|
|
امروز خوب بود. درس خوندم، فیلم دیدم، رقصیدم حتی، یکم به موهام مدل دادم، چندتا روسری رو با مدلای مختلف سر کردم، چیپس و ماست خوردم، از این بادومزمینیهای تند و فلفلی خوردم، با مامان تلفنی حرف زدم، با گردو تلفنی حرف زدم و خلاصه خیلی خوب بود. بچهها هم ساعت ۴ رفتن و احتمالا یکشنبه-دوشنبه ببینمشون. فردا شبم احتمالا(ایشالله) برم حرم. امروز رفتم سالن مطالعه و از وقتم گذاشتم برای نوشتن جزوهی تنظیم خانوادهی عمومیِ یک واحدی
برچسبها: خرده فرمایشات
+
تاریخ | چهارشنبه سی ام فروردین ۱۴۰۲ساعت | 23:53 نویسنده | ستاره دریایی
|
اومدم اینو بنویسم و برم که من الان کتابای فردامو از الان آماده کردم و همچین چیزی قبلا برای من آنلاک بود تو دانشگاه برچسبها: دانشگاه
+
تاریخ | شنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۲ساعت | 22:17 نویسنده | ستاره دریایی
|
از این روزا بگم و حس و حال خوبش. اینکه شبای قدر جزو اولین شب قدرام بود که بدون خانواده بودم و با بچههای دانشگاه رفتیم مسجد و حرم. چقد زیبا و احتمالا تکرارنشدنی بود. شب اول جودی هم باهامون بود و من نمیدونستم دوست داره تو این مراسم شرکت کنه یا نه. خیلی هم اصرار نکردم ولی دیدم خودش وقتی دید داریم آماده میشیم آماده شد. چند نفر بودیم. یکی از بچهها که من معمولا باهاش میرم حرم بهعلاوهی بچههای اتاقمون و همکلاسیشون. عجیب بود. با هر اعتقادی که داشتن اصرار میکردم اون شب حتما بیان و تو مراسم شرکت کنن. شب اول از ثبت نام حرم جا موندیم و این شد که رفتیم تو مسجد دانشگاه بغلی. اولش فکر کردیم فقط یه سری دانشجو باشن اما خیلی از مردم هم اومده بودن اونجا. ژتون سحری هم بهمون دادن. شب خوبی بود و قشنگ سبک شدم. شبای بعد قسمتمون شد بریم حرم. شب دوم جای سوزن انداختن نبود. حتی برای من و دوستم که سرجمع چهار وجب جا نیاز داشتیم! نهایتا یه بار یه جا پیدا کردیم که دقیقا روبروی کولر بود و تا فریز شدن فاصلهای نداشتیم! بعدش دیگه یه دور زدیم و یه جا پیدا کردیم. اون شب هم خیلی چسبید و روحمون جلا پیدا کرد. شب سوم به اتفاق دوستم و یه سری از بچههای رشتههای دیگه تو اتوبوس بودیم و واقعا خوش گذشت. حتی توی اتوبوس دعای مجیر هم خوندیم! این بار یه جای متفاوت نشستیم و درواقع رفتیم توی زیرزمین. برگشتنی هم باز کنار همون بچهها بودیم و کلی گفتیم و خندیدیم. واقعا عالی بود. با خودم میگم اینکه من امسال قسمتم شد و شبای قدر تو حرم بودم چیزی بود که پارسال تو شبای قدر برام مقدر شده بود و این خیلی قشنگه. الانم منتظرم اذان صبح رو بده تا نمازمو بخونم. دیگه اینکه برای کارگاهی که یکشنبههاست ثبتنام کردم و براش ذوق دارم. و اینکه دیروز مامان بهم زنگ زد و کلی حرف زدیم و بهش درمورد ترمیم معدل و کنکور گفتم و اوکی بود. همین باعث شد سبک بشم و حالم خوب بشه. راستش از اونجایی که یکم تنبلیم میشه این روزا اینجا بنویسم ترجیح میدم همین الان که دستم گرم شده درمورد تجربهی ماه رمضون تو خوابگاه بنویسم. در یک کلام باید بگم عالی بود برام خداروشکر. اینکه برای سحری تو لاین خودمون یه سری افراد مشخص بیدار میشن و سحری میخورن، اینکه با ذوق ساعت ۶ونیم سفرهی افطارو باز میکنم برای خودم، حال خوبی که روزه گرفتن بهم میده همه و همه برام بهترین تجربه بود. امیدوارم آرزوهایی که تو شبای قدر کردیم برآورده بشه. آمین... برچسبها: دانشگاه
+
تاریخ | شنبه بیست و ششم فروردین ۱۴۰۲ساعت | 4:18 نویسنده | ستاره دریایی
|
با خودم میگم انقد بغرنجش نکن ستاره. چرا اذیت میکنی ذهنتو. ذهنی که باید فعلا در آرامش باشه تا بتونه کارشو درست انجام بده. از پسش برمیای. تلاشتو بکن بعد بگو خدایا هرچی به صلاحمه. هرچی از دستم برمیاد. لیاقتشو دارم. نشستم وویسای ویدا رو گوش دادم. وویسایی که شاید دو سال پیش بهم داده بود. حرفاشو یه بار دیگه مرور کردم. با خودم میگم بغرنجش نکن ستاره. به جای اینکه به سختی و شدن و نشدنش فکر کنی سرتو بنداز پایین و انجامش بده. برام دعا کنید بچهها. دعا کنید امسال نتیجهی خوبی از کنکور بگیرم. برام مهمه. برام دعا کنید که محتاجم به دعاهاتون. برچسبها: کنکور
+
تاریخ | پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۲ساعت | 11:12 نویسنده | ستاره دریایی
|
سیزدهبهدر تروتمیز و جمعوجوری بود. در لحظه زندگی کردم و نگرانیای بابت دانشگاه نداشتم. البته الان لازم دونستم بیام و غر بزنم. بلوطاینا چند روز پیش رفتن قشم. کلی هم به من اصرار کردن که باهاشون برم ولی خب دلمم نمیومد بدون مامان و بابا برم قشم. هرچند که اگه میرفتم آب و هوام عوض میشد اما همینکه موندم و برنامه ریختم برای خودم و تصمیماتم رو تثبیت کردم خودش کلی منو جلو انداخت. تو عروسیتون جبران کنیم! برچسبها: کنکور
+
تاریخ | یکشنبه سیزدهم فروردین ۱۴۰۲ساعت | 22:57 نویسنده | ستاره دریایی
|
با بابا و گردو داریم میریم یه سری درخت بکاریم. منم گفتم برم باهاشون چون نمیدونستم میتونم روزه بگیرم یا نه. حداقل حکم مسافرو داشته باشم و اینکه یکمی هم رانندگی کنم. چهار روز دیگه میرم خوابگاه و باز اونجا دلم برا رانندگی تنگ میشه.
برچسبها: خرده فرمایشات
+
تاریخ | شنبه دوازدهم فروردین ۱۴۰۲ساعت | 10:34 نویسنده | ستاره دریایی
|
امروز قرار بود بریم عیددیدنی ولی چون مامان حالش خوب نبود کنسل شد. من تصمیم گرفتم اون کتاب نوستالژیه رو بخونم ولی از اونجایی که حس کردم دیگه مثل دوران بچگی برام جذاب و کاربردی نیست رهاش کردم. بعدم بابا زنگ زد که فاطیمااینا دارن میان خونهمون.
بعد از نهار قرار شد من و بابا و گردو و فندق بریم عیددیدنی. مامان چون صحبت کردن براش سخت بود نیومد. من استایل سبزمو زدم و عجب چیزی دختر! ینی مامان چیزی برام بدوزه و بد باشه؟ هرگز!
به عمهها سر زدیم و اینجوری بود که هرجا میرفتم میگفتن چه لباسی! مامانت دوخته یا خریدی؟ بعدم کلی از دستوپنجهی مامان تغریف میکردن. یه مقداری هم عیدی گرفتم و بعدم مامان و بابا بهم عیدی دادن (به علت کمبود اسکناس عیدی ما رو امروز دادن.)
اومدیم خونه و احتمالا یکم درس بخونم و برم سریع بخوابم که سحری بیدار بشم. مامان میگه «ستاره، فردا روزه میگیری؟»
اینجوری بودم که of course I do!
دیگه همینا.
برچسبها: خرده فرمایشات
+
تاریخ | چهارشنبه دوم فروردین ۱۴۰۲ساعت | 22:36 نویسنده | ستاره دریایی
|
ما سال نو رو تحویل گرفتیم در حالیکه من از ساعت یازده گرفتم خوابیدم و ده دقیقه مونده به سال تحویل بیدار شدم. با لباس تو خونهای و موهایی که از ظهر دماسبی بسته بودم دوزانو نشستم رو مبل و سعی کردم تمرکز کنم برای دعا. آیةالکرسی رو هم خوندم تو دلم و نزدیک سال تحویل بابا بلندبلند دعا میکرد و منم تو دلم تایید میکردم و امین میگفتم بعد سال تحویلم با خانمشعله بلوط حرف زدیم. اونا شیفت بودن. امسال هیچ برنامهای برای تبریک فرستادن ندارم. نمیدونم بفرستم یا نه خلاصه که خداجون... ما امسالو تحویل گرفتیم و صحیح و سالم میدیدمش بهتون که حواست به ما باشه. خیلی هوامونو داشته باش. ❤️
+
تاریخ | چهارشنبه دوم فروردین ۱۴۰۲ساعت | 10:58 نویسنده | ستاره دریایی
|
ما سال نو رو تحویل گرفتیم در حالیکه من از ساعت یازده گرفتم خوابیدم و ده دقیقه مونده به سال تحویل بیدار شدم. با لباس تو خونهای و موهایی که از ظهر دماسبی بسته بودم دوزانو نشستم رو مبل و سعی کردم تمرکز کنم برای دعا. آیةالکرسی رو هم خوندم تو دلم و نزدیک سال تحویل بابا بلندبلند دعا میکرد و منم تو دلم تایید میکردم و امین میگفتم بعد سال تحویلم با خانمشعله و بلوط حرف زدیم. اونا شیفت بودن. امسال هیچ برنامهای برای تبریک فرستادن ندارم. نمیدونم بفرستم یا نه خلاصه که خداجون... ما امسالو تحویل گرفتیم و صحیح و سالم میدیمش بهت که حواست به ما باشه. خیلی هوامونو داشته باش. ❤️
+
تاریخ | سه شنبه یکم فروردین ۱۴۰۲ساعت | 1:30 نویسنده | ستاره دریایی
|
|