سلام از یه روز پروداکتیو و هدفمند که ترجیح دادم به‌جای استرس و هیچ کاری نکردن، برم تو دل کار.


برچسب‌ها:
خرده فرمایشات
+ تاریخ | پنجشنبه سی ام فروردین ۱۴۰۳ساعت | 10:18 نویسنده | ستاره دریایی |


دیروز جودی اومد خوابگاه. طبق یه قولی که بهم داده بود، قرار شد هر ماه، تا وقتی که من دانشگاهم و توی این شهرم بیاد خوابگاه تا همدیگه رو ببینیم. شنبه، از اونجایی که کلاس نداشتم رفتم بیرون تا براش کادو و شیرینی برای پذیرایی بخرم. برای کادو چند تا آپشن داشتم و در آخر تصمیم گرفتم همون کتاب رو بگیرم. ‌کتابی هم که خریدم خیلی اتفاقی انتخاب شد و من خودم به شخصه خوشم اومد. اسم کتاب عاشقان (فالنامۀ عشق) بود. اسمش یه جورایی زرد و به‌دردنخور می‌رسه اما اینطور نیست! این کتاب تو بخش کتابای حافط و سعدی و مولانا بود و از اونجایی ه میدونستم جودی چیزی که تو قفسۀ کتابخونه‌ش داره حافظ و سعدی و مخصوصا مولاناست، ترجیح دادم این کتاب رو بردارم و خب سبک کتاب به جودی که شعر خوندن و تفسیر کردن براش قشنگه خیلی میخوره. بعدش یه بوکمارک سنتی خریدم که خیلی خیلی خوشش اومد و خودشم اینطور که میگفت از یه همچین بوکمارکی خوشش اومده بود. یه تقویم اردیبهشت ماه دیواری هم براش درست کردم که خودم خیلی خوشم اومد. بعد از اون رفتم طبقه‌ی زیرزمین تا از یه لوازم‎‌التحریری کاغدکادو بگیرم. برنامه‌م این بود که یه چیزی تو مایه‌های کاغذ گراف بگیرم و با نخ نمدی کادو کنم اما فروشنده گفت کاغذ گراف نداره و درعوض یه کاغذ کادوی جنس کاهی انتخاب کردم و خود خانمه هم برام کادو کرد. خریدن شیرینی هم موند برای آخرین گزینه چون می‌ترسیدم خامه‌هاش آب بشه. هرچند برخلاف تصور هنوز اینجا هوا سرده! خوشحال و خندان برگشتم خوابگاه و کلی ذوق داشتم که زودتر اینا رو بدم به جودی.

دیروز بیشتر جودی حرف زد. اولش یکم معذب بودم. نمیدونستم چی باید بگم. احساس کردم کلی فاصله بینمونه. اما خب اون شروع کرد و موتور منم یه جورایی گرم شد. اما خب اون انقدر دراماها و تعریف‌کردنی‌های جذاب داشت که میکروفون رو از اول تا آخر دادم دست خودش.برای ناهارش هم شب قبل به پیشنهاد خودش ماکارونی پختم. هرچند که ته‌دیگش بر اثر یه سهل‌انگاری چنددقیقه‌ای درصد خلوصش از زغال‌سنگ هم بیشتر بود! اما طعم غذا رو پسندید. متاسفانه این خوابگاه جدید قوانینی داره که از نظر ما دانشجوها یکم ناجوانمردانه‌ست. به این صورت که فقط تا ساعت 2:30 جودی میتونست توی خوابگاه و اتاق ما بمونه و بعد از اون عذرش رو خواستن و برای اینکه خیلی هم تلخ نباشه این قضیه و یکم جوانمردی به خرج بدن، پیشنهاد دادن که بریم نمازخونۀ دانشگاه و باقی صحبت‌هامون رو اونجا ادامه بدیم. ما هم بعد از اینکه یک‌ساعتی زیر آلاچیق روبه‌روی خوابگاه نشستیم و کم‌کم آب بدنمون تبخیر شد راه افتادیم به سمت نمازخونه. البته کلا دو دقیقه بیشتر ننشسته بودیم که یه آقایی در نمازخونه رو زد و گفت میخوایم در نمازخونه رو ببندیم :))) و اونجا بود که فقط یه گزینه برامون موند؛ دانشگاه! رفتیم داخل یکی از کلاسای دانشگاه و روی صندلی نشستیم و حرف زدیم. بله! هیچ چیزی نمیتونست مانع صحبت‌های ما بشه.

رایتش دیروز من خیلی کم حرف زدم. درواقع انگار نمیدونستم چی بگم یا شایدم نمیخواستم. وگرنه حرف برای گفتن بسیار بود. بیشتر محوریت حرفا‌ها درمورد ازدواج و وضعیت جامعه بود و خب موضوع صحبت‌های من جایی نداشت اون وسط. مثلا نگفتم که با ایلناز قراره یه کتاب ترجمه کنیم یا اینکه توی نشریۀ دانشگاهی که نیلو معرفی کرده بود عضو شدم و قراره همکاری کنم، یا اینکه برنامه‌م برای چند ماه بعد چیه و اینکه بین مترجمی و آموزش گیر کردم. چون با وجود اینکه ممکن بود تحسین بشم، ممکن هم بود با مخالفت‌های جودی همراه بشم و این چیزی نیست که میخوام بشنوم. درنتیجه دیروز بیشتر شنونده بودم.


برچسب‌ها:
خرده فرمایشات
+ تاریخ | سه شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۳ساعت | 16:13 نویسنده | ستاره دریایی |


اومدم توی سالن مطالعه‌ی خوابگاه. اینجا مثل خوابگاه قبلی نیست که توی هر طبقه دو تا سالن مطالعه داشته باشه. برای وارد شدن بهش باید وارد یه بلوک دیگه بشیم. وقتی وارد بلوک شدم احساس کردم همه خوابن. یه سکوت خاصی همه جا رو فرا گرفته بود. با خودم گفتم روح خوابگاه توی بلوک و طبقه‌ی ماست!یه حس خوبی جریان داره. اینو می‌شه از بوی قرمه‌ای که پری از دیشب راه انداخته و کتری‌ای که درحال جوشیدنه و قوری چای روشه فهمید. این روزا خدا رو شکر آروم‌ترم، تمرکزم بهتره و سرم توی کار خودمه و هیچ نعمتی بالاتر از این نیست که بدونی با تمرکز کردن روی خودت و کارای خودت چقدر قراره پیشرفت کنی.باید به خودت به صلح برسی.احساس می‌کنم توی این چند ماه یکم پسرفت داشتم. کمتر به خودم سخت گرفتم و برنامه‌ریزی ئرست و حسابی‌ای نریختم برای خودم. ولی می‌خوام که برگردم به روند قبلی‌م و دوباره برنامه‌ریزی کنم. البته به یه روش درست‌تر و کاربردی‌تر.


برچسب‌ها:
خرده فرمایشات
+ تاریخ | جمعه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۳ساعت | 10:42 نویسنده | ستاره دریایی |


ماه رمضون خوبی بود. مخصوصا اون قسمتایی که با هستی میرفتیم نماز جماعت و همین باعث شد با هم حرف بزنیم، خاطره تعریف کنیم و نزدیکتر بشیم. خیلی وقت بود که به‌طور مداوم همدیگه رو ندیده بودیم و حرف نزده بودیم. شب آخر نشسته بودیم سر سفره افطاری و درمورد خاطرات دبیرستان حرف میزدیم. یکی از آشناهاشون که روبه‌رومون بود گفت 30 روزه دارین میاین اینجا و قد 30 روز دارین خاطره تعریف میکنین!

+ جلد اول کتاب آتش بدون دود رو خوندم و خیلی خوشم اومد. فصل آخر و صفحات آخرشو گریه کردم و خلاصه خیلی به دلم نشست. کتاب بعدی‌ای که قراره شروع کنم ولی نمیدونم چرا هنوز شروع نکردم کتاب نوشابه زرد منصور ضابطیانه.

+ دیروز جودی گفت برای هفته بعدی بلیت گرفته و میاد اینجا. باید یه روز رم بیرون و براش یه چیزی بخرم. برنامه‌م خریدن کتابه و نمیدونم چه کتابی بخرم. خودش گفته بود کتاب هری پاتر با ترجمه ویدا اسلامیه رو بخرم که خب باتوجه به قیمتش بعید میدونم بتونم بخرم. و احساس میکنم کتابای هری پاتر رو خونده و بهتره یه چیز جدید براش بخرم. مثلا کتابای آن‌شرلی. باید برم کتابفروشی تا تصمیم بگیرم. احتمالا بخوام چیزای جیگولی پیگولی دیگه هم بگیرم یا مثلا دو تا دونه شیرینی. و اون نون شیرین‌هایی که دو بسته اورده بودم رو هم بدم چون یادمه خیلی خوشش اومده بود و خیلی جالبه که این دفعه دو بسته بابا برام خرید.

+دیشب چند تا بخش از ترجمه رو با نرم‌افزار انجام دادم و خیلی کیف داد. اولش یکم گیج و ویج میزدم ولی یکم که رفتم جلو اوکی شد و سرعتم رفت جلو. هنوزم ولی گیج و ویجم و یه سری چیزای بیسیک و مهم رو نمیدونم. مثلا اینکه چجوری خروجی بگیرم یا چجوری کامنت‌ها رو یه کاری کنم که ببینم کنارم. ولی خب هم نیاز به آزمون و خطا دارم و هم اینکه چندتا ویدئو باید ببینم و از استادمون هم سوال بپرسم. خلاصه فعلا همینا.


برچسب‌ها:
خرده فرمایشات
+ تاریخ | سه شنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۳ساعت | 10:30 نویسنده | ستاره دریایی |


دیروز 2 ساعت و 3 دقیقه با نیلو تلفنی حرف زدیم! از هر دری سخن گفتیم. از ارشد، کار و بار، بچه‌ها، ازدواج، فعالیتهای دانشگاه و خلاصه کلی چیزمیز دیگه. برای شب قدر هم خیلی اتفاقی رفتیم حسینیه‌ای که هستیی‌اینا رفتن. رفتم کنارش نشستم و کلی تعجب کرد که من اونجام! دعا خوندیم و حرف زدیم و خوب بود.

راستش این روزا که ماه رمضونه اصلا انرژی ندارم که درس بخونم و کارامو انجام بدم. امشم احتمالا بریم عیددیدنی. باید بشنم پای ترجمه و کارای یکشنبه رو حداقل انجام بدم. کتاب "ماتی خان" رو هم باید زودتر تموم کنم که بدم گردو تحویل کتابخونه بده.

+ امروز بعد از دوهفته بالاخره بسته‌ی پستی‌م رسید. یه سری کرم آبرسان و مرطوب‌کننده و کرم دور چشم خرید کرده بودم. اون لحظه‌ی آخر هم کتاب نوشابه زرد منصور ضابطیان به چشمم خورد که وقتی با یه سایتی مقایسه کردم دیدم تخفیف خوبی خورده و خریدمش. خیلی براش ذوق دارم. چند روز پیش هم هستی برام کتاب ماهی‌ها پرواز می‌کنند رو خرید و بهم داد. یه دونه برای خودش سفارش داده بود و یه دونه هم برای من. منم میخوام براش کتاب مناجات رو بخرم چون چند وقت پیش میگفت دلش میخواد اون کتابو داشته باشه. امیدوارم قبل اینکه براش میخرم نخره! تا الان دو تا کتاب از مرتضی برزگر، کتاب ماهی‌ها پرواز میکنند و نوشابه زرد رو دارم که هنوز نخوندمشون. دلم میخواد از اون چالشا برم که کتاب رو کادو میکنن و اسم هر ماه رو روش مینویسن و میخونن ولی خب با چهار تا کتاب نمیشه! مگه اینکه بخوام برای هر فصل کتاب انتخاب کنم! فعلا که بعید میدونم برسم بخونمشون. کتاب ماتی خان و آتش بدون دود زیر دستمه و یکم دیگه ازشون مونده. خلاصه همینا. :)


برچسب‌ها:
خرده فرمایشات
+ تاریخ | چهارشنبه پانزدهم فروردین ۱۴۰۳ساعت | 17:2 نویسنده | ستاره دریایی |


روز سیزده بدر سعت 11:56 بیدار شدم! چون شب قبلش شب قدر بود و خسته بودم وخوابیدم. قرار شد بعد از اذان ظهر راه بیفتیم و بریم لب آب. تقریبا ساعت 2 و 3 بود که رسیدیم و نشستیم. من و بابا روزه بودیم. گردو و فندق کاغذ و مداد و چسب اورده بودن با خودشون و همگی از اون بازیه که تو سریال پایتخت 2 توی سیزده بدر انجام دادن انجام دادیم. روی برگه‌ها یه چیزی مینوشتیم و میچسبوندیم روی پیشونی بقیه و ازشون میخواستیم حدس بزنن. خوب بود و خوش گذشت. بعد از اون عکس گرفتیم و سبزه گره زدیم و انداختیم داخل آب. یکمی هم پیاده‌روی کردیم و به درختا سر زدیم و برگشتیم که بریم کلبه تا افطار رو اونجا بخوریم. داشتیم میرفتیم که عمه‌اینا و دختراشون اومدن و همونجا دیدار کردیم و یکم حرف زدیم و راه افتادیم. خیلی وقت بود کلبه نرفته بودم. همه درختا شکوفه داشتن و خوشگل شده بودن. اما خب از اونجایی که روزه بودم حال عکس گرفتن نداشتم و اصلا اون روز خیلی کند برام میگذشت. توی کلبه نشستیم و هرکی مشغول انجام یه کاری شد. بلوط مشغول آتیش روشن کردن شد، بابا گوشت‌ها رو سیخ میگرفت و مامانم بساط چیزای دیگه افطار رو اماده میکرد. من و خانم‌شعله هم کنار بخاری چوبی نشسته بودیم. شام رو خوردیم و سنت چیپس و ماست و موسیر رو هم به جا اوردیم و دیگه حرکت کردیم به سمت خونه.


برچسب‌ها:
آنچه گذشت
+ تاریخ | چهارشنبه پانزدهم فروردین ۱۴۰۳ساعت | 16:54 نویسنده | ستاره دریایی |


هنوز توی دفترم آرزوهای امسالمو ننوشتم. هر سال شب قدر به شب قدر سال قبلش فکر میکنم که خدا چه مقدراتی رو برام چیده. مثلا شبای قدر پارسال که من اشک میریختم و از خدا میخواستم که کنکور قبول بشم دقیقا سرنوشتم جوری شد که از کنکور خداحافظی کنم و علاقه‌مند بشم به رشته‌ی خودم یعنی زبان. به تحصیل و بهترین بودن خودم به این رشته فکر کنم. و مسیر برام جوری دیگه‌ای بشه. باید برم لیست آرزوهای پارسالمو نگاه کنم. و خدا روشکر کنم بخاطر چیزایی که بهم داد و نداد.

+ شب قدر امسال جدای آرزوهایی که دارم، از خدا میخوام خودش چیزای خوب رو نصیبم کنه که هرچه از دوست رسد نیکوست.

+ شب قدر برای منم دعا کنید.


برچسب‌ها:
مناسبات
+ تاریخ | یکشنبه دوازدهم فروردین ۱۴۰۳ساعت | 23:0 نویسنده | ستاره دریایی |


چند سال پیش که برنامه عصر جدید پخش میشد واقعا احساس زندگی درونم غلیان میکرد! یادمه اون روزا درس میخوندم تا شب بشه و با فراغ بال بتئنم عصر جدید ببینم و حتی فکر کنم پست‌های اون موقع هنوز مستنده! از اون به بعد خیلی دیگه برنامه تلوزیونی خاصی ندیدم و انقدر جذاب نبود که بخوام برنامه هاو بخاطرش تنظیم کنم. اما از وقتی تعطیلات شده و اومدم خونه اتفاقی برنامه محفل رو دیدم. یعنی درواقع مامان و بابا میدیدن و یادمه پارسال هم یکمی توی اتاق تلوزیون خوابگاه دیدیم ولی خب دیگه دنبالش نکردم. اما الان به جرئت میتونم بگم شوق زندگی من این برنامه‌ست! کارامو میکنم تا بیام این برنامه رو ببینم و رقیق بشم. و متوجه شدم واقعا واقعا قرآن و تلاوت منو به وجد میاره. جوری محو تلاوت‌های مهمان‌های برنامه و داورها میشم که زمان از دستم میره. و آره خواستم اینو اینجا هم بنویسم. و تا الان تلاوت‌های حامد شاکرنژاد و کریم منصوری که امروز بود واقعا یه level دیگه بود برام. برنامه‌ی خسته‎‌کننده‌ای نیست و شوخی‌هاشون وسط برنامه هم خودش یه داستانیه!


برچسب‌ها:
خرده فرمایشات
+ تاریخ | پنجشنبه نهم فروردین ۱۴۰۳ساعت | 21:14 نویسنده | ستاره دریایی |


دیروز خیلی خوش گذشت. بعد از سحری تا ساعت 11 خوابیدم! با صدای فندق بیدار شدم که بهم میگفت میای با بلوط اینا بریم بیرون؟ گفتم اره و دوباره چشمامو بستم! با اینکه خواب از همه چیز برام شیرین‌تر بود و میچسبید ولی بلند شدم و آماده شدم که بریم. اول از همه رفتیم گلخونه. کلی عکسای قشنگ گرفتیم. خوبی با بلوط اینا بیرون رفتن اینه که آدم عکسای خوب میگیره و بلوط هم از آدم عکس میگیره. درحالیکه جاهای دیگه معمولا کسی نیست ازم عکس بگیره! بعدش رفتیم لب آب و از نمایشگاه سوغات دیدن کردیم. نمایشگاه سوغات اینجوری بود که هی تست تعارف میکردن برای خوردن و من نمیتونستم بخورم چون روزه بودم. ولی خب خیلی هم مایل به تمایل نبودم! داشتیم برمیگشتیم که مامان گفت از کلینیک زنگ زدن برای ترمیم. رفتیم کلینیک و من تا جایی که میشد مقاومت کردم که روزه‌م باطل نشه و خب خداروشکر نشد. آمپول بی‌حسی رو دو مرحله زد چون روزه بودم و خودش گفت چون روزه‌ای هواتو دارم به‌شرطی که شما هم سر سفره افطار دعا کنید. ولی خب انقدر افطار کردنم طول کشید که به تنها چیزی که فکر میکردم خوردن آبجوش نبات بود نه دعا!

امروزم رفتیم خونه خاله‌اینا و بعدشم رفتیم خونه نرگس اینا. بهم دو جفت جوراب عیدی داد و گفت تا این جورابا رو دیدم گفتم برازنده‌ی خودته. حالا روشون چی نوشته بود؟ «چایی میقولی؟» و «یک عدد معتاد چایی!». خیلی حرفه‌ها! اینکه یه نفر اقدر ازت شناخت داشته باشه که هم بدونه چای دوست داری و هم جوراب‌بازی!


برچسب‌ها:
خرده فرمایشات
+ تاریخ | پنجشنبه نهم فروردین ۱۴۰۳ساعت | 20:1 نویسنده | ستاره دریایی |


امروز زنگ زدم به نجوا. یک ساعت و 27 دقیقه با هم حرف زدیم. اون انگار حالش خوب بود، میخندید، هدف داشت و همین باعث شد حس خوبی داشته باشم.

+این روزا شدیدا نیاز دارم آدمای دورم، آدمای مثبت و هدفدار و ایده‌دار باشن. به اندازه کافی دوزم آدمای افسرده و بی‌هدف هستن.

+شب با هستی رفتیم نماز جماعت. بارون ریزی هم میومد و خوب بود.


برچسب‌ها:
خرده فرمایشات
+ تاریخ | یکشنبه پنجم فروردین ۱۴۰۳ساعت | 20:58 نویسنده | ستاره دریایی |