دیروز جودی اومد خوابگاه. طبق یه قولی که بهم داده بود، قرار شد هر ماه، تا وقتی که من دانشگاهم و توی این شهرم بیاد خوابگاه تا همدیگه رو ببینیم. شنبه، از اونجایی که کلاس نداشتم رفتم بیرون تا براش کادو و شیرینی برای پذیرایی بخرم. برای کادو چند تا آپشن داشتم و در آخر تصمیم گرفتم همون کتاب رو بگیرم. ‌کتابی هم که خریدم خیلی اتفاقی انتخاب شد و من خودم به شخصه خوشم اومد. اسم کتاب عاشقان (فالنامۀ عشق) بود. اسمش یه جورایی زرد و به‌دردنخور می‌رسه اما اینطور نیست! این کتاب تو بخش کتابای حافط و سعدی و مولانا بود و از اونجایی ه میدونستم جودی چیزی که تو قفسۀ کتابخونه‌ش داره حافظ و سعدی و مخصوصا مولاناست، ترجیح دادم این کتاب رو بردارم و خب سبک کتاب به جودی که شعر خوندن و تفسیر کردن براش قشنگه خیلی میخوره. بعدش یه بوکمارک سنتی خریدم که خیلی خیلی خوشش اومد و خودشم اینطور که میگفت از یه همچین بوکمارکی خوشش اومده بود. یه تقویم اردیبهشت ماه دیواری هم براش درست کردم که خودم خیلی خوشم اومد. بعد از اون رفتم طبقه‌ی زیرزمین تا از یه لوازم‎‌التحریری کاغدکادو بگیرم. برنامه‌م این بود که یه چیزی تو مایه‌های کاغذ گراف بگیرم و با نخ نمدی کادو کنم اما فروشنده گفت کاغذ گراف نداره و درعوض یه کاغذ کادوی جنس کاهی انتخاب کردم و خود خانمه هم برام کادو کرد. خریدن شیرینی هم موند برای آخرین گزینه چون می‌ترسیدم خامه‌هاش آب بشه. هرچند برخلاف تصور هنوز اینجا هوا سرده! خوشحال و خندان برگشتم خوابگاه و کلی ذوق داشتم که زودتر اینا رو بدم به جودی.

دیروز بیشتر جودی حرف زد. اولش یکم معذب بودم. نمیدونستم چی باید بگم. احساس کردم کلی فاصله بینمونه. اما خب اون شروع کرد و موتور منم یه جورایی گرم شد. اما خب اون انقدر دراماها و تعریف‌کردنی‌های جذاب داشت که میکروفون رو از اول تا آخر دادم دست خودش.برای ناهارش هم شب قبل به پیشنهاد خودش ماکارونی پختم. هرچند که ته‌دیگش بر اثر یه سهل‌انگاری چنددقیقه‌ای درصد خلوصش از زغال‌سنگ هم بیشتر بود! اما طعم غذا رو پسندید. متاسفانه این خوابگاه جدید قوانینی داره که از نظر ما دانشجوها یکم ناجوانمردانه‌ست. به این صورت که فقط تا ساعت 2:30 جودی میتونست توی خوابگاه و اتاق ما بمونه و بعد از اون عذرش رو خواستن و برای اینکه خیلی هم تلخ نباشه این قضیه و یکم جوانمردی به خرج بدن، پیشنهاد دادن که بریم نمازخونۀ دانشگاه و باقی صحبت‌هامون رو اونجا ادامه بدیم. ما هم بعد از اینکه یک‌ساعتی زیر آلاچیق روبه‌روی خوابگاه نشستیم و کم‌کم آب بدنمون تبخیر شد راه افتادیم به سمت نمازخونه. البته کلا دو دقیقه بیشتر ننشسته بودیم که یه آقایی در نمازخونه رو زد و گفت میخوایم در نمازخونه رو ببندیم :))) و اونجا بود که فقط یه گزینه برامون موند؛ دانشگاه! رفتیم داخل یکی از کلاسای دانشگاه و روی صندلی نشستیم و حرف زدیم. بله! هیچ چیزی نمیتونست مانع صحبت‌های ما بشه.

رایتش دیروز من خیلی کم حرف زدم. درواقع انگار نمیدونستم چی بگم یا شایدم نمیخواستم. وگرنه حرف برای گفتن بسیار بود. بیشتر محوریت حرفا‌ها درمورد ازدواج و وضعیت جامعه بود و خب موضوع صحبت‌های من جایی نداشت اون وسط. مثلا نگفتم که با ایلناز قراره یه کتاب ترجمه کنیم یا اینکه توی نشریۀ دانشگاهی که نیلو معرفی کرده بود عضو شدم و قراره همکاری کنم، یا اینکه برنامه‌م برای چند ماه بعد چیه و اینکه بین مترجمی و آموزش گیر کردم. چون با وجود اینکه ممکن بود تحسین بشم، ممکن هم بود با مخالفت‌های جودی همراه بشم و این چیزی نیست که میخوام بشنوم. درنتیجه دیروز بیشتر شنونده بودم.


برچسب‌ها:
خرده فرمایشات
+ تاریخ | سه شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۳ساعت | 16:13 نویسنده | ستاره دریایی |