|
|
داستان مشهد همون دیشب تموم شد. رفتم به بلوط و خانمشعله زنگ بزنم. اون وسطا که میخواستم به خانمشعله زنگ بزنم بدجور گریهم گرفت. گریه کردم و بعد زنگ زدم به خانمشعله و تبریک گفتم. بعدش اومدم تو اتاق. بچهها نبودن. فقط جودی بود. دید دارم گریه میکنم ازم پرسید گریه کردی؟ گفتم آره. گفت چرا؟ گفتم دلم گرفته بود. بعد با هم دیگه گریه کردیم! بهش گفتم نمیخوام از عمد اذیت کنم یا باعث بشم تو نری مشهد. مسئله اینه که من الان رو مود مسافرت نیستم. دلم نمیخواد. حتی آخر ماه که قرار بود بریم شمال رو هم میخواستم به مامانم اینا بگم من نمیام و درس دارم. بچههای دیگه یا میخوان شب امتحانی درس بخونن یا هر چی. هیچکدوم هدفی ندارن. من مثل اونا نیستم. نمیگم اونا بدن. نه. فقط من کارم جدای اوناس. وقتی یه سری برنامه توی ذهنمه برای عملی کردنشون باید یه سری کارا رو بکنم یه سریا رو نکنم. مثلا بیشتر درس بخونم. کمتر برم بیرون. یکم با هم گریه کردیم. جودی گفت آخه من دوستت دارم و بهت وابسته شدم و فقط دو ماه دیگه با همیم. بعدش دوستیمون تموم میشه. گفتم اینطورا هم نیست. یکم حرف زدیم و خلاصه اوضاع بهتر شد و کسی هم دیگه درموردش حرف نزد. امروزم یکی از کلاسا کنسل شد و خوشحال شدم! هرچند که باید جبرانی بریم چون هفتهی قبلم کنسل شد ولی خب نیاز بود! +امروز یه بارون خوبی اومد. صبح هوا ابری بود. با جودی داشتیم میگفتیم آبان هم داره تموم میشه و یه بارون خوب نیومد. الانم در بالکن رو باز گذاشتیم و داریم یخ میزنیم ولی رفتیم زیر پتو! +یکمی از امتحان رو خوندم. برم یه زنگ به بابا بزنم و برم ادامهی درس. +خدایا شکرت. برچسبها: خرده فرمایشات
+
تاریخ | دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۲ساعت | 17:41 نویسنده | ستاره دریایی
|
|