|
|
بعد از اینکه دوتا دستمال برداشتم و رفتم تو حیاط گریه کردم و سراسر استیصال شدم رفتم بالا چون کمرم داشت درد میگرفت رو اون صندلیهای فلزی و از طرفی گوشیم خاموش شد. رفتم بالا و داشتم میرفتم تو اتاق که میم و رِ جلوی در اتاق روبهرویی بودن و منو دیدن و نمیدونم قیافهم چجوری بود ولی فهمیدم یه چیزیم هِه! مخصوصا اینکه یه لبخند مصنوعی زدم و سریع رفتم تو اتاق که همکلام نشم. ولی هی منو صدا کردن و اومدن تو اتاق و این باعث شد هماتاقیام هم کنجکاو بشن. منم هی با بیحوصلگی و لبخند و اینا سعی میکردم بگم خوبم و چیزی نیس. بعد بیسروصدا رفتم رو تخت... رِ بعد چند دقیقه از همون لای در سرشو اورد تو و یه پفک، یه چوبشور، یه بستنی، یه دونه از این کاکائوهای فرمند تیوپی و سه تا یخمک بهم داد و گفت ناراحت نباش و اینا! اصن من مونده بودم! بستنی و یخمکو گذاشتم تو فریزر و رفتم رو تخت و دراز کشیدم و خوابیدم و دیدم تا ساعت 10 خوابیدم! بازم رِ اومد دم در و حالمو پرسید. دمش گرم! دلم میخواد باهاش حرف بزنم ولی میترسم از حرفایی که بهم میزنن. هر حرفی منو ناراحت میکنه. خودمو محکم نگه داشتم و دستمو گذاشتم روی گوشام که حرفی ناراحتم نکنه. برای همین فقط میگم برام دعا کنید که بدجوری محتاجم به دعا. دعا کنین موفق بشم، خودمو پیدا کنم، حال دلم خوب باشه... +خدایا... رحم کن برچسبها: محرمانه, دغدغه جات
+
تاریخ | جمعه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۲ساعت | 23:54 نویسنده | ستاره دریایی
|
بعد گفت جمعه هم عقد رزیه و زنگ زده و هستی رو دعوت کرده. خب راستش شاید هر کس دیگهای بود بعد فهمیدن اینکه عروسی یاسمنه و دعوت نشده همونجا ناراحت میشد و گله میکرد چه برسه به اینکه رزي هم دعوتت نکرده درحالیکه سال قبل باهم یکم حرف زدین تو پیوی و خود هستی هم تعجب کرده بود که چرا دعوت شده. راستش خیلی ناراحت شدم. خیلی. اینکه رزي دعوت نکرده اشکالی نداشت چون از فارغالتحصیلی دیگه همو ندیدیم ولی یاسمن... نمیدونم... درسته خیلی همو ندیدیم ولی... چجوری بگم. نباید دعوت میشدم؟ خلاصه ناراحت شدم چون این بچهها همونایی بودن که میگفتن ما برای عروسیهامون همهتونو دعوت میکنیم! از اینکه با خودم فکر میکردم الان هستی با خودش چه فکری میکنه که یاسمن منو دعوت نکرده. البته حتما اینو میدونه که دیگه بعد مدرسه ما خیلی همو ندیدیم و دیگه اون صمیمیت دوران مدرسه رو نداشتیم طبیعتا. روز بعد قرار شد با مامان و فندق بریم که فندق رو توی کلاس تابستون ثبتنام کنیم. و قرار شد منم برم که درمورد مربی زبان و تدریس صحبت کنم. راستش مامان و بابا خیلی تو این مورد تشویقم کردن و اگه به خودم باشه و بود میگفتم هنوز زوده یا هرچی. اما مامان کلی اصرار کرد و راستش کنم بدم نیومد و کمکم ذوقش درونم جوونه زد. رفتیم یه جایی که قبلا بابا صحبت کرده بود. اونجا یکی از بچههای همدورهایمو دیدم که رشتهشم زبان نبود و از یه جایی دیگه کلاساشون تشکیل نشد ولی الان داشت تدریس میکرد و رسما مربی شده بود. برای همین فعلا مربی نمیخواستن ولی رزومهم رو دادم که اگه نیاز داشتن اطلاع بدن. مامان گفت بریم یه جای دیگه. من که کلی ناامید شده بودم و دیگه میگفتم فایده نداره اما خب مامان همچنان اصرار میکرد و میگفت مردم صدجا برای کار میرن و ناامید نمیشن. تو با یه جا رفتن ناامید شدی؟! رفتیم کانون دخترونه که بعد فهمیدیم جمع شده ولی مسئول اونجا یه چندجای دیگه بهمون معرفی کرد و کلی راهنماییهای دیگه کرد که خب خوب بود در مجموع. از اونجا رفتیم یه مرکز خصوصی که البته نبودن و شمارهی مسئولش رو گرفتم که تماس بگیرم بعدا ولی خب میترسم نشه. یا نه بشنوم، یا بگن نمیخوان یا مسخره کنن بگن تو خودت چی دیدی که میخوای بیای اینجا؟! بعدش بابا اومد دنبالمون و باز مامان پیشنهاد داد که بریم یه جای دیگه. رفتیم اونجا و مسئولش گفت باید مدرک آکادمیک داشته باشید. و منی که مدرن آکادمیک ندارم و یه لحظه فرو ریختم که اگه عین آدم سر همین درسم مونده بودم مدرکمو گرفته بودم. ولی خب شاید بشه گواهی اشتغال به تحصیل گرفت و اینا. روز عجیبی بود. الان خوابگاهم. داشت خوب پیش میرفت ولی افکار آلودهم حملهور شدن بهم و توانمو گرفتن. بغض داشتم و اومدم تو حیاط برای چندمین بار که فکر کنم، گریه کنم و به یه تصمیم درست برسم ولی مغزم فکر کنم فراموشکاره و یادش میره بعد یه مدت که تو نباید خودتو مقایسه کنی، نباید خودتو دستکم بگیری، نباید ناامید بشی. ولی من عوض شدم. این حرفا انگار روم تاثیر نمیذاره و من مدام دارم خودمو مقایسه میکنم. خسته شدم. خودمو نمیبینم. انگار خودمو تو آینهی بقیه میبینم. حتی وقتی مامان داشت درمورد مدرک ttc به بابا میگفت من پریدم وسط حرفش و گفتم نه و الان نمیشه. بعد مامان گفت مگه خودت نمیگفتی باید این مدرکو بگیری؟ پس چرا بهونه میاری... راستش این چند روز دارم با خودم فکر میکنم که محدثه داری بهونهی چیو میاری؟ داری چیکار میکنی؟ با خودت چندچندی اصن؟ از یه طرف میگی نیاز به حمایت داری بعد حالا که مامان داره حمایتت میکنی و راه میذاره جلوی پات از کوره در میری و بهونه میاری؟ حرف حسابت چیه؟ به خودت بیا دختر. درستش اینه دست از سر کنکور بردارم عین همهی آدمای دور و برم که کوتاه اومدن و الان دنبال کارن و مدرکشونو گرفتن. اما اگه الان کوتاه بیام یعنی مساوی مرگ. از یه طرف نمیتونم ادامه بدم چون افکارم توانمو گرفته. از یه طرف اومدم خوابگاه و انگار خونه خیلی بهتر بود. اینجا وقتی میبینم بین دانشجوها دارم تست میزنم حس بدی میگیرم. حس بدی دارم... خیلیم حس بدی دارم. دلم میخواد با یکی حرف بزنم ولی هیچکی نیس. هیچکی منو درک نمیکنه. من نیاز به سرزنش ندارم. آدم برای سرزنش کردن من زیاده. من فقط میخوام حرفای خوب بشنوم. حتی الان وقت راه حل دادن نیس. چون وقتی گه باید به راه حلهای بقیه گوش میدادم گوش ندادم. الان وسط زمین و آسمون معلقم. چند وقت دیگه معلوم میشه که کدوم طرف میفتم. فقط امیدوارم دیگه معلق نباشم. پر از بغض و گریهم. دلم میخواد زنگ بزنم به مامان و بگم تو قدرتشو داری بزنی عقب؟ من به غلط کردن افتادم. چرا نمیشه برگردم به عقب؟ تا درستش کنم؟ ولی نمیخوام نگرانشون کنم. خیلی حس بدیه. الان احساس میکنم تو بدترین نقطهی زندگیمم. نقطهای که کاری از دست بقیه برنمیاد و فقط خودم و خدا میتونیم درستش کنیم. احساس میکنم هیچ همراهی ندارم. حتی هستی الان خیلی راهش از من جدا شده. برچسبها: محرمانه, دغدغه جات, کنکور
+
تاریخ | جمعه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۲ساعت | 20:8 نویسنده | ستاره دریایی
|
گفتم خب... الان باید دقیقا چجوری بخونمش؟! اول از همه نمونهسوالها رو چک کردم تا دستم بیاد چی به چیه. و بعد قواعد رو نگاه کردم و دیدم چیز خاصی نداره و دربرابر قواعد نظام قدیم و کتاباش باقلواس! با این حال بازم دو درس آخر رو گذاشتم برای شب و صبح هم حدودا چهار ونیم بیدار شدم و لغات رو مرور کردم. یکم استرس داشتم چون اصن نمونهسوال حل نکردم و در حد یه نگاه کردن بود. ولی با خودم گفتم اوکیه و برای بقیهی درسا هم خودمو با نمونه سوال خفه نکردم so it'll be OKEY... همینکه روند سوالا دستم بود خوب بود. سرجلسه بازم تو احراز هویت به مشکل برخوردم، یعنی احراز نشدم، پای داده شدم به منشی که اونم کارتمو گرفت و بعد برگردوند بهم و گفت بشینم. سر جلسه که نشستیم رئیس حوزه اومد باز کلی سخنرانی کرد و من واقعا داشت حوصلهم سر میرفت و برای چند دقیقه سرمو گذاشتم رو میز. واقعا حوصلهسربره. نه گوشی داری که سرتو گرم کنی، نه کتاب داری... تویی و یه خودکار مشکی و هنری که میتونی روی دستت خالی کنی ولی خب ترسیدم بهمنزلهی تقلب باشه سو ای دیدنت دت. برگهها توزیع شد و من شروع کردم به نوشتن و خب خیلی زودتر از چیزی که باید . بعد امتحان زنگ زدم به مامان که باهم بریم بیرون. تا مامان برسه رفتم کتابخونه. داستم تو قفسهها دنبال کتاب میگشتم که مسئول کتابخونه گفت مهلت تمدیدتون تموم نشده؟ گفتم اگه میشه چک کنید که خب مهلتش تموم شده بود. بعد گفتم تا مامان برسه درمورد تابستون و ایدههایی که داشتم حرف بزنم. خیلی استقبال کرد مسیئولش و گفت ازنظر جا و مکان مشکلی نیست و حتما اگه پیشنهادی دارین بگین و اینا. خلاصه یه سری ایدهها دادم و ایشونم یه سری راهنماییها کرد و خدافظی کردم و اومدم بیرون و واقعا خیلی خوشحال شدم چون حس میکردم مخالفت بشه و جالب نباشه از نظرشون. با مامان رفتیم بیرون و یکم خرید انجام دادیم و رفتیم خونه. بالاخره امتحانامو دادم و کمکم وسایلمو جمع کردم. قرار شد عصر هم با هستی بریم بیرون. و خب وقتی رفتیم متوجه شدم که تا اواسط مرداد دیگه نمیتونیم همو ببینیم چون اون میره مشهد و تا بیستم مرداد نیست. گفت مجبور شده تایم عمل چشمشو بندازه برای فردا و خب عروسی یاسمن رو نمیتونست بره و یاسمن هم گفته پس حداقل حنابندون رو بره که میشد همون روزی که باهم میریم بیرون. برای همین خیلی نمیتونستیم حرف بزنیم و باید یه جوری برمیگشتیم که اون بره به کارای جشن برسه. بعد.... ادامه دارد برچسبها: کنکور
+
تاریخ | جمعه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۲ساعت | 19:42 نویسنده | ستاره دریایی
|
امتحان زمینشناسی اینجوری بود که دلم میخواست لفت بدم برای خوندنش چون از قبل بهجز فصل ۳ یه دور خونده بودم. و خب چون یهو افتادم تو دوران pms انگار نیاز داشتم یکم به خودم استراحت بدم. مخصوصا که سر امتحان زیست و شیمی شببیداری کشیده بودم. توی حوزه قبل اینکه برگهها توزیع بشه یه دختره اومد پیشم و گفت شما امتحان زمین دارین؟ گفتم بله. بعد پرسید ترانشیت چی بود؟ گفتم... $#$@@$ یه لحظه یادم رفت. اسمش آشنا بود ولی هیچی نمیدونستم ازش. بعد چندتا سوال دیگه پرسید و منم انواع نفتگیر رو براش توضیح دادم. تشکر کرد و رفت نشست. دوباره چند دقیقه بعد اومد و گفت دوباره انواع نفتگیر رو بگم که گفتم. چندتا سوال دیگه هم پرسید و جواب دادم بعد یهو یادم اومد ترانشیت چی بود ولی شک داشتم که خب گفت درسته. رفت سر جاش نشست و بعد دوباره صدام کرد و با هم بیماریها رو چک کردیم و عناصر رو گفتیم و واقعا خیلی مرور خوبی بود. و خب آره میشه گفت اولین کسی بود که تو این مدت توی حوزه باهاش حرف زدم. ساعت نه و نیم کارم تموم شد. یه سری سوالا رو تو حوزه چک کردم تا خیالم راحت بشه و بعد زنگ زدم به مامان که با نرگس بریم دانشگاه ولی گفت هنوز خوابه و درنتیجه رفتم خونه. +دقیقا تکلیفم مشخص نیس! دیر به دیر بیام خونه میگن چرا نمیای، الانم که اومدم یکماه بمونم میگن چرا انقد زیاد. چه کُنُم؟! +از وقتی آدرس وبلاگمو عوض کردم و یه مدت نبودم و بعد دوباره برگشتم به همین آدرس کامنتا عجیبوغریب شده. کجان اون خوانندههای فاخر...؟! برچسبها: کنکور
+
تاریخ | دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۲ساعت | 7:15 نویسنده | ستاره دریایی
|
دو روز و نصفیه که درس نخوندم. همینجور دور خودم میچرخم. انگار مغزم فهمیده شب امتحانی هم میشه نتیجه گرفت. ولی نباید بذارم اینجوری فکر کنه. زورم میاد بخونم چون نمونه سوال ندارم. از اونور امتحان بعدی رو بیشتر زورم میاد بخونم چون باید بعد امتحان شیفت دیلیتش کنم از مغزم. بعد از اون باز باید عین travelerها با یه کولهپشتی و چمدون راهی خوابگاه بشم و از این منطقهی امنی که برا خودم ساخته بودم بیام بیرون. این دانشگاه رفتن من تو سال تحصیلی 1401-1402 تاریخی شد. هربار که تغییر مکان میدادم پر از استرس و کارای جدید... ینی اینجوریم که ما را به سختجانی خود این گمان نبود... این مرحله رو هم رد کنم... بازم هنوز مرحلههای دیگه دارم... کلا باید مراحل بعدی رو هم بگذرونم. فک کنم زندگی همینه. آدمیزاد همینه. اصن لقد خلقنا الانسان فی کبد... غر فراوان دارم ولی غرگوشکن ندارم. میترسم حرف بزنم و سرزنش بشم. میترسم حرف بزنم و حرفای نامربوط بشنوم. میترسم حرف بزنم و ناامیدم کنن. میترسم حرف بزنم. برای همین صبوری میکنم. خدایا فقط بهم ارادهی انجام کار بده. توانایی بده از پسشون بهخوبی بربیام. که نتیجه بده. خدایا به خودت قسم دیگه دارم مچاله میشم. این حرفا رو اینجا زدم چون حتی به زبون آوردنشم سخته. برای من سخته حرفامو نزنم و تلنبار کنم فقط اینجا. پس خودت قربون دستت یا منو برسون به اون آرزو، یا اونو به من نزدیک کن.
+داشتم دیروز به این فکر میکردم که تو این چند سالی که میومدم از ناراحتیهای دم کنکور یا استرسهای مربوط به درس و این چیزا میگفتم و مینوشتم تهش حالم بهتر میشد و دلیلش این بود که آخر سر از خدا کمک میگرفتم یا باهاش درد و دل میکردم. اینکه تهش کارهامو میسپردم دست خدا. اینکه دلنگرانیهامو میدادم بهش و بعد با دل سبکتر میرفتم دنبال کارام. 🍃 برچسبها: کنکور
+
تاریخ | شنبه بیستم خرداد ۱۴۰۲ساعت | 9:7 نویسنده | ستاره دریایی
|
امتحان زیست خوب بود. باز عین امتحان شیمی شب درست نخوابیدم و ساعت ۳ بیدار شدم یه فصل رو خوندم. اما بازم بهاندازهی امتحان شیمی بیدار نموندم. زیست یکم برام حوصلهسربر بود. اولین بار بود تو عمرم که از خوندن زیست لذت نمیبردم. البته میتونه بهخاطر موضوعاتش هم باشه. ولی اینجوری بودم که چقد امتحانای تحلیلی و محاسباتی بهتر از زیسته. ترسم از این بود که اصطلاح بدن که تعریف کنیم ولی خدا رو شکر از این خبرا نبود. فصل آخر رو هم نخوندم چون واقعا دیگه دلم نمیخواست بیدار بمونم. هرچند خوابیدنم خیلی باکیفیت نشد. کلا دیروز چون تنها بودم مودم خیلی منفی بود. شبشم میخواستم اصن give up کنم. صبحم با حال بد آماده شدم و چون میدونستم مودم پایینه یه دستمال کاغذی هم برداشتم. باز سر احراز هویت به مشکل برخوردم که خب رفع شد ولی سر جام که نشستم یکم بغضی شدم. دیگه برگهها که توزیع شد مشغول حل سوالا شدم و سرم گرم شد و به خودم که اومدم دیدم حالم خوب شده. برگشتنی با خودم میگفتم کاش میشد توی پارک بشینم و هستی هم میومد و باهم حرف میزدیم. رفتم خونه و بستنی خوردم و بعد گلو شدم رو تخت مامان و بابا و خوابیدم. امروز کلا رو تخت بودم. انرژیم اومده پایین. کلی با لفاطیما چت کردیم. قرار شد با هستی بریم بیرون ولی خب گفت شب میخوان برن جایی و عجلهای میشه. خلاصه بدین شکل. برچسبها: کنکور
+
تاریخ | چهارشنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت | 14:47 نویسنده | ستاره دریایی
|
یکی از اقداماتی که ماه پیش انجام دادم و از انجامش خوشحالم لفت دادن از یه سری چنلهای پرایوت بود. یه سری چنلا واقعا داشت تاثیر بدی روم میذاشت. درگیر روزمرگیهای بقیه شده بودم، گاهی مطالب مسخرهای که بهم مربوط نبود رو میخوندم، غر میشنیدم، دیدم نسبتبه یه سری علایقم داشت عوض میشد فقط بهخاطر اینکه اونا دوسش نداشتن، خودمو مقایسه میکردم باهاشون، استرس میگرفتم که نکنه عقب موندم، چه میدونم... خلاصه بهراحتی لفت دادم. الانم از یه چنل لفت دادم و با خودم گفتم روزمرگیهای هرکس برای خودش و آدمایی که میخوننش قابل احترام و ارزشمنده ولی وقتی من حس خوبی نمیگیرم پس بهتره با یه خدافظی آرامش رو به روح و روان خودم برگردونم. درمورد پکیجهای بلاگریطور اینستا هم همینطور. روزمرگیهای کسایی که از یه رشتهی خوب فارغالتحصیل شدن ولی فاز منفی میدن که آخ خیلی رشتهی بدیه و شما نیاین توش. خب اگه بد بود جرا خودت انصراف نداد؟! الان که رفتی و رسیدی بهش و داری ازش پول درمیاری اینو میگی؟! برچسبها: خرده فرمایشات
+
تاریخ | شنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت | 20:24 نویسنده | ستاره دریایی
|
دیشب ریرا اینا اومدن خونهمون. درمورد اردوی کاشان حرف زدیم و بعد گفت عکس و فیلم اگه داری نشونم بده. خلاصه عکسا رو نشونش دادم و حرف زدیم و اینا. بعد صحبت رفت درمورد شیفت و کارآموزی و اینکه این ترمشون سنگین بوده و تازه هنوز کلاسای قلبشون شروع شده و تا اخرای تیر همچنان مشغولن. و دغدغهش آینده و شیفت و اینجور چیزا بود که آیا شیفتها رو خودشون باید بردارن یا بهشون تحمیل میشه یه جورایی و شیفتای داغون بهشون میفته. منم خیلی اطلاعات نداشتم و برحسب دیدهها و شنیدهها یه سری راهنماییها کردم بهش و گفتم نگران نباش ولی درحالیکه واقعا جای نگرانی هم داره. و این مسئله که هنوز با آیندهی شغلیش کنار نیومده منو نگران کرد که یعنی این نگرانی طبیعیه ولی حس میکنم باید براش حل میشد چون این روزا وقتی میبینم آدما با آیندهی شغلیشون کنار نیومدن و نگرانن و براشون مبهمه منو خیلی خیلی آزاد میده. و بعد هی با خودم میگفتم تو این برههای حساس امتحانا و کنکور نباید ریرا رو میدیدم، نباید میشنیدم که خانمشعله داره به مامان میگه خسته شده و به فکرش افتاده انصراف بده که به کارای دیگهش برسه. برچسبها: دغدغه جات
+
تاریخ | شنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت | 16:44 نویسنده | ستاره دریایی
|
صدای منو میشنوید که امتحان شیمیش رو دیروز داده و خب خوب هم بوده. برای امتحان شیمی انقد بیخوابی کشیدم که گفتم بهعنوان اولین امتحانی که بهخاطرش کلا دو ساعت مفید خوابیدم ازش یاد کنم. برچسبها: کنکور
+
تاریخ | جمعه دوازدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت | 20:13 نویسنده | ستاره دریایی
|
امروز قبل ظهر من توی اشپزخونه داشتم نهار میپختم و مامان هم داشت گردو و فندق و بادوم و اینا مغز میکرد. کلی حرف زدیم، عین وقتایی که با جودی یه لیوان چای دستمون میگیریم و میریم تو حیاط و کلی حرف میزنیم. درمورد ازدواج و کار و زندگی و اینا حرف میزدیم. یه جایی مامان یه نفس عمیق کشید و گفت الهی شکر. گفتم چرا؟ چون هنوز ازدواج نکردم؟ گفت نه، بخاطر اینکه اینجایی. یه وقتایی انقد تنها میشدم که بغض میکردم... برچسبها: خرده فرمایشات
+
تاریخ | چهارشنبه سوم خرداد ۱۴۰۲ساعت | 22:58 نویسنده | ستاره دریایی
|
|