|
|
شبی که میخواستم برم حرم، وقتی وارد اتوبوس شدم دزر رو دیدم که داره منو صدا میکنه و میگه بیام روی صندلی بشینم. دزر و مهگل کنار هم نشسته بودن و از بودنشون توی اتوبوس تعجب کردم! بیشتر بخاطر اینکه فکر نمیکردم بیان حرم. اتوبوس سریعا پر شد و مجبور شدم برم اتوبوس بعدی. توی اتوبوس که نشستم بهش پیام دادم برنامهشون چیه. گفت قراره بریم چای و شرینی بخوریم! و بعد پیشنهاد داد که بهشون بپیوندم. اول از همه رفتیم حرم و زیارت کردیم. دزر باز مثل دفعۀ قبل وقتی رسیدیم داخل حرم گفت باید چیکار کنیم؟ چجوری دعا کنیم؟ بهش گفتم و از اونجایی که داخل حرم خیلی شلوغ بود اومدیم داخل صحن. توی صحن دسته های عزاداری بود و دزر گفت یکم توقف کنیم. و بعد از اون رفتیم به سمت کتابفروشی که مهگل کتاب مدنظرشو بخره. فلافل و سمبوسه پیتزایی که هیچ شباهتی به پیتزا نداره و صرفا یه اسم تشریفاتی داره خوردیم و یکم جلوتر صف شله زرد دیدیم! دزر منو هل داد توی صف جلو و مهگل هم قبل از من شله زردشو گرفت! توی دنیای کتاب اول از همه دنبال کتاب برای تولد هستی گشتم و از فروشنده که پرسیدم گفت ندارن. درنتیجه رفتم به سمت کودک و نوجوان تا برای تولد خوهرزادۀ زیتون یه چیزی بخرم. یه کتابی رو پیدا کردم که به نظرم جالب اومد و اونو میتونم همراه با یه چیز دیگه براش بخرم. مقصد بعدی شیرینی فروشی ای بود که تقریبا هر وقت میرفتیم بیرون ازش خرید میکردیم. از اونجایی که بعد از خوردن شله زرد و سمبوسه و چای حجم معدهم از کیموس پر شده بود و هیچ شیرینی ای دلمو آب نمیکرد ترجیح دادم انتخاب رو بذارم برعهدۀ دزر و منم مثل اون شرینی لطیفه بخرم که اصلا از انتخابم راضی نبودم و واقعا به زور با چای سردشده فرو بردم! شیرینی طعم شیرینی های دیگه رو گرفته بود! و خب آره... راستش با اینکه بدون هیچ برنامه ای اون شب رو با هم گذروندیم ولی خوش گذشت. برگشتنی وقتی رسیدم خوابگاه اول به زیتون زنگ زدم و حالشو پرسیدم. به هستی هم پیام تبریک تولد گفتم و بالارخه 15 آذر رو به پایان رسوندم. :) برچسبها: آنچه گذشت
+
تاریخ | شنبه هفدهم آذر ۱۴۰۳ساعت | 11:0 نویسنده | ستاره دریایی
|
|