امروز دبیر انجمن سر کلاس بهم گفت "

ستاره می‌تونی برای 50 تا استاد بنویسی؟!"

و این شد که آره. برای بزرگداشت روز استاد باید یه سری یادداشت روی کاغذ کاهی بنویسم و بعد پانچ کنم و به گل رز وصل کنیم. و اینطور که دبیر گفت چون از طرف مرکز کارآفرینیه یه مبلغی رو بهم میدن که خب راستش مهم نیس! واقعا میگم! یه جورایی خودم یه هدیه‌ای درنظر میگیرم برای اساتید. البته هزینه‌های گل و اینا رو خودشون دارن میدن و درواقع من فقط دارم مینویسم! ولی خب بهرحال دارم هنرم رو به نمایش میذارم و یه جورایی تبلیغ هم میشه.

دیگه اینکه میخوام برم کتابخونه و به مسئول کتابخونه بگم یه نفر دیگه به‌جای من بذاره چون من اصلا وقت نمیکنم دیگه و به اندازه کافی کار ریخته‌شده روی سرم. همین الان باید یه مقاله‌ای برای انجمن معرفی‌شده ازطرف نیلو پیدا و ترجمه کنم. از طرفی ترجمه درس خودم مونده و ویراستازی‌ای که هنوز کاملش نکردم. اینم جدای اون ترجمه‌ایه که باید با ایلناز انجام بدیمه! و خب آموزشگاه و تحقیق و اینجور چیزا هم هست که هنوز نرفتم یوتوب و کتابایی که خوندیمو مرور نکردم! و آره. این وسط کتابخونه یه کار اضافیه برام. و همین که یه تجربه اندکی کسب کردم و اون روح درون کتابدار بودنم اغنا شد (فعلا) کافیه.


برچسب‌ها:
خرده فرمایشات, دانشگاه
+ تاریخ | دوشنبه دهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت | 12:7 نویسنده | ستاره دریایی |