|
|
یکی از چیزایی که الان دارم درمورد خودم و زیتون بهش فکر میکنم اینه که از وقتی که دیگه توی فاز آشنایی قرار گرفتیم زندگی هنوز به همون منوال قبل جریان داره. اینطور نیست که وقتم گرفته بشه یا مدام درحال صحبت کردن به بهونه آشنا شدن باشیم و من این ویژگی رو خیلی دوست دارم. دلیلشم اینه که ما چت نمیکینم و اینو خیلی دوست دارم. البته اوایل فکر میکردم با چت کردن بهتر بشه حرف زد ولی به این نتیجه رسیدم که اینطور نیست و چه خوب که نوع آشناییمون اول حضوری و بعد تلفنی شد. اینطوری یه ساعت مشخص رو باهم حرف میزنیم و بعد تموم میشه. کسی هم این وسط دلخور نمیشه که من منظورتو توی چت نفهمیدم یا چرا یهو از چت رفت و از اینجور حرفا. دیشب بیشترین زمان مکالمه رو باهم داشتیم. حدودا 50 و خردهای دقیقه :) برچسبها: زیتون
+
تاریخ | پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت | 21:53 نویسنده | ستاره دریایی
|
رفتم آزمایش اعتیاد دادم. درواقع آزمایش ادرار. 🚶🏻♀
+ ساعت پنج و نیم رسیدم خوابگاه و وسایلمو گذاشتم داخل یخچال و گرفتم خوابیدم. ولی خوابم نگرفت. صبحونه که درست نخورده بودم، ناهار هم که توی راه بودم و صرفا یه انرژیزا خوردم با یه تیکه چیپس فلفلی. شامم رو هم که مرغ بود و غذای موردعلاقهم و البته مامانپز نصفشو خوردم و بقیهش رو ریختم دور. -____- انرژیم کمه. بعد شام رفتم سراغ گوشی و دیدم هم زیتون و هم مادرجون پیام داده. جواب پیام مادرجون رو دادم و گفتم که رسیدم. چون پرسیده بود رسیدم یا نه. بعدم زنگ زدم به زیتون و معذرتخواهی کردم. بندهی خدا دوبار زنگ زده بود و نگران شده بود و من چون سایلت بودم نشنیدم. گفتم حالم یکم بده و اینا و خستگی راه هم مزید بر علت شده. بعدشم گفت جواب آزمایش رو گرفته و اوکی بوده. فقط میمونه واکسن کزاز و کلاسها. برچسبها: زيتون
+
تاریخ | شنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت | 23:28 نویسنده | ستاره دریایی
|
داشتم استراحت میکردم که گوشبم زنگ خورد. نوشته بود «زیتون»! یه لحظه جا خوردم ولی حتی نمیدونستم چجوری شوکه بشم. این انگار چیزی بود که بهم میگفت «ببین جدیجدی واقعیه!» و اولش نمیدونستم جواب بدم یا نه. ولی جواب ندادن سختتر از جواب دادن بود. بنابراین چون توی اتاق هم کسی نبود آسودهخاطر جواب دادم. شمارهش رو مامان ظهر بهم داده بود و منم سیوش کردم. اول سلام و احوالپرسی کردیم و نمیدونم چرا اینجوری بودم که ببخشید نشناختمتون! با اینکه شمارهشو سیو کرده بودم! شاید چون هول کرده بودم و واقعا هم همینطور بود. سخت بود تلفنی حرف زدن. اونم وقتی فقط یه بار همدیگه رو دیدین و فقط درمورد یه سری مسائل حرف زدین. با اینحال ... خودش رو معرفی کرد و گفت زنگ زدم که هم تشکر کنم و هم حالتون رو بپرسم و شمارهم هم بیفته. گفت اگه سوالی دارین در خدمتم و منی که هنوز شوکه بودم و نمیدونستم چی باید بگم و مغزم خالی بود! بعد خودش درمورد تایم امتحانا پرسید و اینکه فرجهها امتحانا کِیه. و حالا اون وسط یه لحظه صدام قطع شد و خواستم برم بیرون که دیدم یه نفر داره به من اشاره میکنه و میگه لباسای لباسشویی برای شماست؟ و من گفتم عذرمیخوام من چند دقیقه دیگه تماس میگیرم خدمتتون! و بدو بدو رفتم و لباسامو از لباسشویی بیرون اوردم و گذاشتم توی بالکن و دوباره زنگ زدم! دوباره خودم زنگ زدم و معذرت خواهی کردم. و خب بحثمون رو ادامه دادیم. دو بار هم یه سکوت یکی دو ثانیهای داشتیم :) بله... اردیبهشتی که وقتی کوچیکتر بودیم با نجوا به فکر مهاجرت بودیم به ایتالیا، اردیبهشتی که درمورد آینده خیالپردازی میکردیم، اردیبهشتی که دیکشنری رو قرار بود شروع کنیم حفظ کنیم و اردیبهشتی که بهقول مامان احساس سبکی داره و همیشه دوست داشتم توی این فصل عشق رو تجربه کنم رسید. :) «و زیتون شخصیت جدید زندگی من شد.» برچسبها: زیتون
+
تاریخ | دوشنبه دهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت | 20:11 نویسنده | ستاره دریایی
|
امروز روز شلوغپلوغی بود یه جورایی. از صبح که رفتم سر کلاس و بعدش دبیر انجمن منو برد تو اتاق مسئول کارآفرینی تا درمورد جشن فردا و چیزایی که باید بنویسم حرف بزنیم. درنهایت قرار شد 50 تا جمله رو بنویسم و بقیهی کاراش بمونه برای فردا. بعدش اومدم توی اتاق و مشغول نوشتن توی وبلاگ شدم. ساعت 12 رفتم سلف و با خودم گفتم غذا رو با خودم بیارم توی اتاق و بعدم سریع آماده بشم و برم کارگاه آموزش روبیکی که قرار بود برای بچهها بذارم. تعداد خیلی کم بود اما بچهها خوششون اومد. حتی یکی از بچهها گفت داخل گروههایی که هست اطلاعرسانی میکنه تا بچهها بدونن چه کارگاهایی رو دارن از دست میدن! بعد از اون بچههای کلاس منتظر بودیم تا دورهمی اساتید شروع بشه. قرار بود یه دورهمی با اساتید جلوی ورودی دانشگاه داشته باشم؛ زیر سایهی درخت! به صرف هندونه! اساتید یکم دیر اومدن و منم برای اینکه حوصله بچهها سر نره شروع کردم به پرسیدن این سوال که چیشد وارد این رشته شدید و آیا انتظاراتتون رو برآورده کرد و ... . اساتید اومدن و از اول تعریف کردن. یکی از اساتید خیلی اتاقی وارد این رشته شده بود. یکی دیگه از اساتید این درس در اول نقظه ضعفش بود و بعد با سلف استادی تونست خودش رو به اینجا برسونه. یکی دیگه از اساتید به گفته خودش خیلی آگاهانه و برنامهریزیشده این رشته رو انتخاب کرده بود. خلاصه تا حوالی ساعت 4 یا شایدم بیشتر اونجا بودیم و بعد جلسه تموم شد. خیلی خوب و مفید بود بنظرم. برگشتنی خیلی خسته بودم. فوری رفتم شوخ از خیشتن رها منم و بشینم پای نوشتن نوتها. از طرفی باید اودیواسکریپت یه فایلی رو هم فردا به استدامون تحویل میدادم چون یکشنبه نشد و فقط توی دفتر خودم نوشته بودمش. برچسبها: دانشگاه
+
تاریخ | دوشنبه دهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت | 18:45 نویسنده | ستاره دریایی
|
امروز دبیر انجمن سر کلاس بهم گفت " ستاره میتونی برای 50 تا استاد بنویسی؟!" و این شد که آره. برای بزرگداشت روز استاد باید یه سری یادداشت روی کاغذ کاهی بنویسم و بعد پانچ کنم و به گل رز وصل کنیم. و اینطور که دبیر گفت چون از طرف مرکز کارآفرینیه یه مبلغی رو بهم میدن که خب راستش مهم نیس! واقعا میگم! یه جورایی خودم یه هدیهای درنظر میگیرم برای اساتید. البته هزینههای گل و اینا رو خودشون دارن میدن و درواقع من فقط دارم مینویسم! ولی خب بهرحال دارم هنرم رو به نمایش میذارم و یه جورایی تبلیغ هم میشه. دیگه اینکه میخوام برم کتابخونه و به مسئول کتابخونه بگم یه نفر دیگه بهجای من بذاره چون من اصلا وقت نمیکنم دیگه و به اندازه کافی کار ریختهشده روی سرم. همین الان باید یه مقالهای برای انجمن معرفیشده ازطرف نیلو پیدا و ترجمه کنم. از طرفی ترجمه درس خودم مونده و ویراستازیای که هنوز کاملش نکردم. اینم جدای اون ترجمهایه که باید با ایلناز انجام بدیمه! و خب آموزشگاه و تحقیق و اینجور چیزا هم هست که هنوز نرفتم یوتوب و کتابایی که خوندیمو مرور نکردم! و آره. این وسط کتابخونه یه کار اضافیه برام. و همین که یه تجربه اندکی کسب کردم و اون روح درون کتابدار بودنم اغنا شد (فعلا) کافیه. برچسبها: خرده فرمایشات, دانشگاه
+
تاریخ | دوشنبه دهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت | 12:7 نویسنده | ستاره دریایی
|
اگه این اردیبهشت، اردیبهشت دوران نوجوونیم باشه که با نجوا خیالپردازی میکردیم و منم رمان "بهانهی با تو بودن" رو میخوندم و روزای اوج من و قشنگی بود باشه، خیلی خوب میشه. برچسبها: خرده فرمایشات
+
تاریخ | جمعه هفتم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت | 17:1 نویسنده | ستاره دریایی
|
خیلی خوشحالم. برچسبها: دانشگاه
+
تاریخ | یکشنبه دوم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت | 21:39 نویسنده | ستاره دریایی
|
از شروع تعطیلات هفتۀ قبل تا الان بیشتر مشغول ترجمۀ درس ترجمۀ تشریحی بود. باید 1/3 مقاله رو ترجمه کنیم. راستش الان تازه میفهمم چرا استادمون انقدر روی نصب کردن این نرمافزار تاکید میکرد. واقعا ترجمه کردن باهاش خیلی لذتبخشتره. آخر این هفته باید برم خونه. کمکم باید برای درس مبانی دزس بخونم تا نمرۀ خوبی از میانترمش بگیرم. برای ترجمۀ اسناد هم میانترم داریم. این هفته تقریبا از لحاظ درسی مطبوعه. یکی از موارد سخت این ماه رفتن به آموزش برای داستان سنواته و بعدم اتاق اساتید برای مشورتگیری سر ارشد. هرچند که فکر کنم مطالعات رو ترجیح بدم. بولتژورنال اردیبهشت رو هم چند روز پیش آماده کردم و فقط میمونه یه همت عظیم برای انجام دادن کارا. باشد که همگی رستگار شویم. +خدایا بابت اینکه کنکور تجربی ندارم شکرت. برچسبها: خرده فرمایشات
+
تاریخ | شنبه یکم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت | 13:40 نویسنده | ستاره دریایی
|
|