|
|
امروز واقعا بد بود. فکر کنم از دیروز یا شایدم دیشب شروع شد. اینکه توی گرایش ارشدم شک کردم. نمیدونم چه آیتمهایی رو باید برای ارشد درنظر بگیرم. انگار حتی ارشد از کارشناسی هم سختتره. حتی دلم نمیخواد از استاد میم مشورت بگیرم چون احساس میکنم حرفای بیربط میزنه. یا یهو میپره وسط حرفم و اصلا این رفتارشو نمیپسندم. مثلا امروز سر کلاس ترجمه یکی از بچهها اومد و نشست سر کلاس. کلا سه نفر بودیم که این هفته نوبتمون بود. نوبت یکی از بچهها تموم شد و نوبت رسید به ایلناز. اونم ارائهشو داد و وقت برای من کم بود. و راستش خب چون من نتونسته بودم مقاله رو تموم کنم و بهاندازهی بچهها خلاصه بگم ترجیح دادم بیشتر وقت صرف بچهها بشه. البته بعدش خود استاد گفتش که فقط سوالامونو بگیم و لازم نیست خلاصه کنیم. یعنی مثلا اگه کلمهی خاصی به چشممون خورد که معنیشو نمیدونیم بپرسیم. بعد حالا تو همون تایم محدود این دختره هی سوالای خودشو میپرسید! درحالیکه اصلا امروز اصلا نوبتش نبووووووووووووود. -_- و سر این کلاس خیلی استرس داشتم چون فکر میکدرم باید در قالب word ارائه بدم و از طرفی هم کل مقاله رو نخونده بودم و واقعا دوست نداشتم پیش این استادمون شرمنده بشم. اما خب یه جور مدیریت کردم و خیلی هم خوب بود. مسئله اصلی سر کلاس بعدی بود که ترجمه شفاهی همزمان بود و من خیالم از بابتش راحت بود اما آخرش خیلی بد تموم شد و واقعا ناامیدم کرد. من با سیستم این استادمون اشنا نبودم و البته بچهها میگفتن که این استاد اینجوریه که باید هر جلسه فایل ترنسکریپت رو هم فارسی و هم انگلیسی به استاد تحویل بدیم. اما استاد قبلی اینجوری نبود و فقط باید سر کلاس ارائه میدادیم. واقعا شدیم ملا بنویس! حالا اینا به کنار. من این تکلیفو انجام داده بودم و اوکی بود. مسئله اونحا بود که فایل رو پلی کرد و صدا میکرد که پارت به پارت ترجمه کنیم. وقتی منو صدا کرد یه لحظه گیج شدم و به استاد گفتم یه بار دیگه میشه لطفا پلی کنید. ولی پلی نکرد و به نفر بعدی گفت ترجمه کنه. و من موندم! البته بعدش با خودم گفتم خب اوکی. وقت کلاس رو نگیرم. بعدش احتمالا به من میگه دیگه. ولی بازم نگفت!حتی از یه نفر دو بار پرسید ولی از من نپرسید و حس کردم منو داره تنبیه میکنه! خیلی ناراحت شدم و بغضی بودم. تا کلاس تموم شد وسایلمو جمع کردم و از کلاس زدم بیرون. امروز کلا خواسم جمع کلاس نبود. سر کلاس تحلیل مقابلهای هم همش داشتم به این فکر میکردم که گرایش ارشدم آموزش باشه یا ترجمه! شاید خندهدار باشه الان ولی واقعا مسئلهایه که امروز کلا ذهنمو درگیر کرد و واقعا ترسیدم! چون نمیخوام دیگه اشتباه کنم. و از طرفی هم میخوام رشته ی خوبی باشه. وای واقعا خیلی سخته انتخاب. و از اونجایی سختتر میشه که تمام مسئولیت انتخابهات گردن خودته. احساس میکنم باید درمورد یه سری مباحث پایه تحقیق کنم و بیشتر بخونم. امروز سر category و function یکم گیج شدم و حس کردم توی کتگوری باید بیشتر مطالعه کنم. خلاصه الانم نمیدونم دارم چی مینویسم چون هماتاقیم داره با تلفن حرف میزنه و ذهنم داره مشوش میشه! بعد که رسیدم اتاق رفتم گرمابه. و خب آره یکم ذهنم آرومتر شد! مدیریت بحران فقط حموم!
+
تاریخ | یکشنبه بیستم اسفند ۱۴۰۲ساعت | 18:44 نویسنده | ستاره دریایی
|
لپ تاپم به وای فای دانشگاه وصل شد البته راستشو بخوام بگم از وقتی لپ تاپو اوردم توی خوابگاه ازش استفاده نکردم. اول به دلیل اینکه به نت وصل نبود و دوم اینکه درسا جوری بود که باید اونا رو بذارم توی اولویت. خلاصه این هفته هم اگه عین ثعلب کش نیاد و تموم بشه و یه مدت از فضای وزین و فاخر و فخیمهی دانشگاه دور باشم میتونم به کارای نیمه تمومم رسیدگی کنم. من با خودم میگفتم این ترم چقد اطلاعیههای اموزش ملایم و دانشجومحور و student-friendlyِئه! اصن عادت نداشتم به این وضعیت! تا اینکه امروز صبح توی اطلاعیههای دانشگاه گفتن کلاسا تا 28ام به قدرت خودش پاربرجاست! این درحالی بود که هفتهی قبلش امور خوابگاه اطلاعیه داد تا 24ام بند و بسطتونو جمع کنید و اگه میخواین بلیت بگیرین زودتر بگیرین چون خوابگاه قراره بسته بشه! خلاصه که داستانیه! در هر صورت من پنجشنبه میرم چون اولا مسخره نیستم! دوم اینکه کار دارم. سوم اینکه ماه رمضونه و میخوام خونه باشم. و چهارم اینکه ما یه هفته زودتر اومدیم دانشگاه. هنوز مهر امتحانامون خشک نشده بود. حتی وقتی سر کلاسا بودیم نمره بعضی درسا ثبت نشده بود! خلاصه ماجراهای دانشگاه عجیبه و منم گاهی نسبت بهش بیتفاوت و واکسینه میشم. الان باید برم یه مقالهی 14 صفحهای انگلیسی بخونم و سعی کنم ازش چندتا سوال طرح کنم و برای فردا ارائه بدم. +بابا برای کیبورد لپ تاپ برچسب خرید. +اسمشو گذاشتم چارلی. خجالتی و نِرد! برچسبها: خرده فرمایشات, دانشگاه
+
تاریخ | شنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۲ساعت | 17:59 نویسنده | ستاره دریایی
|
سلام من از لپتاپ!!! و بالاخره لپتاپدار شدمممممممم. چقدر دلم میخواست نوشته هامو از اینجا ادامه بدم. :)))) و اینکه کیبوردم حروف فارسی نداره و دارم چشمی مینویسم! خیلی خوشحالم...خدایا شکککککرت. برچسبها: خرده فرمایشات
+
تاریخ | پنجشنبه دهم اسفند ۱۴۰۲ساعت | 16:24 نویسنده | ستاره دریایی
|
شب نیمهی شعبان؟ شب نیمهی شعبان از بیمارستان رفتیم داروخونه، بهجای شربت آبلیمو، شربت دیفن هیدرامینِ مزهی تهِ جهنم خوردیم، بدوبدو از بین ماشینها رد شدیم و الان داریم دورهی نقاهتمون رو میگذرونیم و عین پیرزنا داروهامونو به هم نشون میدیم. هماتاقیم میگه بیا یه دونه آموکسیکلاو بهت بدم بخور ببین چه میکنی این آموکسیکلاو! میگم زن! اونه رِ برای تو داده. خلاصه که اینم از نیمهی شعبان امسال! و اینکه صبح که بیدار شدیم در بالکن رو که باز کردیم دیدیم داره برف میاد. البته که روی زمین ننشسته ولی بازم همینکه برف میاد خداروشکر. برچسبها: خرده فرمایشات
+
تاریخ | یکشنبه ششم اسفند ۱۴۰۲ساعت | 18:2 نویسنده | ستاره دریایی
|
|