|
|
بعد از یکسال تحمل و صبر سختی، بعد از یکسال فشرده شدن قلبم، ناامیدیهام، تنهاییهام، شاید الان این روزا حقم باشه. سال قبل یه کابوس بود برای من. باید با زانوهای لرزون و ناتوانم شروع میکردم ولی نه از صفر، بلکه از زیر صفر. باید کلی زور میزدم تا برسم به صفر. باید تصمیم میگرفتم میخوام با زندگیم چیکار کنم تا بلکه با یه بندی وصل بشم به زندگی. خیلی روزای سختی بود. به خودم قول دادم یه کاری کنم تا مهارتهام دیده بشه، تلاشهام دیده بشه. تا اول اینا رو ببینن نه شکستهام رو. خودم رفتم جلو. دیگه صبر نکردم برای هستی و دوستای دیگهم. باید خودم یه کاری میکردم. چقدر از ادما میترسیدم. از اینکه نکنه حرفی بزنن و ته دلمو خالی کنن؟ باید خیلی مراقب خودم میبودم. باید نمیذاشتم کسی ناراحتم کنه. دور خودم یه حباب محکم کشیده بودم. حتی خودمو جمع کرده بودم که خودمم این حباب رو پاره نکنم. چه برسه به بقیه. حالا این روزای خوب رو حق خودم میدونم. دلم میخواد تابوها رو بشکنم. آزاد باشم. باید یادم نره که باید مسیرمو بالاخره طی کنم. این مسیر مال منه و خودم باید پیش ببرمش. نباید فراموشش کنم. نباید پشت گوش بندازمش. باید بدونم سنگینیش بازم روی دوش خودمه. باید به اون روتینی که میخوام برسم. که کارامو راست و ریس کنم و امسال رو با یه کار خوب به اتمام برسونم. باید مقطع بعدی خیلی خیلی بهتر و فراتر از اینی که هستم پیش برم. برای خودم. برای اینکه بدونم میتونم و اگه تا قبل این اونطوری که باید پیش نرفته چون زخمی بودم. و با این حال که زخمی بودم بازم تلاشمو کردم. دارم یه زندگی جدید رو میسازم. شاید بقیه میگن هنوز که خبری نیست! هنوز چه خبره؟! ولی نه. ساختن زندگی من از خیلی وقت قبلترم حتی شروع شده. از دو ماه قبل. باید یه زندگی خوب میساختم. باید آگاهانه جلو میرفتم. باید به هم کمک کنیم. باید کنار هم باشیم. نمیخوام اشتباهای ریز الکی که به چشم از بقیه دیدم رو داشته باشیم. نباید زندگی رو، مخصوصا اولاش، رها کنیم به حال خودش. نباید بگیم چون داره پیش میره و خوب هم پیش میره پس حله و تمومه. نه. حتی اگر اینجوری هم جلو رفت من باید حواسم باشه. به طراوتش، به اینکه کهنه نشه و بوی نا نگیره. باید تا جایی که جون دارم براش تلاش کنم تا اگه یه روزی من کم اوردم اون دستمو بگیره و زندگی رو جلو ببره. احساس میکنم بقیه ازم یه سری انتظاراتی دارن که نباید داشته باشن. جودی این روزا ظاهرا داره درس میخونه و هر از گاهی توی چنلش از اینکه دوستاش سراغشو نمیگیرن مستقیم و غیرمستقیم چیزایی میگه و من اهمیت نمیدم چون باید بدونه که هر چی هم که باشه زندگی الان من مهمتره. هستی تا وقتی چیزی براش نفرستم چیزی نمیگه. نهایتا یه ریاکشنی نشن بدیم و بعدم خداحافظ. نه حرفی داریم که بزنیم و نه حتی دلمون میخواد! و خب برام یه وقتایی مهم نیست. مهم نیست دیگه که داره چیکار میکنه. که هلش بدم به جلو. که بگم هستی ادامه تحصیل بده و ناامید نشو. که بگم زبان خوندن رو شروع کن. چه فایده وقتی به حرفم گوش نمیده؟ چه فایده وقتی حرف بقیه بیشتر روش تاثیر داره. چه فایده وقتی بهم میگه «ستاره فکر کردی فقط خودت توی زندگی هدف داری؟» که این حرفش انگار تیر شد رفت توی قلبم. که با خودم گفتم وقتی خودت میگی کاری نمیکنی من نمیتونم بیتفاوت باشم که. و هیچوقت فکر نمیکردم وقتی توی خیابون ببینمش خودمو قایم کنم که چشممون به هم نیفته چون فعلا نمیخوام. نمیدونم کارم درسته یا نه. ولی با خودم میگم شاید هر دومون به این ندیدن و خبر نگرفتنه نیاز داشته باشیم. حالا تا کِی و کجا رو نمیدونم. میدونم که دلش پر از گله از منه. و قولمون یادش رفته که بیاد و بگه. میدونم یه بخش بزرگیش هم تقصیر منه که یه مدت دوست داشتم تنها باشم و قرارها رو کنسل میکردم.
+
تاریخ | پنجشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۳ساعت | 11:8 نویسنده | ستاره دریایی
|
|