راستش الان با خیال راحت میتونم بگم ترم 6 بالاخره با اومدن اخرین نمره تموم شد و من خیالم راحت! ترم 6 هم خوب بود. درسای خوبی داشت. ترجمۀ تشریحی از همه‌شون برام قشنکتر بود. چون هم کلی چیز یاد گرفتیم و هم نمره خوبی گرفتم. اونم از استاد سختگیری که از همون اوایل خیلی این درس رو جدی گرفته بود و شوخی هم نداشت. درس تحلیل مقابله‌ای اصلا اونطور که انتظار داشتم پیش نرفت. تصورم این بود بیشتر عملی کار کنیم و یکم حرفه‌ای‌تر بریم جلو. اینکه یه متن ترجمه‌شده بدن و بدگن اشمالاتش رو پیدا کنین. در کل یه سری مطالب تکراری رو هر جلسه یاد میگرفتیم. و بدتر از همه اینکه استاد کتاب تالیفی خودش رو باهامون کار کرد نه منبع ارشد رو. و این کار رو سخت میکنه چون باید بشینیم اون دو تا منبع رو خودمون بخونیم. تازه از همین کتاب تالیفی همه‌ی مطالب کار نشد.

امتحانات خیلی عجیب بود. همزمان با دوره آشنایی همسو شده بود و تمرکز کردن سخت بود. به نظرم همینکه تونستم سالم امتحانات رو بگذرونم خدا رو شکر!

+سر تهیه و تدوین پروژه ترجمه تشریحی زیتون خیلی خیلی کمکم کرد و اگه نبود کار برام خیلی سخت میشد. واقعا ممنونشم.


برچسب‌ها:
دانشگاه
+ تاریخ | شنبه سی ام تیر ۱۴۰۳ساعت | 10:56 نویسنده | ستاره دریایی |


بعد از یکسال تحمل و صبر سختی، بعد از یکسال فشرده شدن قلبم، ناامیدی‌هام، تنهایی‌هام، شاید الان این روزا حقم باشه. سال قبل یه کابوس بود برای من. باید با زانوهای لرزون و ناتوانم شروع میکردم ولی نه از صفر، بلکه از زیر صفر. باید کلی زور میزدم تا برسم به صفر. باید تصمیم میگرفتم میخوام با زندگیم چیکار کنم تا بلکه با یه بندی وصل بشم به زندگی. خیلی روزای سختی بود. به خودم قول دادم یه کاری کنم تا مهارت‌هام دیده بشه، تلاش‌هام دیده بشه. تا اول اینا رو ببینن نه شکست‌هام رو. خودم رفتم جلو. دیگه صبر نکردم برای هستی و دوستای دیگه‌م. باید خودم یه کاری میکردم. چقدر از ادما میترسیدم. از اینکه نکنه حرفی بزنن و ته دلمو خالی کنن؟ باید خیلی مراقب خودم می‌بودم. باید نمی‌ذاشتم کسی ناراحتم کنه. دور خودم یه حباب محکم کشیده بودم. حتی خودمو جمع کرده بودم که خودمم این حباب رو پاره نکنم. چه برسه به بقیه. حالا این روزای خوب رو حق خودم میدونم. دلم میخواد تابوها رو بشکنم. آزاد باشم. باید یادم نره که باید مسیرمو بالاخره طی کنم. این مسیر مال منه و خودم باید پیش ببرمش. نباید فراموشش کنم. نباید پشت گوش بندازمش. باید بدونم سنگینی‌ش بازم روی دوش خودمه. باید به اون روتینی که میخوام برسم. که کارامو راست و ریس کنم و امسال رو با یه کار خوب به اتمام برسونم. باید مقطع بعدی خیلی خیلی بهتر و فراتر از اینی که هستم پیش برم. برای خودم. برای اینکه بدونم میتونم و اگه تا قبل این اونطوری که باید پیش نرفته چون زخمی بودم. و با این حال که زخمی بودم بازم تلاشمو کردم.

دارم یه زندگی جدید رو میسازم. شاید بقیه میگن هنوز که خبری نیست! هنوز چه خبره؟! ولی نه. ساختن زندگی من از خیلی وقت قبلترم حتی شروع شده. از دو ماه قبل. باید یه زندگی خوب میساختم. باید آگاهانه جلو میرفتم. باید به هم کمک کنیم. باید کنار هم باشیم. نمیخوام اشتباهای ریز الکی که به چشم از بقیه دیدم رو داشته باشیم. نباید زندگی رو، مخصوصا اولاش، رها کنیم به حال خودش. نباید بگیم چون داره پیش میره و خوب هم پیش میره پس حله و تمومه. نه. حتی اگر اینجوری هم جلو رفت من باید حواسم باشه. به طراوتش، به اینکه کهنه نشه و بوی نا نگیره. باید تا جایی که جون دارم براش تلاش کنم تا اگه یه روزی من کم اوردم اون دستمو بگیره و زندگی رو جلو ببره.

احساس میکنم بقیه ازم یه سری انتظاراتی دارن که نباید داشته باشن. جودی این روزا ظاهرا داره درس میخونه و هر از گاهی توی چنلش از اینکه دوستاش سراغشو نمیگیرن مستقیم و غیرمستقیم چیزایی میگه و من اهمیت نمیدم چون باید بدونه که هر چی هم که باشه زندگی الان من مهمتره. هستی تا وقتی چیزی براش نفرستم چیزی نمیگه. نهایتا یه ری‌اکشنی نشن بدیم و بعدم خداحافظ. نه حرفی داریم که بزنیم و نه حتی دلمون میخواد! و خب برام یه وقتایی مهم نیست. مهم نیست دیگه که داره چیکار میکنه. که هلش بدم به جلو. که بگم هستی ادامه تحصیل بده و ناامید نشو. که بگم زبان خوندن رو شروع کن. چه فایده وقتی به حرفم گوش نمیده؟ چه فایده وقتی حرف بقیه بیشتر روش تاثیر داره. چه فایده وقتی بهم میگه «ستاره فکر کردی فقط خودت توی زندگی هدف داری؟» که این حرفش انگار تیر شد رفت توی قلبم. که با خودم گفتم وقتی خودت میگی کاری نمیکنی من نمیتونم بی‌تفاوت باشم که. و هیچوقت فکر نمیکردم وقتی توی خیابون ببینمش خودمو قایم کنم که چشممون به هم نیفته چون فعلا نمیخوام. نمیدونم کارم درسته یا نه. ولی با خودم میگم شاید هر دومون به این ندیدن و خبر نگرفتنه نیاز داشته باشیم. حالا تا کِی و کجا رو نمیدونم. میدونم که دلش پر از گله از منه. و قولمون یادش رفته که بیاد و بگه. میدونم یه بخش بزرگیش هم تقصیر منه که یه مدت دوست داشتم تنها باشم و قرارها رو کنسل می‌کردم.

+ تاریخ | پنجشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۳ساعت | 11:8 نویسنده | ستاره دریایی |


این روزا انقدر سرم شلوغه که اصلا نمیدونم چی بگم! و خب کارا پیش نمیره. انگار یه عالمه کار و وظیفه ریخته روی سرم و از سنگینیشون حتی نمیتونم تکون بخورم. دارم سعی میکنم خرد خرد انجامشون بدم اگه خدا بخواد. محرم اومد و من نه چیزی از محرم تا به الان فهمیدم و نه چیزی از تعطیلات تابستون! از بس که پروژه های این ترم کش اومده. تا اخر این هفته میخوام پروندۀ این ترم رو تموم کنم. با وجود اینکه برای این ترم هم زحمت کشیدم ولی بسه. نمیخوام وارد تابستونم بشه. تابستون به اندازه کافی کلی کار منحصر به فرد خودشو داره.


برچسب‌ها:
دانشگاه, دغدغه جات
+ تاریخ | سه شنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۳ساعت | 8:49 نویسنده | ستاره دریایی |


دو ماهی گذشت از آشنایی‌مون. حتی فکرشو نمی‌کردم انقدر بگذره. البته توی تصوراتم همیشه دوست داشتم به یه شناختی از طرف مقابل برسم. و الان خوشحالم که اینطور شد. بیشتر اون، از این خوشحالم که برای رسیدن به هم شوق داریم. این برام خیلی قشنگه. این مدت صبح‌ها با گفتن صبح به‌خیر و شب‌ها با گفتن شب به‌خیر سپری می‌شد. صبح‌ها به ذوق گفتن صبح به‌خیر بیدار می‌شدم. شب‌ها هرچی به ساعت ۹ شب نزدیک می‌شدم قلبم تندتند می‌زد و تو دلم همهمه می‌شد. بعد از تلفنی حرف زدن هم اگه چت نمی‌کردیم انگار قبول نمی‌شد! انگار شبا باید یه سری حرف‌ها به هم می‌زدیم تا حداقل "من" خوابم ببره. روزای خوبی بود... خوب؟ عالی... نمی‌دونم اینجا رو می‌خونی یا نه. ولی زیتون عزیزم، ممنونم به‌خاطر صبوری‌ای که داشتی و تا الان صبر کردی، ممنون به‌خاطر روزای خوبی که برام ساختی و خاطره‌ی قشنگش موند. ممنون به‌خاطر همراهی‌ت. و ممنون به‌خاطر کلی چیزای دیگه که خودت می‌دونی! امشب شب آخره و با نوشتنش یه لحظه قلبم تندتر زد. تو قراره بشی نزدیکترین آدم برای من. بشی عزیزترین آدم برای من. تو خیلی خیلی، خیلی! ❤️
برچسب‌ها:
زیتون
+ تاریخ | دوشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۳ساعت | 0:22 نویسنده | ستاره دریایی |


آخرین باری که نوشتم کی بود؟! راستش این مدت زندگیم با زیتون گذشت. نشد بیام از تک‌تک جزئیاتش بنویسم ولی توی قلبم حک شده و تا ابد باقی می‌مونه. راستش هنوزم باورم نمی‌شه که زیتون توی زندگیمه و قراره بعد از من پررنگترین نقش زندگی منو بازی کنه. صبحا با این امید که بهش صبح به‌خیر بگم یا پیام صبح به‌خیرش رو ببینم و بخونم بیدار می‌شم. و شب‌ها بدون شب به‌خیر گفتنش برام تاریکه. این مدت منظم و مرتب همینطور بوده و امیدوارم تا همیشه همینطور بمونه. امروز رفتیم و حلقه‌هامونو خریدیم. دوسشون دارم. به دست زیتون می‌آد.از اینکه توی دستش حلقه‌ای هست که مشابهش منم دارم خیلی خوشحالم.(هر از گاهی بوی عطرش به مشامم می‌خوره!)

+امروز اولین جلسه‌ی رسمی کلاس آموزشگاه من بود. با یه مشت بچه‌ی ریزه میزه‌ی نیم‌وجبی. ذوق داشتم براش. دوست داشتم توی حیطه‌ی آموزش هم یه دستی داشته باشم. خوشحالم که سال قبل تجربه کردم و خودمو انداختم توی این مسیر.

+ مشکل من وقت و زمان نیست. برنامه‌ریزیه. وقتشه از p بودن خارج بشم و غرق بشم توی دنیای J.


برچسب‌ها:
زیتون
+ تاریخ | یکشنبه دهم تیر ۱۴۰۳ساعت | 0:31 نویسنده | ستاره دریایی |