از وقتی از مشهد اومدیم یه بند دارم کار انجام میدم. مخم دیگه داره داغ میکنه و چه‌بسا کرده. کارگاه‌های ندیده، جزوه‌های ننوشته، سریالای نصفه‌ونیمه، زبان خوندن.

عین یه دانشجو دارم درس می‌خونم. رسما انگار نه انگار تابستونه. نمیدونم باید شل کنم یا استفاده کنم و جنرال اینگلیشم رو تقویت کنم. کارای ورک‌شاپ و تدریس و ویراستاری یه کتاب که هنوز نگاهشم نکردم از یه طرف. واقعا دیگه جونی برای تدریس نمیمونه. فردا میرم یه جایی رو هماهنگ کنم. اگه اوکی شد که هیچی ولی اگه نشد خصوصی میذارم. حوصله‌ی بیرون رفتن ندارم. به‌اندازه‌ی کافی مغزم درحال فعالیته.


برچسب‌ها:
غرغریجات
+ تاریخ | جمعه سی ام تیر ۱۴۰۲ساعت | 21:46 نویسنده | ستاره دریایی |


روز دوم قرار شد با خاله‌اینا بریم باغ نادر. چندسال پیشم رفتیم ولی بسته بود!

باغ نادر یا همون مقبره‌ی نادرشاه افشار که خیلی برای من جالب بود.

مثلا اینکه بیش از هزارتا جنگ و فتوحات داشته که توشون پیروز شده و شکست نخورده. سنگ‌هایی که برای مقبره و اطرافش استفاده شده تعداد جنگ‌هایی که رفته رو نشون میده. و ستون‌های مقبره‌ش هم یه حالتی داره که اگه برعکسش کنیم می‌شه کلاه خودی که می‌ذاشتن رو سرشون. سقف مقبره مثل چادر می‌مونه چون نادرشاه عادت داشته توی چادر امورات خودشو بگذرونه و اینطور که گفتن یک ساعت هم تو کاخ نبوده. قبرش هم تو گوشه قرار داره چون وقتی تو چادر یا همون خیمه‌ی خودش بوده عادت داشته توی گوشه بخوابه و گوشش رو هم به‌سمت زمین می‌ذاشته تا اگه کسی نزدیک شد متوجه بشه. یه سری از دیوارهای مقبره به رنگ قرمزن که نماد خون نادرشاهه. چون وقتی نادرشاهو کشتن ظاهرا خونش پاشیده شده به اطراف.

بعدم رفتیم حرم و نماز ظهرمون رو خوندیم و اومدیم به سمت هتل.


برچسب‌ها:
سفرنامه
+ تاریخ | یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۲ساعت | 10:5 نویسنده | ستاره دریایی |


ابتدای روزی که توی قطار گذاشت با بیدار شدن من توی کوپه‌ای بود که سه نفر غریبه بودن و برای اینکه دختر همسفرمون از ارتفاع می‌ترسید با من جابجا شد. برای خواب رفتم طبقه‌ی بالا و خیلی حرفی ردوبدل نشد. صبح ساعت حوالی ۷ بیدار شدم، بهمون صبحونه دادن و من به خوردن کیک کشمشی غیرموردعلاقه‌م با آبمیوه بسنده کردم. راستش سیستم دستشویی قطارو اصلا دوست نداشتم و سیستم بدنم رو یه جوری تنظیم کردم که تا مشهد نرم دستشویی. ساعتدقیقا ساعت ۱۲ بود که اولین ساختمونای اول شهر رویت شد و ما وارد راه‌آهن مشهد شدیم. از اونجا یه ون‌اتوبوس اومد دنبالمون که بریم هتل. توی راه کلی همسفرهامون ما رو خندوندن و کلی خوش گذشت. نهار رو خوردیم و بعد از انجام کارای اداری راهی اتاق‌هامون شدیم. هتل خوبیه. من و گردو و فندق یه اتاق سه‌تخته برداشتیم و مامان و بابا هم یه اتاق دیگه. یکم از هم فاصله داریم ولی با خاله‌اینا همسایه‌ایم. ساعت حوالي ۵ راه افتادیم به‌سمت حرم. گرمی هوا جوری نبود که کلافه بشی. نگم از ایوون طلا که اصن آدم تا می‌بینه کبوتر دلش پر می‌کشه. چون شلوغ بود نشد بریم داخل حرم و توی صحن جمهوری ایستادیم. صدای نقاره‌خونی رو شنیدیم و همونجا با امام رضا حرف زدیم. بعدشم رفتیم نماز جماعت رو تو صحن کوثر خوندیم و راهی هتل شدیم برای شام. قرار شد ساعت ۲ صبح برای نماز و زیارت بریم حرم ولی من از بس خسته بودم نرفتم:( جالبه که اذان صبح مشهد حدود ۴۵ دقیقه با اصفهان فرق داره.
برچسب‌ها:
سفرنامه
+ تاریخ | جمعه بیست و سوم تیر ۱۴۰۲ساعت | 6:8 نویسنده | ستاره دریایی |


عارضم خدمتتون که... امتحانا هفته‌ی پیش چهارشنبه تموم شد و می‌تونم بگم آخرین امتحانم بهترین امتحانم بود به نسبت و امیدوارم نمره‌ی خوبی بده. هرچند تو رشته‌ی ما چون ترجمه می‌کنیم نمره‌ها خیلی میتونه سلیقه‌ای باشه. آی دوننو. دیگه اینکه برای ارتقای علم و دانش خودم برنامه‌ چیده بودم که یکیش ثبت‌نام تو یه کارگاهی بود که موضوعات مفید و به‌دردبخوری داشت و هزینه‌ش هم خوب بود. دیروز اولین جلسه‌‌ش بود و فردا دومی‌ش. یه کارگاه آنلاین دیگه هم ثبت‌نام کرده بودم که فرصت نشده بود ببینم و تو برنامه‌مه ببینم و جزوه بنویسم به یاری خدا. امروز استارت بولت‌ژورنال رو هم زدم و باز برمیگردم به دوران برنامه‌ریزی کردن و اینا. و اینکهههه سه‌شنبه داریم میریم پابوس امام رضا انشالله. امیدوارم خوب باشه همه‌چیز و حاجت‌روا بشیم و بهمون خوش بگذره.
برچسب‌ها:
خرده فرمایشات
+ تاریخ | سه شنبه بیستم تیر ۱۴۰۲ساعت | 6:40 نویسنده | ستاره دریایی |


ناراحتم، غمم گینه. داریخماخ؟
این هفته عجب هفته‌ای بود. از همون جمعه که قرار بود بلوط‌اینا و مامان و بابای خانم‌شعله بیان و بریم بیرون و خوش بگذرونیم بگیر تا الان که همه‌ی بچه‌های خوابگاه رو با م راهی کردیم و حالا ما موندیم و پروژه‌های ناتموم و امتحان من که فرداست...
جمعه وقتی همگی رفتیم کلبه گفتم به م زنگ بزنم ببینم کی میرن خوابگاه. بعد گفت که یکی از بچه‌ها اومده و میخواد که من باهاش امتحان یکشنبه رو کار کنم و خیلی هم استرس داره. و بعد اونجا بود که فهمیدم امتحان درواقع یکشنبه نیست و شنبه‌ست = .....)))
و منی که می‌خواستم همونجا یه نفر بگه کات... بریم سکانس بعدی!
نمی‌دونستم گریه کنم یا خنثی باشم. اما درسی بود که پیش‌نیاز ترم بعد بود و اگه نمی‌رفتم استاد ازم دیگه نمی‌گرفت. به جودی زنگ زدم. حتی به استاد هم زنگ زدم ولی جواب نداد. عین مرغ سرکنده شده بودم و بقیه داشتن قهوه می‌خوردن و از هر دری تعریف میکردن. تا اینکه خانم‌شعله اومد و گفت چیشده و من براش توضیح دادم. دیگه بعد اینکه شام رو خوردیم به بابا گفتم میشه فردا زودتر بریم و گفتم که امتحانم ساعت ۱۱ صبحه نه یکشنبه :)
یه ولوله‌ای شد و اصن دنیا چقد ناپایدار و غیرقابل پیشبینیه! تو یه لحظه برنامه‌ها ریخت به‌هم. قرار شد سریع جمع کنیم و بریم. مامان منو صدا کرد تو اتاق و کلی حرف زدیم و منم کلی گریه کردم. اصن دیگه بدتر از این نمیشد. با خودم میگفتم زندگی‌م چرا افتاده تو یه دور باطل؟ این چه سیکل معیوبیه. حتی الانم همین حسو دارم. دیشب به مامان گفتم که سه ترم دیگه دارم. دیگه خسته شدم. نه از درس، بلکه از کارایی که دارم میکنم و تصمیم‌هایی که میگیرم.
از اینکه معلوم نیس ترم بعد خوابگاهم کجا باشه و با کیا باشم. از اینکه میتونستم الان فارغ تحصیل بشم و کارای دیگه بکنم ولی با ۱۴۰۰ایا فارغ می‌شم.
یه وقتایی حس میکنم اینجا ته دنیاس. ته دنیاست چون نمیتونم برگردم به عقب چون حس میکنم عمرم رفته و نمیدونم چجوری رفته. امیدوارم فقط توهم زده باشم و حسرت روزایی که گذشت رو نخورم. امیدوارم کسی رو زخمام نمک نپاشه.
اما بهرحال الان وضعیتم خیلی بهتر از وقتیه که می‌خواستم کنکور بدم. باید فقط بدونم دارم چیکار میکنم. نباید دیگه درجا بزنم و بشینم. میدونم خسته‌م ولی دیگه بسه.


برچسب‌ها:
دانشگاه, دغدغه جات
+ تاریخ | سه شنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۲ساعت | 15:57 نویسنده | ستاره دریایی |


یه گروهی داریم توی ایتا که بچه‌های خوابگاه دانشگاه اونجان. هر از گاهی ایلناز توش مینویسه که کیه داره سیگار میکشه و ما داریم اذیت میشیم و یه سریا تاییدش میکنن و تک‌وتوک یکی دونفری هستن که میگن سرتون تو کار خودتون باشه و چقد دماغاتون حساسه و اینا. دیروز دیگه داشت به جاهای باریک کشیده میشد و داشت میرفت به سمت ادبیات ناجور. یه نفر اومد گفت خوابگاه مکان عمومیه و اذیت شدن شما برای کسی مهم نیست و خونه‌ی خودتون نیست که هرکی به نظر شما عمل کنه.

دیدم اینکه گفت خوابگاه مکان عمومی خیلی نان‌سنس بود! برای همین وارد عمل شدم و گفتم: دوسِتان، دعوا نکنین.ولی مکان عمومی به ایستگاه اتوبوس و ترمینال می‌گن که سرعت مصرف سیگار با سرعت نور برابری می‌کنه، نه خوابگاهی که ما داریم توش زندگی می‌کنیم. خوابگاه شرایط و ضوابط داره. حالا چون روی در و دیوار ننوشتن «سیگار نکشید» دلیل نمی‌شه سیگار بکشیم. وگرنه که ... سیگار بکشید، برای رفع سلامتی خوبه. 👌

بعدش پرتقال اومد توی پی‌وی و گفت احسنت! و دو نفر دیگه هم توی گروه تایید کردن و خلاصه چسبید. بعدشم دیگه بحثی نشد که اگه میشد طرف دستی‌‌‌دستی خودشو لو میداد!


برچسب‌ها:
دانشگاه
+ تاریخ | چهارشنبه هفتم تیر ۱۴۰۲ساعت | 10:26 نویسنده | ستاره دریایی |


امروز قرار شد صبح بریم دانشگاه اصفهان برای کارای مهمانی من. یعنی یکی از انگیزه‌هایی که گفتم این یه هفته رو بیام خونه این بود که بریم دانشگاه اصفهان. فضای سمی اتاق موقع امتحانا هم یه انگیزه‌ای شد برای این کار ولی نمی‌دونم دیگه حکمت کار چیه که نشد. رفتیم دانشگاه د هر لحظه که نزدیکتر می‌شدیم من استرس می‌گرفتم. از بزرگی دانشگاه و از آدماش. به دانشگاه خودمون بیشتر عادت داشتم. البته یادمه موقع ثبت نام دانشگاه خودمم استرس داشتم و می‌گفتم اینجا دیگه کجاست. ولی خب... رفتیم و با یه کارشناس صحبت کردیم و گفت وقتش تموم شده ولی باز امیدواری داد که اگه معدل و یه سری شرایط دیگه داشتین مشکلی نیست ولی به حرفاش اینو ضمیمه کرد که چون دو ترم آخره ممکنه سرفصل‌های ارائه‌شده‌ی اینجا با دانشگاهتون نخوره و مجبور بشی یه سری درسا رو دوباره بخونی و تطبیق نمی‌خوره. ولی گفت برین با خانم فلانی توی ساختمان فلانی۲ صحبت کنین. ما رفتیم تو ساختمان فلانی۲ و با یه خانمی صحبت کردیم و باز گفت به مشکل برخواهید خورد به‌خاطر دروس و الان اونایی که مهمانی گرفتن همین مشکل دارن و ما اولویت اولمون برای دانشگاه خودمونه و روز آخر فقط براتون انتخاب واحد باز می‌شه و هرچی موند می‌تونین بردارین و یه سریا بودن که فقط ۶ یا ۸ واحد تونستن بردارن. و اینجوری شد که منصرف شدیم و خب درکل گفت باید تو سامانه ثبت‌نام می‌کردین و این از همه مهم‌تره. ولی نمی‌دونم چرا کارشناس قبلیه گفت هنوز می‌شه اقدام کرد و حتی دانشگاه خودمونم همینو گفت. ولی خب تلاشمونو کردیم و مهم اینه و نمی‌دونم دیگه حکمت کار کجاس که نشد. ولی جدا دانشگاه خودمونو با تمام خوبی‌ها و بدی‌هاش دوس دارم. فقط مشکل رفت‌و‌آمد و دوری و ایناس وگرنه اساتید و بقیه‌ی چیزا خوبه. و اینکه دیشب اطلاعیه دادن برای خوابگاه و تکلیف ما شبانه‌ها معلوم نیس چیه. نمی‌دونم می‌مونیم تو همین خوابگاه یا نه. ولی احتمالا بمونیم چون داخل شهر بعید می‌دونم بریم وگرنه تاحالا رفته بودیم. خوابگاه داخلم که برای روزانه‌هاست. فقط یه سری کاش‌ها تو سرم می‌چرخه که خب باید سعی کنم نادیده‌شون بگیرم و از الان به بعد رو سعی کنم خوب پیش ببرم. مهم اینه باعث شد من راهمو پیدا کنم و توی مسیر درست قرار بگیرم.


برچسب‌ها:
دانشگاه
+ تاریخ | سه شنبه ششم تیر ۱۴۰۲ساعت | 13:14 نویسنده | ستاره دریایی |


امتحان دیروز واقعا نمی‌دونم چی می‌شه. برای قسمت تشریحی‌هاش چون یه قسمتی رو قبل امتحان مرور کردم نوشتم. بقیه رو به‌قول یکی از بچه‌ها بافتم رسما. ولی بافت غلطی فکر نمی‌کنم باشه. تستی‌هاش هم وحشیانه بود ولی خب خوبی ماجرا اینه نمره منفی نداره.

خلاصه از امتحان اومدم بیرون و بهم رفتیم سمت خوابگاه. من درمورد امتحان اصلا باهاش حرف نزدم چون می‌دونم داستان می‌شه و کلا تئوری‌های خودشو داره. ترجیح دادم با م.و و ث حرف بزنم بعدا.

اومدم خوابگاه و تصمیم گرفتم برای فردا بلیط بگیرم و برم ولایت چون هم فرجه‌م تا امتحان بعدی زیاده و دلم برای خوانواده تنگ شده هم وسایلم زیاده و باید در دو نوبت ببرمشون هم اگه شد یه کار اداری انجام بدم. هم اینمه فضلی اتاق کمی تا قسمتی سمی شده و نیاز به دوپینگ دارم.

دیروز رفتم پیش مشاور تا نتیجه‌ی کار رو بگم که تو این یه هفته که بر من گذشت و خب قشنگ حس کردم برق خوشحالی تو چشماش جرقه می‌زنه. بهش گفتم که از وقتی دارم امتحانای دانشگاهو هندل می‌کنم اوضاع خیلی خوب شده و اصن انگار تازه متولد شدم و اینا. بعد دیگه حرفام ته کشید و درمورد یکی از بچه‌ها حرف زدم که نمی‌دونم واقعا باهاش که برخوردی داشته باشم. بهم گفت آدمای سمی همیشه هستن همه‌جا. تو نمیتونی همه رو حذف کنی. تو اینجور مواقع باید ارزش‌های خودتو حفظ کنی. اگه اون ارزش‌ها رو رعایت نمی‌کنه تو باید ارزش‌های خودت رو حفظ کنی و درنهایت اگه حرف‌هاشون اذیتت می‌کنی جمع رو ترک کنی. خیلی حرف خوبی زد به‌نظرم. اینکه آدم ارزش‌های خودش رو حفظ کنه در هر صورتی. بعد از اون رفتم تو حیاط و به مامان زنگ زدم و خبر دادم که دارم میام.


برچسب‌ها:
اتاق 741
+ تاریخ | یکشنبه چهارم تیر ۱۴۰۲ساعت | 8:14 نویسنده | ستاره دریایی |


تصمیمی که گرفتم تا جایی قشنگ و خوبه که موقع امتحانا با هم‌اتاقی‌ هم‌رشته‌ایت نباشی. چون من تا میام برای امتحان شنبه بخونم میگه بیا نخونیم، خیلی چرته درسش، خیلی آسونه و فلانه.

بابا من باید بخونم چون در طول ترم نخوندم. واقعا این چه وضعشه. اه. بعد احساس می‌کنم ناراحت می‌شه که من دارم درس می‌خونم. امیدوارم اینجوری نباشه چون یه ترم دیگه در کنار همیم و از طرفی ترم بعد ممکنه با ورودی 1400ایا تو یه اتاق باشیم و کلا این ماجرا درجریان باشه. واقعا باید فرهنگسازی بشه که به درس خوندن بقیه کاری نداشته باشیم.


برچسب‌ها:
اتاق 741
+ تاریخ | پنجشنبه یکم تیر ۱۴۰۲ساعت | 11:4 نویسنده | ستاره دریایی |