|
|
ظهر بود که رسیدیم خوابگاه. اول از همه رفتم سرپرستی که تکلیف خوابگاهمو مشخص کنم. فعلا دنبال یه جایی میگشتم که وسایلمو بذارم و یه تختی که کمی بسایم! وسایل رو با کمک مامانا بردیم داخل و بعدم رفتم برای خداحافظی. امان از خدافظی با آخرین نفر، زیتون. بغلش کردم. عطر تنشو بو کردم و چشمامو بستم. محکم بغلش کردم. بوسش کردم و بعد چارهای نداشتم جز اینکه رفتنشون رو تماشا کنم. بعد از خوردن ناهار تنها کاری که دلم میخواست انجام بدم خواب بود. و حقیقتا گوشت شد چسبید به تنم! نزدیکای عصر بود که تغییر مکان دادم. سرم تو کار خودم بود. وسایلمو تا حد نیاز چیدم توی کمد. آروم بودم. به حرفای بقیه گوش میدادم که از هماتاقیها و دوستاشون جدا افتاده بودن و کلی گله و شکایت میکردن. اگه ستارهی قبل بودم شاید منم آشوب بودم. اما تجربهی انتخاب اتاق سال قبل بهم فهموند که هیچ چیزی نمیتونه دائمی باشه و اونطور که میخوای پیش بره. درعوض میشه از راههای دیگه از کنار هم بودن لذت برد. شام رو با بچههای ترم قبل خوردم. خوب بود. ولی خودم اون صفای قبل رو ندیدم. حس مهمون بودن داشتم نه صاحبخونه. یکم با بچهها حرف زدیم و بعد اومدم پایین که زود بخوابم. نمیخواستم اولین روز کلاسها خوابالو و کسل باشم. صبحونه رو با طمانینه خوردم و آماده شدم برای دانشگاه. بهقول استادمون خسته نیستیم، آمادگیمون کم شده. و خب آره. این مدت من معلم بودم و تدریس میکردم. حالا باید خودم روی صندلی بشینم و گوش بدم و یاد بگیرم. برچسبها: دانشگاه
+
تاریخ | یکشنبه یکم مهر ۱۴۰۳ساعت | 23:48 نویسنده | ستاره دریایی
|
|