«ستاره دریایی داره مغزشو از دست میده.»

این کوتاه ترین و جامع ترین جمله ایه که میتونه منو توصیف کنه. و اصلا طنز و شوخی نیست. من دارم به معنای واقعی کلمه مغزمو از دست میدم و نمیدونم باید چیکار کنم. فقط نشستم یه گوشه و دارم نگاه میکنم ببینم چی داره میشه و گهگاهی با تمام زوری که ندارم تلاش میکنم. من واقعا دارم مغزمو از دست میدم و نمیدونم باید چیکار کنم. و احساس میکنم خیلی داره خطرناک میشه. شاید لپ تاپو خاموش کنم و برم زیر پتو و یکم بخوابم و این اضطراب رو بذارم داخل یه اسپور.


برچسب‌ها:
دغدغه جات
+ تاریخ | دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۳ساعت | 13:25 نویسنده | ستاره دریایی |


توی به‌اصطلاح سالن مطالعۀ خوابگاه نشستم و دارم چای دارچین و گل محمدی‌م رو هورت میکشم و با هر جرعه‌ش یه جون به جونام اضافه میشه. دیشب به بلوط زنگ زدم تا روزش رو تبریک بگم. یه تبریک ویژۀ دیگه هم بهش گفتم و قرار شد وقتی رفت خونه باهاشون ویدئوکال بگیرم. اما از اونجایی که حس کردم شاید خیلی خسته‌ست احتمالا امشب بگیرم. حالم چند روزیه بهتره و هورمونا دارن به قوت خودشون میرن جلو!

+ یه استایل زمستونی مدنظرمه که اگه بتونم بخرمش خیلی خوب میشه! فعلا یکم بره جلو و تصمیمم یکم جا افتاده بشه بعد! ترجیحم فعلا خرید حضوریه چون اون لباسی که توی یه پیج دیدم ممکنه برام کوتاه باشه.

+دیروز داشتم فکر میکردم این اخرین پاییزیه که من توی این دانشگاه سپری میکنم. یکم غم‌انگیزه. باید این دانشگاه و خوابگاه رو با تمام خاطراتی که داره بذارم و برم. هر سالش یه خاطره‌ی مجزا و منحصر به فرد داره.هیچ سالی شبیه قبل نیست. شاید هیچوقت نشد اتاقی که دلمون میخواد با آدمایی که دلمون میخواد رو داشته باشیم ولی جالبه که ما بالاخره روزها رو سپری کردیم و الان که دارم نگاه میکنم خیلیم خوب سپری شد. تجربه شد بهرحال! میدونم یه روزی دلم برای الان تنگ میشه. روزایی که برای شستن لباسا باید بریم به ضلع شرقی طبقه و شاید عجیب باشه ولی مسافت طی شده به طبقۀ دوم و سوم خیلی نزدیکتر از لاین شرقی طبقۀ خودمونه! روزایی که آشپزخونه انقد شلوغه که تصمیم میگیرم با کلی وسیله برم توی یه طبقۀ دیگه آشپزی کنم. روزایی که ورزش میکنم اما نه توی باشگاه؛ بلکه توی اتاق چون باشگاه برای ما نیست!روزایی که مجبورم چند نوبت مسافت خوابگاه به دانشگاه رو برم. شبایی که با زیتون تلفنی حرف میزنم و اتفاقات روزمو براش میگم.شبایی که دلتنگ زیتون و خانواده میشم. روزایی که به لاین شرقی سر میزنم و خاطرات ترمای قبل رو مرور میکنم. میدونم که دلم برای این روزا هم تنگ میشه.


برچسب‌ها:
دانشگاه
+ تاریخ | جمعه هجدهم آبان ۱۴۰۳ساعت | 10:31 نویسنده | ستاره دریایی |


حقیقتا یه چند روزی بود داشتم از دلتنگی خفه میشدم. دیروز و دیشب (آخرای شب) و صبح که دیگه به ماکسیمم‌ترین حالتش رسید. یاد حرف حامد عسگری توی کتاب خال سیاه عربی می‌افتادم که کیگفت «بغض مثل خشت خیس گیر کرده توی گلوم». اینجوری که میشم نمیدونم باید از آدما دوری کنم یا بذارم بهم نزدیک بشن و آرومم کنن. صبح با یه بغض مسیر خوابگاه تا دانشگاه رو طی کردم. هوا سرد بود. با خودم گفتم اگه کسی گفت چرا هی دماغتو فین‌فین میکنی شاید فکر کنه به خاطر سردی هواست! سر کلاس که بودم سعی کردم حواسمو بدم به درس. ساعت اول گذشت و توی استراحت بین دو تا کلاس یکم با بچه ها حرف زدیم و بعدم کلاس بعدی شروع شد. سعی کردم یکم مزه بریزم. به قَیِّمه (مونث قیّم) از عمد گفتم قِیمه! وقتی نتایج انتخابات مریکا اومد گفتم اینا هنوز رای مدارسه. مساجد هنوز مونده و اینجور چیزا. هم بچه ها خندیدن و هم من روحم شاد شد. گوش دادن به درس باعث شد یهو به خودم بیام و ببینم دختر! چقد حالم خوب شده! چقد دیگه دلتنگ نیستم. و باز برگشتم به همون جمله که «درس همیشه منو نجات داده.» واقعا بیخود نیست که خدا توی قرآنش به قلم قسم خورده. امروز بازم استاد پند و اندرزهای خودشو داد. با خودم میگتفتم چقدر قراره دلم برای استادا تنگ بشه. چیزی که باعث شده دووم بیارم استادا و راهنمایی هاشونه. واقعا استادای هپل هپویی نیستن.

+ سردرد داشتم و بعد از سلف و نماز مستقیم رفتم به استقبال تخت و پتو! نمیشد درست بخوابم چون هم اتاقیا یکم با در اتاق خشن برخورد میکردن! این ترم فکر کنم با این مسئلۀ خواب چالش داشته باشم. ولی با هر ضرب و زوری بود خودمو خوابوندم که سردردم بهتر بشه. خیلی بهتر نشد ولی خب بیدار شدم، چای فلاسکی دم کردم، رفتم توی حیاط دویدم، اومدم توی اتاق ورزش کردم، یکمی توی اینستاگرام چیزایی که مدنظرم بود رو نگاه کردم و در اخر با یه ظرف میوه اومدم توی سالن مطالعه تا کارای لپ تاپیم رو انجام بدم.


برچسب‌ها:
دانشگاه
+ تاریخ | چهارشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۳ساعت | 19:2 نویسنده | ستاره دریایی |


دغدغه‌ای که توی پست قبلی درموردش نگرانی داشتم حل شد. :) و حالا یه سری درگیری جات دیگه اومده سراغم که اگه اینم حل بشه و بگذره سجدۀ شکر به جا میارم!

فکر نمیکردم وقتی به مدت یه هفته بیام خونه به دفتر روزانه‌نوشتم نیاز داشته باشم. الان ولی بیشتر هر روزی بهش نیاز دارم. آبان عجیبی شد برام.

+ درسته که تا جایی که میشه سعی میکنم کسی رو ناراحت نکنم ولی جدیدا اینجوریم که به خودمم حواسم هست. اگه ببینم ذره ای از طرف کسی مورد اذیت قرار میگیرم بادبان ها رو میکشم و عقب نشینی میکنم. احتمالا مغزم صلاح میدونه این دستور رو بده.

+ با یه سری آدمِ کم دغدغه و تایمِ آزاددار فراوون در ارتباطم. این میشه که وقتی پیامشونو یکم دیر جواب میدم یا پیشنهادشون برای بیرون رفتن رو رد میکنم ممکنه ناراحت بشن. راستش من دیگه برای این کارا توجیه و بهونه نمیارم. اینکه قرار گذاشتیم با هستی که بیشتر سعی کنیم به هم زنگ بزنیم خوبه. اما اینکه توقع داره مثل یاسمین کلی با هم تلفنی حرف بزنیم رو نیستم. و واقعا نمیدونم اینا رو چجوری بهشون بگم که من ذهنم مشغول کاراییه که انجام میدم. و خب فکرم بیشتر اینوره و البته اینم بگم که واقعا ازشون لذت میبرم.

+ به هستی نگفتم که کنکور ثبت نام کردم. اصلا دلم نمیخواد تحت هیچگونه فشاری باشم. همینکه زیتون و مامان و بابا میدونن کافیه.

+ یه کاری رو از دیروز شروع کردم که براش ذوق دارم.

+ pms سختی بود اسماعیل...کاش زودتر تموم بشه.


برچسب‌ها:
خرده فرمایشات
+ تاریخ | سه شنبه هشتم آبان ۱۴۰۳ساعت | 10:47 نویسنده | ستاره دریایی |