|
|
دیروز تازه سفره رو باز کرده بودیم که مامان زنگ زد. روز دانشجو رو بهم تبریک گفت و بعد گفت برات چیکار کنم؟ کیک که نمیتونم برات بپزم چون ازمون دوری. گفتم از راه دور بوسم کن! گفت پول چی؟ گفتم عالیه! پول همیشه خوبه!
+تکالیف این هفته رو تقریبا انجام دادم و فقط مونده نوشتن یه ترجمه روی کاغذ. بعد از اون کمی به خودم استراحت میدم و میرم به جنگ امتحان روز چهارشنبه برچسبها: مناسبات
+
تاریخ | شنبه هفدهم آذر ۱۴۰۳ساعت | 11:9 نویسنده | ستاره دریایی
|
شبی که میخواستم برم حرم، وقتی وارد اتوبوس شدم دزر رو دیدم که داره منو صدا میکنه و میگه بیام روی صندلی بشینم. دزر و مهگل کنار هم نشسته بودن و از بودنشون توی اتوبوس تعجب کردم! بیشتر بخاطر اینکه فکر نمیکردم بیان حرم. اتوبوس سریعا پر شد و مجبور شدم برم اتوبوس بعدی. توی اتوبوس که نشستم بهش پیام دادم برنامهشون چیه. گفت قراره بریم چای و شرینی بخوریم! و بعد پیشنهاد داد که بهشون بپیوندم. اول از همه رفتیم حرم و زیارت کردیم. دزر باز مثل دفعۀ قبل وقتی رسیدیم داخل حرم گفت باید چیکار کنیم؟ چجوری دعا کنیم؟ بهش گفتم و از اونجایی که داخل حرم خیلی شلوغ بود اومدیم داخل صحن. توی صحن دسته های عزاداری بود و دزر گفت یکم توقف کنیم. و بعد از اون رفتیم به سمت کتابفروشی که مهگل کتاب مدنظرشو بخره. فلافل و سمبوسه پیتزایی که هیچ شباهتی به پیتزا نداره و صرفا یه اسم تشریفاتی داره خوردیم و یکم جلوتر صف شله زرد دیدیم! دزر منو هل داد توی صف جلو و مهگل هم قبل از من شله زردشو گرفت! توی دنیای کتاب اول از همه دنبال کتاب برای تولد هستی گشتم و از فروشنده که پرسیدم گفت ندارن. درنتیجه رفتم به سمت کودک و نوجوان تا برای تولد خوهرزادۀ زیتون یه چیزی بخرم. یه کتابی رو پیدا کردم که به نظرم جالب اومد و اونو میتونم همراه با یه چیز دیگه براش بخرم. مقصد بعدی شیرینی فروشی ای بود که تقریبا هر وقت میرفتیم بیرون ازش خرید میکردیم. از اونجایی که بعد از خوردن شله زرد و سمبوسه و چای حجم معدهم از کیموس پر شده بود و هیچ شیرینی ای دلمو آب نمیکرد ترجیح دادم انتخاب رو بذارم برعهدۀ دزر و منم مثل اون شرینی لطیفه بخرم که اصلا از انتخابم راضی نبودم و واقعا به زور با چای سردشده فرو بردم! شیرینی طعم شیرینی های دیگه رو گرفته بود! و خب آره... راستش با اینکه بدون هیچ برنامه ای اون شب رو با هم گذروندیم ولی خوش گذشت. برگشتنی وقتی رسیدم خوابگاه اول به زیتون زنگ زدم و حالشو پرسیدم. به هستی هم پیام تبریک تولد گفتم و بالارخه 15 آذر رو به پایان رسوندم. :) برچسبها: آنچه گذشت
+
تاریخ | شنبه هفدهم آذر ۱۴۰۳ساعت | 11:0 نویسنده | ستاره دریایی
|
اینکه این ترم، با وجود اینکه هنوز دوازده واحدم مونده، انگار برای منم ترم آخره و این یکم غمم رو گین میکنه. چرا؟ چون درسای سخت و چغر و شیک و باکلاسمون این ترم بود و با تمام سختیش کیف میداد. حس خوب آکادمیک بودن بهم دست میداد. و خب نمیدونم ترم بعد با کدوم اساتیدم. انصافا درسای سخت خیلی سطحم رو بالا اورد. حتی میدونم بعدها در آینده قراره خیلی جلوتر بیفتم و ازشون استفاده کنم. دقیقا مثل یه سری درسای دبیرستان که هنوزم ازشون استفاده میکنم و چه بسا الان بهتر میفهمشون. راستش چند روزه دلم هوس درسای محاسباتی کرده! دلم میخواد استوکیومتری حل کنم، فصل ماده و انرژی فیزیک بخونم و تست بزنم و زوم کنم روی تصاویر بخش حواس زیست. بعد به خودم میام و توی دلم یه اخم ریزی به خودم میکنم و میگم ساکت. راستشو بخوای با اینکه یه وقتایی کفهی ترازوی آرزوهای قبل سنگینی میکنه برام ولی یه انگیزهی درونی بهم میگه باید این اقیانوس چند میلی متری رو عمیقتر کنی و به خودت ثابت کنی که میتونی. و ستارهی دریایی فقط بهواسطهی یه سری رشتهها و تواناییها ستاره نیست. تو خیلی خیلی توانمندتری. تو حتی هنوز یه سری توانمندیهایی داری که کشف نشدن. همونطور که دیدی کشف کردی و خودتم از شگفتزده شدی. میدونی چی میگم؟ برچسبها: دانشگاه
+
تاریخ | دوشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۳ساعت | 16:29 نویسنده | ستاره دریایی
|
امروز دیر از خواب بیدار شدم. به خودم اومدم و دیدم ساعت ۷:۵۹ئه. با این حال صبحونه و چای خوردم و راهی شدم. هوا سرد بود و این سردی رو دوست داشتم. توی کلاس خیلی حرف نزدم. یکی دو بار ترجمههامو خوندم فقط. دارم به این فکر میکنم که با اینکه ترجمههای خودم خیلی طول میکشه اما خروجی کار خیلی موردپسند اساتیده. یه فرقی با بقیهی ترجمهها داره و اینو بارها بهم گفتن. این بار که از هوش مصنوعی استفاده کردم احساس کردم براش اونجور که باید زحمت نکشیدم. احساس میکنم برای کارم باید عرق بریزم، باید کمرم نصف بشه، گردنم درد بگیره. میدونی! + اومدم زیر پتو، بیصدا دارم گریه میکنم و میدونم که بعدش قراره سردرد بگیرم. + فردا یحتمل میرم بیرون. برای خودم وقت بذار، خرید کنم، به کتابا سرم بکشم، جاهای جدید کوچیک و نهچندان لاکچری کشف کنم. + یه بار به هماتاقی سابقم گفتم تو حق اینو نداری که به آدما بگی با کی در ارتباط باشن یا نباشن. آدما حق انتخاب دارن که با تو باشن یا نه. و تو باید انقدر خوب باشی که اگرم قرار شد کسی رو انتخاب کنن، اون، تو باشی. تو رو ترجیح بدن. + شاید بهتره یکم بخوابم. برچسبها: دانشگاه
+
تاریخ | سه شنبه ششم آذر ۱۴۰۳ساعت | 13:14 نویسنده | ستاره دریایی
|
|