایی
|
به نام خدا، من ستاره هستم و از همین روزهای نخستین دانشگاه کارم شروع شده! دیروز از یه سری منابع کنکور پرینت گرفتم و اگه تکالیف و درس و مشق دانشگاه بذاره میخوام برای کنکور شروع کنم (ان شا الله). با یکی از بچه های ورودی که پارسال فارغ شد و جزو رتبه های تک رقمی هم شد یه گروه زدیم با ایلناز و قرار شد ازش مصاحبه بگیریم و کلی سوال بپرسیم. همه چیز خوبه و این به دیدگاه خودم بستگی داره. درحالیکه دو روز قبل از شدت دلتنگی و حال بد نارم حت بود، دیروز و امروز اما به نظرم زندگی هنوز جای کار برای زندگی کردن داره. توی کتاب چهل نامۀ کوتاه به همسرم از آقا نادر ابراهیمی، یه جایی به همسرش گفت زندگی رو چیزی جدای از خودت نبین عزیز من. این یعنی زندگی تویی. زندگی چیزی نیست که از تو سوا باشه و حالا بخواد با تو بجنگه و در تضاد با تو باشه. در واقع این طرز فکر و دیدگاه تو هستش که نشون میده زندگی خوبه یا بد. سخته یا آسون. زیباست یا زشت. درنتیجه یه یا علی گفتم و دستمو گذاشتم روی زانوهام و ادامه دادم. راستش دیروز چند بار در طی روز مکالمات مستقیم و غیرمستقیمی درباره اینکه این دوران دانشگاه فقط بخش خیلی خیلی کوچیکی از عمرته پس دریاب و استفاده کن شنیدم. و خب آره. من بالاخره باید این دو ترم و این ایام زندگی توی مهمناسرا با 12 تخت و یه عالمه مگس رو بگذرونم. پس چه بهتر که با حال خوب بگذرونم. هوم؟ برچسبها: خرده فرمایشات
+
تاریخ | جمعه ششم مهر ۱۴۰۳ساعت | 10:12 نویسنده | ستاره دریایی
|
عصر بعد از آخرین کلاس خوابیدم. بیدار که شدم ۷ تا تماس بیپاسخ داشتم! تعجب کردم! طبیعی نبود! از آموزشگاه بود و دو تا از مادرهای بچهها. ترسیدم نکنه اتفاقی افتاده. مدیر آموزشگاه زنگ زد و گله کرد! از اینکه بچهها چیزی بلد نبودن. الان با خودم فکر میکنم بلد نبودن بچهها گلهای نیست که از من بشه. اگه انقدر به من اعتماد داشتن این حرفو نمیزدن. خیلی بد صحبت کرد باهام ولی من چیزی نگفتم. چون اینان داشتم که من کارمو خوب انجام دادم. اگه اینطور نبود بهونه میاوردم که فلان شاگرد تقصیر داشت یا غیبتهاش زیاد بود یا زمین کج بود. اما گفتم امکان نداره! گفتم حرفی ندارم که بزنم. و بعد عذرخواهی کردم. فردا زنگ میزنم به موسس آموزشگاه و باهاش در این باره صحبت میکنم. برام مهمه که بدونن من وقت کافی رو براشون گذاشتم و بچهها بیسواد بالا نیومدن. ولی چقدر این آموزشگاه روان منو بههم ریخت. از همون اول با طعنه و کنایه حرف میزدن. و میدونم که انتظار داشتن من مدام باهاشون راه بیام و تابع کامل باشم. اما خب همهی اینا تجربه شد. هیچوقت قرار نیست محل کار گل و بلبل باشه یا آدمهاش اونی باشن که ما میخوایم. شب با دو تا از بچههای جدیدالورود ارشد آشنا شدیم و حرف زدیم و سام خوردیم. یکیشون که نمیخواست قبول کنه این دانشگاه قبول شده پیشنهاد داد با هم اتاق برداریم.
کار آموزشی که یه کوچولو استرسشو داشتم امروز حل شد. خوشحالم واحدهایی که میخواستم رو دونستن بردارم.
با زیتون حرف زدم و حالم خوب شد. چقد خوب که این پسر هست توی زندگیم. شکر. 🌿🍓 برچسبها: غرغریجات
+
تاریخ | یکشنبه یکم مهر ۱۴۰۳ساعت | 23:57 نویسنده | ستاره دریایی
|
ظهر بود که رسیدیم خوابگاه. اول از همه رفتم سرپرستی که تکلیف خوابگاهمو مشخص کنم. فعلا دنبال یه جایی میگشتم که وسایلمو بذارم و یه تختی که کمی بسایم! وسایل رو با کمک مامانا بردیم داخل و بعدم رفتم برای خداحافظی. امان از خدافظی با آخرین نفر، زیتون. بغلش کردم. عطر تنشو بو کردم و چشمامو بستم. محکم بغلش کردم. بوسش کردم و بعد چارهای نداشتم جز اینکه رفتنشون رو تماشا کنم. بعد از خوردن ناهار تنها کاری که دلم میخواست انجام بدم خواب بود. و حقیقتا گوشت شد چسبید به تنم! نزدیکای عصر بود که تغییر مکان دادم. سرم تو کار خودم بود. وسایلمو تا حد نیاز چیدم توی کمد. آروم بودم. به حرفای بقیه گوش میدادم که از هماتاقیها و دوستاشون جدا افتاده بودن و کلی گله و شکایت میکردن. اگه ستارهی قبل بودم شاید منم آشوب بودم. اما تجربهی انتخاب اتاق سال قبل بهم فهموند که هیچ چیزی نمیتونه دائمی باشه و اونطور که میخوای پیش بره. درعوض میشه از راههای دیگه از کنار هم بودن لذت برد. شام رو با بچههای ترم قبل خوردم. خوب بود. ولی خودم اون صفای قبل رو ندیدم. حس مهمون بودن داشتم نه صاحبخونه. یکم با بچهها حرف زدیم و بعد اومدم پایین که زود بخوابم. نمیخواستم اولین روز کلاسها خوابالو و کسل باشم. صبحونه رو با طمانینه خوردم و آماده شدم برای دانشگاه. بهقول استادمون خسته نیستیم، آمادگیمون کم شده. و خب آره. این مدت من معلم بودم و تدریس میکردم. حالا باید خودم روی صندلی بشینم و گوش بدم و یاد بگیرم. برچسبها: دانشگاه
+
تاریخ | یکشنبه یکم مهر ۱۴۰۳ساعت | 23:48 نویسنده | ستاره دریایی
|
|