|
|
جدی میدونی دارم به چی فکر میکنم؟ به بدبختیهام. به بدبختیهای درسیم که تمومی نداره. به این عادت بد و وحشتناک اهمالکاری. همین عادت زشت که توی این چند سال کنکور، دقیقا دم کنکور بهش مبتلا میشدم و هرسال تکرار میشد و گند میزد به روح و روانم. و متاسفانه هنوزم سایهش توی درسای دانشگاهم دیده میشه. مثل الان که فردا دو تا امتحان میانترم تخصصی سخت دارم و نمیدونم به کدومش برسم و کدوم منبع کوفتی رو بخونم. چقد این حس و حال برام آشناست. چقد شبیه دوران جمعبندی کنکوره. ببین خوبیش اینه که جزوه نوشتم، سر کلاسا کامل گوش دادم و یه چیزایی بارمه ولی جزوه و پاورپوینت رو نخوندم و حداقل میدونم جزوه رو نمیخونم چون خوندنش حماقت محضه. حتی خود پاور هم سخته چه برسه به اون. فعلا میخوام یکم پاز بدم و استراحت کنم. شامی چیزی بخرم و بعد بشینم جزوهی دستنویس خودمو بخونم. یه سری چیزمیز بنویسم و بعد فردا صبح یه نگاهی به پاور بندازم. برچسبها: دانشگاه, غرغریجات
+
تاریخ | سه شنبه سی ام آبان ۱۴۰۲ساعت | 20:11 نویسنده | ستاره دریایی
|
فردا احتمالا نرم سر کلاس. سه تا کلاس داریم که نمیرم و میشینم برای دوتا میانترم چهارشنبه میخونم که واجبتره. درسای سهشنبه خیلی سخت نیست. میتونم از بچهها نثر رو بگیرم، متون مطبوعاتی رو هم که تو گروه میذارن چیکار کنیم. درمورد داستان کوتاه هم احتمالا داستان رو قراره آنالیز کنیم. کلا برای داستان کوتاه ماری نکردم و باید بعد از میانترم یه ماری براش بکنم چون امتحانش تداخل داره. باید جزوههاشو بنویسم یا یه دور جزوه رو بخونم. کتاب بلندیهای بادگیر رو هم شروع کنم به خوندن. آخيش این آخر هفته دیگه استرس ندارم. میانترم بعدی هم ترجمهی شفاهیهه جزوهش کامله. آخر هفته یه دور جزوهشو میخونم، یه دور کتاب رو برای امتحان میخونم و بعد میشینم کلیپ استادو میبینم که داوطلب بشم. برچسبها: دانشگاه
+
تاریخ | سه شنبه سی ام آبان ۱۴۰۲ساعت | 0:9 نویسنده | ستاره دریایی
|
امروز جلسهی چهارم فیلمای خطاطی رو دیدم. خوبه که نمیذارم جمع بشه. حتی با اینکه امتحان دارم. نهایت مگه چقدر وقتمو میگیره؟ خوشحالم. خودکارم خوبه، برگههای امتحان چون میده برای تمرین. ذوق دارم. هنوز ولی ایدهای تو ذهنم نیست که بعدش چیکار کنم. فعلا میخوام تمرکزمو بذارم روی درست نوشتن. برچسبها: خطاطیجات
+
تاریخ | سه شنبه سی ام آبان ۱۴۰۲ساعت | 0:6 نویسنده | ستاره دریایی
|
داستان مشهد همون دیشب تموم شد. رفتم به بلوط و خانمشعله زنگ بزنم. اون وسطا که میخواستم به خانمشعله زنگ بزنم بدجور گریهم گرفت. گریه کردم و بعد زنگ زدم به خانمشعله و تبریک گفتم. بعدش اومدم تو اتاق. بچهها نبودن. فقط جودی بود. دید دارم گریه میکنم ازم پرسید گریه کردی؟ گفتم آره. گفت چرا؟ گفتم دلم گرفته بود. بعد با هم دیگه گریه کردیم! بهش گفتم نمیخوام از عمد اذیت کنم یا باعث بشم تو نری مشهد. مسئله اینه که من الان رو مود مسافرت نیستم. دلم نمیخواد. حتی آخر ماه که قرار بود بریم شمال رو هم میخواستم به مامانم اینا بگم من نمیام و درس دارم. بچههای دیگه یا میخوان شب امتحانی درس بخونن یا هر چی. هیچکدوم هدفی ندارن. من مثل اونا نیستم. نمیگم اونا بدن. نه. فقط من کارم جدای اوناس. وقتی یه سری برنامه توی ذهنمه برای عملی کردنشون باید یه سری کارا رو بکنم یه سریا رو نکنم. مثلا بیشتر درس بخونم. کمتر برم بیرون. یکم با هم گریه کردیم. جودی گفت آخه من دوستت دارم و بهت وابسته شدم و فقط دو ماه دیگه با همیم. بعدش دوستیمون تموم میشه. گفتم اینطورا هم نیست. یکم حرف زدیم و خلاصه اوضاع بهتر شد و کسی هم دیگه درموردش حرف نزد. امروزم یکی از کلاسا کنسل شد و خوشحال شدم! هرچند که باید جبرانی بریم چون هفتهی قبلم کنسل شد ولی خب نیاز بود! +امروز یه بارون خوبی اومد. صبح هوا ابری بود. با جودی داشتیم میگفتیم آبان هم داره تموم میشه و یه بارون خوب نیومد. الانم در بالکن رو باز گذاشتیم و داریم یخ میزنیم ولی رفتیم زیر پتو! +یکمی از امتحان رو خوندم. برم یه زنگ به بابا بزنم و برم ادامهی درس. +خدایا شکرت. برچسبها: خرده فرمایشات
+
تاریخ | دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۲ساعت | 17:41 نویسنده | ستاره دریایی
|
قضيهی پست قبل حل شد تا حدودی. زنگ زدم به پشتیبانی سایت مورد نظر و مشکل رو گفتم. توی اتوبوس بودم و صدای خانمه رو به طور شنیدم. البته امیدوارم درست فهمیده باشم و خانم بوده باشه! چون بهش گفتم سلام خانم برچسبها: غرغریجات
+
تاریخ | شنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۲ساعت | 17:13 نویسنده | ستاره دریایی
|
پریشب دو تا محصول از دیجی کالا خریدم. امروز پیامش اومده که محصولتون درحال ارساله و کدشم اینه. کلی خوشحال شدم که چقد زود رسید و ایول و اینا. بعد مامور پستش زنگ زده میگه این منطقهای که فرستادینو من پیدا نمیکنم. باز یه آدرس دادم بهش گفت اوکی میارم. چند دقیقه بعد زنگ میزنه میگه قبلا اینجا داخل محدوده بود الان نیست. بیاین فلان جا حضوری تحویل بگیرین. گفتم من بلد نیستم اینجایی که میگین رو خودتون لطفا بیارین. برچسبها: غرغریجات
+
تاریخ | شنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۲ساعت | 12:55 نویسنده | ستاره دریایی
|
خیلی عجیبه. دراز کشیدم روی تختم. در بالکن رو باز گذاشتم و یه هوای یخ میوزه توی اتاق. آهنگ صیاد علیرضا افتخاری داره پلی میشه و دارم به این فکر میکنم که چه برههی زمانی عجیبی اسماعیل! هیچکدوم از آدمهای امن زندگیم کنارم نیستن. من تنها و کیلومترها دورتر ازشون دارم نفس میکشم. نه مامان و بابا کنارمن و نه حتی بلوط. قبلنا هرجا مامان و بابا کنارم نبودن بلوط بود. عین وقتی که قرار بود گردو به دنیا بیاد و ما با هم بودیم و خونه رو آماده میکردیم. خیلی وقتا. الان تنهای تنهام. حتی دیگه مثل قبل حس مالکیت به بلوط ندارم. یعنی هیچ حسی ندارم. اینو پذیرفتم که اون خانواده تشکیل داده. یادتونه چقد حساس بودم اون اوایل؟ زمان چه چیزا رو که عوض نمیکنه. + راستی با هستی دوستم. یعنی دوستیم. شاید بیست روز بعد از بحثمون دیگه با هم حرف نزدیم و جزو معدود وقتایی بود که طولانی شد حرف نزدنمون. قبلیش برمیگرده به تابستون ۹۷ سر انتخاب رشته! آخرشم خودم پیام دادم که بیا دوست باشیم و باز برگشتیم به هم. این بارم من پیام دادم. معتقدم برای دوستی که ارزش داره باید وقت گذاشت. ما دوباره به هم برگشتیم و شاید میشه گفت بیشتر دوستش دارم و امیدوارم اونم همچین حسی به من داشته باشه. امشب ولی یه چیز عجیب بهم گفت که انتظارشو نداشتم. یعنی اصن... نمیدونم. دلم میخواد گریه کنم ولی سعی میکنم بهش فکر نکنم. دلم میخواد هزارتا کار بکنم ولی امان از درسای دانشگاه... + باید بشینم هندرایتیگ رو شروع کنم. بهونهای نیست. یه کار ترجمهی داوطلبانه هم برداشتم که امیدوارم خوب پیش بره. مسئله اینه این روزا کارایی که بهخاطرش پولی نمیگیرم رو گذاشتم توی اولویت و اونایی که برام نون و آب داره رو زمین مونده. برچسبها: دلتنگیجات
+
تاریخ | شنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۲ساعت | 0:27 نویسنده | ستاره دریایی
|
Sayyad_ Alireza Eftekhari چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم؛ ای طُرْفهنگارم + تا حالا به لیریکسش توجه نکرده بودم. چقدر شعر قشنگیه. روح آدم رو نوازش میکنه. بهقول یکی از استادامون شعر بخونید که شعر روحتون رو لطیف میکنه. برچسبها: هندزفریجات
+
تاریخ | شنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۲ساعت | 0:24 نویسنده | ستاره دریایی
|
از دست خودم ناراحتم. توی این چهار ماه گذشته یادم نمیاد برنامهای نوشته باشم و عمل کرده باشم. تمرکز؟ برام یه شوخیه. از اونور دارم میبینم که مولتیتسکینگ میکنم و غرق شدم توی اقیانوسی با عمق دو سانت. To do list مینویسم و یه چیزای دیگه رو تیک میزنم. نه معلومه Jام نه معلومه Pام. اصن نمیدونم چرا اینجوری شد. مطالب رو توی فضای مجازی سطحی میخونم و مدام سیو میکنم برای روز مبادایی که میدونم هیچوقت نمیاد. همهش عجله دارم انگار. دلم پرایوسی اتاق خودمو میخواد. دلم پاییز و زمستون سال ۹۹ و ۱۴۰۰ رو میخواد گه زندگیم یه نظم قشنگی داشت. درس توش بود، روتین پوستی بود، یوتوبگردی بود، فیلم و سریال بود. چم شده من؟ کجام؟ برچسبها: دغدغه جات
+
تاریخ | جمعه بیست و ششم آبان ۱۴۰۲ساعت | 0:19 نویسنده | ستاره دریایی
|
برچسبها: دانشگاه
+
تاریخ | پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۲ساعت | 23:51 نویسنده | ستاره دریایی
|
|