|
|
|
ناراحتم، غمم گینه. داریخماخ؟ این هفته عجب هفتهای بود. از همون جمعه که قرار بود بلوطاینا و مامان و بابای خانمشعله بیان و بریم بیرون و خوش بگذرونیم بگیر تا الان که همهی بچههای خوابگاه رو با م راهی کردیم و حالا ما موندیم و پروژههای ناتموم و امتحان من که فرداست... جمعه وقتی همگی رفتیم کلبه گفتم به م زنگ بزنم ببینم کی میرن خوابگاه. بعد گفت که یکی از بچهها اومده و میخواد که من باهاش امتحان یکشنبه رو کار کنم و خیلی هم استرس داره. و بعد اونجا بود که فهمیدم امتحان درواقع یکشنبه نیست و شنبهست = .....))) و منی که میخواستم همونجا یه نفر بگه کات... بریم سکانس بعدی! نمیدونستم گریه کنم یا خنثی باشم. اما درسی بود که پیشنیاز ترم بعد بود و اگه نمیرفتم استاد ازم دیگه نمیگرفت. به جودی زنگ زدم. حتی به استاد هم زنگ زدم ولی جواب نداد. عین مرغ سرکنده شده بودم و بقیه داشتن قهوه میخوردن و از هر دری تعریف میکردن. تا اینکه خانمشعله اومد و گفت چیشده و من براش توضیح دادم. دیگه بعد اینکه شام رو خوردیم به بابا گفتم میشه فردا زودتر بریم و گفتم که امتحانم ساعت ۱۱ صبحه نه یکشنبه :) یه ولولهای شد و اصن دنیا چقد ناپایدار و غیرقابل پیشبینیه! تو یه لحظه برنامهها ریخت بههم. قرار شد سریع جمع کنیم و بریم. مامان منو صدا کرد تو اتاق و کلی حرف زدیم و منم کلی گریه کردم. اصن دیگه بدتر از این نمیشد. با خودم میگفتم زندگیم چرا افتاده تو یه دور باطل؟ این چه سیکل معیوبیه. حتی الانم همین حسو دارم. دیشب به مامان گفتم که سه ترم دیگه دارم. دیگه خسته شدم. نه از درس، بلکه از کارایی که دارم میکنم و تصمیمهایی که میگیرم. از اینکه معلوم نیس ترم بعد خوابگاهم کجا باشه و با کیا باشم. از اینکه میتونستم الان فارغ تحصیل بشم و کارای دیگه بکنم ولی با ۱۴۰۰ایا فارغ میشم. یه وقتایی حس میکنم اینجا ته دنیاس. ته دنیاست چون نمیتونم برگردم به عقب چون حس میکنم عمرم رفته و نمیدونم چجوری رفته. امیدوارم فقط توهم زده باشم و حسرت روزایی که گذشت رو نخورم. امیدوارم کسی رو زخمام نمک نپاشه. اما بهرحال الان وضعیتم خیلی بهتر از وقتیه که میخواستم کنکور بدم. باید فقط بدونم دارم چیکار میکنم. نباید دیگه درجا بزنم و بشینم. میدونم خستهم ولی دیگه بسه. برچسبها:
دانشگاه,
دغدغه جات
+
تاریخ | سه شنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۲ساعت | 15:57 نویسنده | ستاره دریایی
|
|