امروز قرار بود بریم عیددیدنی ولی چون مامان حالش خوب نبود کنسل شد. من تصمیم گرفتم اون کتاب نوستالژیه رو بخونم ولی از اونجایی که حس کردم دیگه مثل دوران بچگی‌ برام جذاب و کاربردی نیست رهاش کردم. بعدم بابا زنگ زد که فاطیما‌اینا دارن میان خونه‌مون. بعد از نهار قرار شد من و بابا و گردو و فندق بریم عیددیدنی. مامان چون صحبت کردن براش سخت بود نیومد. من استایل سبزمو زدم و عجب چیزی دختر! ینی مامان چیزی برام بدوزه و بد باشه؟ هرگز! به عمه‌ها سر زدیم و اینجوری بود که هرجا میرفتم میگفتن چه لباسی! مامانت دوخته یا خریدی؟ بعدم کلی از دست‌وپنجه‌ی مامان تغریف میکردن. یه مقداری هم عیدی گرفتم و بعدم مامان و بابا بهم عیدی دادن (به علت کمبود اسکناس عیدی ما رو امروز دادن.) اومدیم خونه و احتمالا یکم درس بخونم و برم سریع بخوابم که سحری بیدار بشم. مامان میگه «ستاره، فردا روزه میگیری؟» اینجوری بودم که of course I do! دیگه همینا.
برچسب‌ها:
خرده فرمایشات
+ تاریخ | چهارشنبه دوم فروردین ۱۴۰۲ساعت | 22:36 نویسنده | ستاره دریایی |