بعد از اینکه دوتا دستمال برداشتم و رفتم تو حیاط گریه کردم و سراسر استیصال شدم رفتم بالا چون کمرم داشت درد می‌گرفت رو اون صندلی‌های فلزی و از طرفی گوشی‌م خاموش شد. رفتم بالا و داشتم میرفتم تو اتاق که میم و رِ جلوی در اتاق روبه‌رویی بودن و منو دیدن و نمیدونم قیافه‌م چجوری بود ولی فهمیدم یه چیزیم هِه! مخصوصا اینکه یه لبخند مصنوعی زدم و سریع رفتم تو اتاق که همکلام نشم. ولی هی منو صدا کردن و اومدن تو اتاق و این باعث شد هم‌اتاقیام هم کنجکاو بشن. منم هی با بی‌حوصلگی و لبخند و اینا سعی می‌کردم بگم خوبم و چیزی نیس. بعد بی‌سروصدا رفتم رو تخت... رِ بعد چند دقیقه از همون لای در سرشو اورد تو و یه پفک، یه چوب‌شور، یه بستنی، یه دونه از این کاکائوهای فرمند تیوپی و سه تا یخمک بهم داد و گفت ناراحت نباش و اینا! اصن من مونده بودم! بستنی و یخمکو گذاشتم تو فریزر و رفتم رو تخت و دراز کشیدم و خوابیدم و دیدم تا ساعت 10 خوابیدم! بازم رِ اومد دم در و حالمو پرسید. دمش گرم! دلم میخواد باهاش حرف بزنم ولی میترسم از حرفایی که بهم میزنن. هر حرفی منو ناراحت میکنه. خودمو محکم نگه داشتم و دستمو گذاشتم روی گوشام که حرفی ناراحتم نکنه. برای همین فقط میگم برام دعا کنید که بدجوری محتاجم به دعا. دعا کنین موفق بشم، خودمو پیدا کنم، حال دلم خوب باشه...

+خدایا... رحم کن


برچسب‌ها:
محرمانه, دغدغه جات
+ تاریخ | جمعه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۲ساعت | 23:54 نویسنده | ستاره دریایی |


بعد گفت جمعه هم عقد رزیه و زنگ زده و هستی رو دعوت کرده. خب راستش شاید هر کس دیگه‌ای بود بعد فهمیدن اینکه عروسی یاسمنه و دعوت نشده همونجا ناراحت میشد و گله می‌کرد چه برسه به اینکه رزي هم دعوتت نکرده درحالیکه سال قبل باهم یکم حرف زدین تو پی‌وی و خود هستی هم تعجب کرده بود که چرا دعوت شده. راستش خیلی ناراحت شدم. خیلی. اینکه رزي دعوت نکرده اشکالی نداشت چون از فارغ‌التحصیلی دیگه همو ندیدیم ولی یاسمن... نمیدونم... درسته خیلی همو ندیدیم ولی... چجوری بگم. نباید دعوت میشدم؟ خلاصه ناراحت شدم چون این بچه‌ها همونایی بودن که می‌گفتن ما برای عروسی‌هامون همه‌تونو دعوت می‌کنیم! از اینکه با خودم فکر میکردم الان هستی با خودش چه فکری میکنه که یاسمن منو دعوت نکرده. البته حتما اینو میدونه که دیگه بعد مدرسه ما خیلی همو ندیدیم و دیگه اون صمیمیت دوران مدرسه رو نداشتیم طبیعتا.

روز بعد قرار شد با مامان و فندق بریم که فندق رو توی کلاس تابستون ثبت‌نام کنیم. و قرار شد منم برم که درمورد مربی زبان و تدریس صحبت کنم. راستش مامان و بابا خیلی تو این مورد تشویقم کردن و اگه به خودم باشه و بود میگفتم هنوز زوده یا هرچی. اما مامان کلی اصرار کرد و راستش کنم بدم نیومد و کم‌کم ذوقش درونم جوونه زد. رفتیم یه جایی که قبلا بابا صحبت کرده بود. اونجا یکی از بچه‌های هم‌دوره‌ایمو دیدم که رشته‌شم زبان نبود و از یه جایی دیگه کلاساشون تشکیل نشد ولی الان داشت تدریس می‌کرد و رسما مربی شده بود. برای همین فعلا مربی نمیخواستن ولی رزومه‌م رو دادم که اگه نیاز داشتن اطلاع بدن.

مامان گفت بریم یه جای دیگه. من که کلی ناامید شده بودم و دیگه میگفتم فایده نداره اما خب مامان همچنان اصرار می‌کرد و می‌گفت مردم صدجا برای کار میرن و ناامید نمیشن. تو با یه جا رفتن ناامید شدی؟! رفتیم کانون دخترونه که بعد فهمیدیم جمع شده ولی مسئول اونجا یه چندجای دیگه بهمون معرفی کرد و کلی راهنمایی‌های دیگه کرد که خب خوب بود در مجموع. از اونجا رفتیم یه مرکز خصوصی که البته نبودن و شماره‌‌ی مسئولش رو گرفتم که تماس بگیرم بعدا ولی خب میترسم نشه. یا نه بشنوم، یا بگن نمی‌خوان یا مسخره کنن بگن تو خودت چی دیدی که میخوای بیای اینجا؟!

بعدش بابا اومد دنبالمون و باز مامان پیشنهاد داد که بریم یه جای دیگه. رفتیم اونجا و مسئولش گفت باید مدرک آکادمیک داشته باشید. و منی که مدرن آکادمیک ندارم و یه لحظه فرو ریختم که اگه عین آدم سر همین درسم مونده بودم مدرکمو گرفته بودم. ولی خب شاید بشه گواهی اشتغال به تحصیل گرفت و اینا.

روز عجیبی بود.

الان خوابگاهم. داشت خوب پیش می‌رفت ولی افکار آلوده‌م حمله‌ور شدن بهم و توانمو گرفتن. بغض داشتم و اومدم تو حیاط برای چندمین بار که فکر کنم، گریه کنم و به یه تصمیم درست برسم ولی مغزم فکر کنم فراموشکاره و یادش میره بعد یه مدت که تو نباید خودتو مقایسه کنی، نباید خودتو دست‌کم بگیری، نباید ناامید بشی. ولی من عوض شدم. این حرفا انگار روم تاثیر نمی‌ذاره و من مدام دارم خودمو مقایسه میکنم. خسته شدم. خودمو نمیبینم. انگار خودمو تو آینه‌ی بقیه میبینم. حتی وقتی مامان داشت درمورد مدرک ttc به بابا میگفت من پریدم وسط حرفش و گفتم نه و الان نمیشه. بعد مامان گفت مگه خودت نمیگفتی باید این مدرکو بگیری؟ پس چرا بهونه میاری...

راستش این چند روز دارم با خودم فکر میکنم که محدثه داری بهونه‌ی چیو میاری؟ داری چیکار میکنی؟ با خودت چندچندی اصن؟ از یه طرف میگی نیاز به حمایت داری بعد حالا که مامان داره حمایتت میکنی و راه میذاره جلوی پات از کوره در میری و بهونه میاری؟ حرف حسابت چیه؟ به خودت بیا دختر. درستش اینه دست از سر کنکور بردارم عین همه‌ی آدمای دور و برم که کوتاه اومدن و الان دنبال کارن و مدرکشونو گرفتن. اما اگه الان کوتاه بیام یعنی مساوی مرگ. از یه طرف نمیتونم ادامه بدم چون افکارم توانمو گرفته. از یه طرف اومدم خوابگاه و انگار خونه خیلی بهتر بود. اینجا وقتی میبینم بین دانشجوها دارم تست میزنم حس بدی میگیرم. حس بدی دارم... خیلیم حس بدی دارم. دلم میخواد با یکی حرف بزنم ولی هیچکی نیس. هیچکی منو درک نمیکنه. من نیاز به سرزنش ندارم. آدم برای سرزنش کردن من زیاده. من فقط میخوام حرفای خوب بشنوم. حتی الان وقت راه حل دادن نیس. چون وقتی گه باید به راه حل‌های بقیه گوش میدادم گوش ندادم. الان وسط زمین و آسمون معلقم. چند وقت دیگه معلوم میشه که کدوم طرف میفتم. فقط امیدوارم دیگه معلق نباشم.

پر از بغض و گریه‌م. دلم میخواد زنگ بزنم به مامان و بگم تو قدرتشو داری بزنی عقب؟ من به غلط کردن افتادم. چرا نمیشه برگردم به عقب؟ تا درستش کنم؟ ولی نمیخوام نگرانشون کنم. خیلی حس بدیه. الان احساس میکنم تو بدترین نقطه‌ی زندگیمم. نقطه‌ای که کاری از دست بقیه برنمیاد و فقط خودم و خدا میتونیم درستش کنیم. احساس می‌کنم هیچ همراهی ندارم. حتی هستی الان خیلی راهش از من جدا شده.


برچسب‌ها:
محرمانه, دغدغه جات, کنکور
+ تاریخ | جمعه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۲ساعت | 20:8 نویسنده | ستاره دریایی |



امتحان عربی خیلی دردسر نداشت. فقط اولش که می‌خواستم تازه شروع کنم یه کاغذ برای خلاصه‌‌نویسی،کتاب عربی، خودکار و مداد رو برداشتم و وقتی نشستم روی زمین یه لحظه مکث کردم و گفتم Waite a minute... Who are you?!

گفتم خب... الان باید دقیقا چجوری بخونمش؟! اول از همه نمونه‌سوال‌ها رو چک کردم تا دستم بیاد چی به چیه. و بعد قواعد رو نگاه کردم و دیدم چیز خاصی نداره و دربرابر قواعد نظام قدیم و کتاباش باقلواس! با این حال بازم دو درس آخر رو گذاشتم برای شب و صبح هم حدودا چهار ونیم بیدار شدم و لغات رو مرور کردم. یکم استرس داشتم چون اصن نمونه‌سوال‌ حل نکردم و در حد یه نگاه کردن بود. ولی با خودم گفتم اوکیه و برای بقیه‌ی درسا هم خودمو با نمونه سوال خفه نکردم so it'll be OKEY... همینکه روند سوالا دستم بود خوب بود. سرجلسه بازم تو احراز هویت به مشکل برخوردم، یعنی احراز نشدم، پای داده شدم به منشی که اونم کارتمو گرفت و بعد برگردوند بهم و گفت بشینم. سر جلسه که نشستیم رئیس حوزه اومد باز کلی سخنرانی کرد و من واقعا داشت حوصله‌م سر می‌رفت و برای چند دقیقه سرمو گذاشتم رو میز. واقعا حوصله‌سربره. نه گوشی داری که سرتو گرم کنی، نه کتاب داری... تویی و یه خودکار مشکی و هنری که می‌تونی روی دستت خالی کنی ولی خب ترسیدم به‌منزله‌ی تقلب باشه سو ای دیدنت دت.

برگه‌ها توزیع شد و من شروع کردم به نوشتن و خب خیلی زودتر از چیزی که باید .

بعد امتحان زنگ زدم به مامان که باهم بریم بیرون. تا مامان برسه رفتم کتابخونه. داستم تو قفسه‌ها دنبال کتاب میگشتم که مسئول کتابخونه گفت مهلت تمدیدتون تموم نشده؟ گفتم اگه میشه چک کنید که خب مهلتش تموم شده بود. بعد گفتم تا مامان برسه درمورد تابستون و ایده‌هایی که داشتم حرف بزنم. خیلی استقبال کرد مسیئولش و گفت ازنظر جا و مکان مشکلی نیست و حتما اگه پیشنهادی دارین بگین و اینا. خلاصه یه سری ایده‌ها دادم و ایشونم یه سری راهنمایی‌ها کرد و خدافظی کردم و اومدم بیرون و واقعا خیلی خوشحال شدم چون حس میکردم مخالفت بشه و جالب نباشه از نظرشون. با مامان رفتیم بیرون و یکم خرید انجام دادیم و رفتیم خونه.

بالاخره امتحانامو دادم و کم‌کم وسایلمو جمع کردم. قرار شد عصر هم با هستی بریم بیرون. و خب وقتی رفتیم متوجه شدم که تا اواسط مرداد دیگه نمیتونیم همو ببینیم چون اون میره مشهد و تا بیستم مرداد نیست. گفت مجبور شده تایم عمل چشمشو بندازه برای فردا و خب عروسی یاسمن رو نمیتونست بره و یاسمن هم گفته پس حداقل حنابندون رو بره که می‌شد همون روزی که باهم میریم بیرون. برای همین خیلی نمیتونستیم حرف بزنیم و باید یه جوری برمیگشتیم که اون بره به کارای جشن برسه. بعد....

ادامه دارد


برچسب‌ها:
کنکور
+ تاریخ | جمعه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۲ساعت | 19:42 نویسنده | ستاره دریایی |


امتحان زمین‌شناسی اینجوری بود که دلم میخواست لفت بدم برای خوندنش چون از قبل به‌جز فصل ۳ یه دور خونده بودم. و خب چون یهو افتادم تو دوران pms انگار نیاز داشتم یکم به خودم استراحت بدم. مخصوصا که سر امتحان زیست و شیمی شب‌بیداری کشیده بودم.
روز آخر که به عبارتی دیروز بود مامان گفت خاله و نرگس‌اینا میان خونه‌مون چون نرگس میخواد بیاد کارای فارغ‌التحصیلی‌شو انجام بده. و این به معنای این بود که من باید سریع درسمو میخوندم و یه جوری برنامه می‌ریختم که کسی نفهمه امتحان دارم و یه جوری امتحان بدم و برگردم که با نرگس بریم دانشگاه. تا ساعت یک داشتم میخوندم و فصل ۳ رو، که آخرشم موند برای آخر سر، از ساعت ۴ به بعد خوندم و چقدررر خوابم میومد و چقد حس خوندنش نبود - _-
باز رفتم حوزه، باز سر احراز هویت یه مشکل خوردم، باز پاسخنامه‌م بود و مشکلی نبود. البته با خودم گفتم نکنه به‌جای کدملی باید کد دانش‌آموزی یا شماره‌‌ی دیگه‌ای باشه که من هی اشتباه می‌گم؟!
خلاصه. برای زمین کلا هفت نفر بودیم! ۷۵ دقیقه هم وقت داشت که اگه اشتباه نکنم از تایم دینی هم کمتر ولی کافی بود.

توی حوزه قبل اینکه برگه‌ها توزیع بشه یه دختره اومد پیشم و گفت شما امتحان زمین دارین؟ گفتم بله. بعد پرسید ترانشیت چی بود؟ گفتم... $#$&#@@$ یه لحظه یادم رفت. اسمش آشنا بود ولی هیچی نمیدونستم ازش. بعد چندتا سوال دیگه پرسید و منم انواع نفت‌گیر رو براش توضیح دادم. تشکر کرد و رفت نشست. دوباره چند دقیقه بعد اومد و گفت دوباره انواع نفت‌گیر رو بگم که گفتم. چندتا سوال دیگه هم پرسید و جواب دادم بعد یهو یادم اومد ترانشیت چی بود ولی شک داشتم که خب گفت درسته. رفت سر جاش نشست و بعد دوباره صدام کرد و با هم بیماری‌ها رو چک کردیم و عناصر رو گفتیم و واقعا خیلی مرور خوبی بود. و خب آره میشه گفت اولین کسی بود که تو این مدت توی حوزه باهاش حرف زدم.

ساعت نه و نیم کارم تموم شد. یه سری سوالا رو تو حوزه چک کردم تا خیالم راحت بشه و بعد زنگ زدم به مامان که با نرگس بریم دانشگاه ولی گفت هنوز خوابه و درنتیجه رفتم خونه.
بعدم بابا اومد دنبالمون و رفتیم دانشگاه. اولین بار بود میرفتم اون دانشگاه. خیلی خلوت بود و کلا چند نفر نشسته بودن و چون موقع امتحانا‌ست تو یه سری کلاسا داشتن امتحان میدادن. کارای اداری‌‌‌شو انجام داد و تموم شد. بعدش بابا به نرگس گفت باید شیرینی بده! که خب ما پیاده شدیم و رفتیم که دوتایی بریم شیرینی‌‌فروشی و چندتا مغازه‌ی دیگه.
دیگه اینکه عصر با مامان رفتیم خونه‌ی نیلو‌فراینا. اولش میخواستم نرم و بذارم برای دفعه‌ی بعدی که اومدم ولی خب رفتم. میترسیدم یه وقت مامان نيلوفر یه سوالایی بپرسه که جواب دادنشون ناراحتم کنه. مثل ترم چندی و کی فارغ‌التحصیل میشی و ندومبه کتابای نیلوفر رو برای چی گرفتی و اینا. بعد با خودم گفتم من و نیلوفر میریم یه گوشه حرف می‌زنیم و اصن کاری نداریم باهاشون. که خب البته اخرای مهمونی مامان نیلوفر با خنده گفت فرجه‌هاتون خیلی طول کشید انگار... و من... هوووف... گفتم آره. ماها چون کارآموزی و کار عملی نداریم فرجه‌هامون طولانی‌تره و سریع بحث عوض شد. اصن فکرشم نمیکردم کسی بخواد درمورد فرجه‌های من سوال براش پیش بیاد. چون اصن من به مامان نيلوفر نگفته بودم از کی اومدم فرجه. خلاصه سعی کردم خیلی بهش فکر نکنم و به فرداهای روشن بیندیشم.

+دقیقا تکلیفم مشخص نیس‌! دیر به دیر بیام خونه میگن چرا نمیای، الانم که اومدم یکماه بمونم میگن چرا انقد زیاد. چه کُنُم؟!
+ توهم نزدما، ولی اگه یکم ازم نپرسن دارم چیکار میکنم خوشحال‌تر میشم. شایدم فقط سوال میپرسن و به جوابا توجهی نمیکنن.
+احساس میکنم گسل‌های بین من و هستی داره عمیق‌تر میشه و نمیدونم به کجا قراره ختم بشه. (وقتی زیاد زمین‌شناسی میخونی!)

+از وقتی آدرس وبلاگمو عوض کردم و یه مدت نبودم و بعد دوباره برگشتم به همین آدرس کامنتا عجیب‌وغریب شده. کجان اون خواننده‌های فاخر...؟!


برچسب‌ها:
کنکور
+ تاریخ | دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۲ساعت | 7:15 نویسنده | ستاره دریایی |


دو روز و نصفیه که درس نخوندم. همینجور دور خودم می‌چرخم. انگار مغزم فهمیده شب امتحانی هم میشه نتیجه گرفت. ولی نباید بذارم اینجوری فکر کنه. زورم میاد بخونم چون نمونه سوال ندارم. از اونور امتحان بعدی رو بیشتر زورم میاد بخونم چون باید بعد امتحان شیفت دیلیتش کنم از مغزم. بعد از اون باز باید عین travelerها با یه کوله‌پشتی و چمدون راهی خوابگاه بشم و از این منطقه‌ی امنی که برا خودم ساخته بودم بیام بیرون. این دانشگاه رفتن من تو سال تحصیلی 1401-1402 تاریخی شد. هربار که تغییر مکان میدادم پر از استرس و کارای جدید... ینی اینجوری‌م که ما را به سخت‌جانی خود این گمان نبود... این مرحله رو هم رد کنم... بازم هنوز مرحله‌های دیگه دارم... کلا باید مراحل بعدی رو هم بگذرونم. فک کنم زندگی همینه. آدمیزاد همینه. اصن لقد خلقنا الانسان فی کبد... غر فراوان دارم ولی غرگوش‌کن ندارم. میترسم حرف بزنم و سرزنش بشم. میترسم حرف بزنم و حرفای نامربوط بشنوم. میترسم حرف بزنم و ناامیدم کنن. میترسم حرف بزنم. برای همین صبوری میکنم. خدایا فقط بهم اراده‌ی انجام کار بده. توانایی بده از پسشون به‌خوبی بربیام. که نتیجه بده. خدایا به خودت قسم دیگه دارم مچاله می‌شم. این حرفا رو اینجا زدم چون حتی به زبون آوردنشم سخته. برای من سخته حرفامو نزنم و تلنبار کنم فقط اینجا. پس خودت قربون دستت یا منو برسون به اون آرزو، یا اونو به من نزدیک کن.

+داشتم دیروز به این فکر میکردم که تو این چند سالی که میومدم از ناراحتی‌های دم کنکور یا استرس‌های مربوط به درس و این چیزا می‌گفتم و می‌نوشتم تهش حالم بهتر می‌شد و دلیلش این بود که آخر سر از خدا کمک می‌گرفتم یا باهاش درد و دل می‌کردم. اینکه تهش کارهامو می‌سپردم دست خدا. اینکه دل‌نگرانی‌هامو میدادم بهش و بعد با دل سبک‌تر می‌رفتم دنبال کارام. 🍃

​​​​


برچسب‌ها:
کنکور
+ تاریخ | شنبه بیستم خرداد ۱۴۰۲ساعت | 9:7 نویسنده | ستاره دریایی |


امتحان زیست خوب بود. باز عین امتحان شیمی شب درست نخوابیدم و ساعت ۳ بیدار شدم یه فصل رو خوندم. اما بازم به‌اندازه‌ی امتحان شیمی بیدار نموندم. زیست یکم برام حوصله‌سربر بود. اولین بار بود تو عمرم که از خوندن زیست لذت نمی‌بردم. البته می‌تونه به‌خاطر موضوعاتش هم باشه. ولی اینجوری بودم که چقد امتحانای تحلیلی و محاسباتی بهتر از زیسته. ترسم از این بود که اصطلاح بدن که تعریف کنیم ولی خدا رو شکر از این خبرا نبود. فصل آخر رو هم نخوندم چون واقعا دیگه دلم نمی‌خواست بیدار بمونم. هرچند خوابیدنم خیلی باکیفیت نشد. کلا دیروز چون تنها بودم مودم خیلی منفی بود. شبشم می‌خواستم اصن give up کنم. صبحم با حال بد آماده شدم و چون می‌دونستم مودم پایینه یه دستمال کاغذی هم برداشتم. باز سر احراز هویت به مشکل برخوردم که خب رفع شد ولی سر جام که نشستم یکم بغضی شدم. دیگه برگه‌ها که توزیع شد مشغول حل سوالا شدم و سرم گرم شد و به خودم که اومدم دیدم حالم خوب شده. برگشتنی با خودم می‌گفتم کاش می‌شد توی پارک بشینم و هستی هم میومد و باهم حرف می‌زدیم. رفتم خونه و بستنی خوردم و بعد گلو شدم رو تخت مامان و بابا و خوابیدم. امروز کلا رو تخت بودم. انرژی‌م اومده پایین. کلی با لفاطیما چت کردیم. قرار شد با هستی بریم بیرون ولی خب گفت شب می‌خوان برن جایی و عجله‌ای می‌شه. خلاصه بدین شکل.


برچسب‌ها:
کنکور
+ تاریخ | چهارشنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت | 14:47 نویسنده | ستاره دریایی |


یکی از اقداماتی که ماه پیش انجام دادم و از انجامش خوشحالم لفت دادن از یه سری چنل‌های پرایوت بود. یه سری چنلا واقعا داشت تاثیر بدی روم میذاشت. درگیر روزمرگی‌های بقیه شده بودم، گاهی مطالب مسخره‌ای که بهم مربوط نبود رو می‌خوندم، غر می‌شنیدم، دیدم نسبت‌به یه سری علایقم داشت عوض میشد فقط به‌خاطر اینکه اونا دوسش نداشتن، خودمو مقایسه میکردم باهاشون، استرس میگرفتم که نکنه عقب موندم، چه میدونم... خلاصه به‌راحتی لفت دادم. الانم از یه چنل لفت دادم و با خودم گفتم روزمرگی‌های هرکس برای خودش و آدمایی که میخوننش قابل احترام و ارزشمنده ولی وقتی من حس خوبی نمیگیرم پس بهتره با یه خدافظی آرامش رو به روح و روان خودم برگردونم. درمورد پکیج‌های بلاگری‌طور اینستا هم همینطور. روزمرگی‌های کسایی که از یه رشته‌ی خوب فارغ‌التحصیل شدن ولی فاز منفی میدن که آخ خیلی رشته‌ی بدیه و شما نیاین توش. خب اگه بد بود جرا خودت انصراف نداد؟! الان که رفتی و رسیدی بهش و داری ازش پول درمیاری اینو میگی؟!


برچسب‌ها:
خرده فرمایشات
+ تاریخ | شنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت | 20:24 نویسنده | ستاره دریایی |


دیشب ریرا اینا اومدن خونه‌مون. درمورد اردوی کاشان حرف زدیم و بعد گفت عکس و فیلم اگه داری نشونم بده. خلاصه عکسا رو نشونش دادم و حرف زدیم و اینا. بعد صحبت رفت درمورد شیفت و کارآموزی و اینکه این ترمشون سنگین بوده و تازه هنوز کلاسای قلبشون شروع شده و تا اخرای تیر همچنان مشغولن. و دغدغه‌ش آینده و شیفت و اینجور چیزا بود که آیا شیفت‌ها رو خودشون باید بردارن یا بهشون تحمیل می‌شه یه جورایی و شیفتای داغون بهشون میفته. منم خیلی اطلاعات نداشتم و برحسب دیده‌ها و شنیده‌ها یه سری راهنمایی‌ها کردم بهش و گفتم نگران نباش ولی درحالیکه واقعا جای نگرانی هم داره. و این مسئله که هنوز با آینده‌ی شغلی‌ش کنار نیومده منو نگران کرد که یعنی این نگرانی طبیعیه ولی حس می‌کنم باید براش حل میشد چون این روزا وقتی میبینم آدما با آینده‌ی شغلی‌شون کنار نیومدن و نگرانن و براشون مبهمه منو خیلی خیلی آزاد میده. و بعد هی با خودم میگفتم تو این برهه‌ای حساس امتحانا و کنکور نباید ریرا رو میدیدم، نباید می‌شنیدم که خانم‌شعله داره به مامان میگه خسته شده و به فکرش افتاده انصراف بده که به کارای دیگه‌ش برسه.
بعد به خودم دلداری میدم که خب این آدما دیگه زیادی از حد تعادل خارج شدن و کار میکنن و معلومه که خسته میشن. با اینحال باید یه سری سوال از خانم‌شعله بپرسم. از اونور چیزی که توی اردیبهشت و فروردین امسال یاد گرفتم اینه که به آینده‌ی دور فکر نکنم. یعنی اگه فکر کردن به آینده باعث میشه فریز بشی و مضطرب بشی بعش فکر نکن. درعوض اگه میتونی جلوی پات رو فقط ببینی همونو دنبال کن و برو جلو. چون حس میکنم از یه جایی به بعد دیگه آینده نامعلوم و غیرقابل‌پیشبینی میشه. باید با زمان حال گیش رفت و انتخاب کرد و تصمیم گرفت. ما فقط حال رو داریم. تنها گزینه‌ای که داریم همین زمان حاله. حتی اگه آینده رو هم بتونیم پیش‌بینی کنیم.
خلاصه که گاهی افکار مالیخولیایی میاد سراغمه اصن کاش انقد کارشناسی رو لفت نمی‌دادم و تمومش میکردم میرفت. ولی باز میدونم اگه برگردم عقب میدونم که انتخابم همین بوده و نباید خودمو سرزنش کنم. فقط نباید خودمو با کسی مقایسه کنم. مقایسه کردن آفته. دیشب ریرا یه جایی از حرفاش گفته بود کاش اصن فرهنگیانو انتخاب میکردم و یه صبح تا ظهر میرفتم و تمام. و بعد در ادامه با یه حالتی گفت «ولی آخه به این علاقه داشتم.»
مامان همیشه میگه خدا همه چیزو به‌صورت کامل به آدم نمیده. و این همیشه صدق میکنه. داشتن یه چیزی به معنای داشتن خیلی چیزای دیگه‌ست.
و دوم اینکه به‌قول یکی از بچه‌های چنل ما همیشه یه کاریش میکنیم. مثل همیشه که یه کاریش کردیم. و این حرفش واقعا توی ذهنم جا خوش کرده. ما از پسش براومدیم. همیشه براومدیم. از پس امتحان ریاضیا، از پس وقتایی که از دست دوستمون ناراحت می‌شدیم، از پس ترس از واکسن، از پس عصب‌کشی دندونمون، از پس هندل مهمون‌داری و درس خوندن. ما از پسشون براومدیم. وقتی به این مهم آگاه بشیم(!) دیگه زیاد غصه نمیخوریم.
مثل الان. الان من تو وضعیتیم که خدا رو هزاران کرور شکر که راضیم و دارم از پسش برمیام. وقتی ترمیم ثبت‌نام کردم با خودم گفتم این دفعه که از دانشگاه برم خونه و برای امتحانا بخونم از نظر روحی داغونم، نمیتونم هندل کنم و تحت فشار زیر سِرم نرم خوبه! ولی واقعا دارم از درس خوندن لذت میبرم. هربار که میرم سر حوزه‌ی امتحان میفهمم که دارم برای یه چیزی تلاش می‌کنم. یه کاری کردم که دنبال نتیجه‌شم. یه نتیجه‌ی کوتاه‌مدت. و این خیلی حالمو خوب میکنه و آره از پسش دارم برمیام.
دیگه به دانشگاه و وضعیتم کمتر فکر میکنم. همه چیو سگردم دست خدا. یه چیزی بهم میگه درست میشه همه چی. تهش خوب میشه.


برچسب‌ها:
دغدغه جات
+ تاریخ | شنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت | 16:44 نویسنده | ستاره دریایی |


صدای منو می‌شنوید که امتحان شیمی‌ش رو دیروز داده و خب خوب هم بوده. برای امتحان شیمی انقد بی‌خوابی کشیدم که گفتم به‌عنوان اولین امتحانی که به‌خاطرش کلا دو ساعت مفید خوابیدم ازش یاد کنم. باید اعتراف کنم که من تو هیچ برهه‌ای از زمان، به‌خاطر امتحان بی‌خوابی نمی‌کشیدم و ترجیح می‌دادم توی روز تمومش کنم. حتی از اونایی هم نبودم که صبح زود بیدار شم و بخونم و مرور کنم‌! خواب برام در اولویت بوده. ولی برای شیمی چون یه فصل رو دیگه نکشیدم که بخونم گذاشتم برای صبح. و خب چون اون فصل رو مفصل قبلا خونده بودم(شاید پاییز) گذاشتم برای آخر سر که افتاد برای صبح. ساعت ۲ صبح خوابیدم و ساعت ۳ بیدار شدم. هرکاری کردم که بخوابم تا مغزم ریست شه و بهتر بخونم نشد که نشد. همه‌ش سر جام وول می‌خوردم. تا اینکه ساعت چهار و نیم بلند شدم و نماز خوندم و فصلی رو که باید میخوندم خوندم. شاید در عرض نیم‌ساعت؟ بیشتر یا کمتر. نمونه‌سوال هم اصلا نشد درست کار کنم. فقط چندتا نگاه کردم بهشون و کمی تا قسمتی مرور کردم و رفتم برای صبحونه خوردن.
اینکه ساعت ۲ خوابیدم دراصل خوابم نمیومد به اون صورت. درواقع سرم داشت می‌ترکید. یعنی انگار دوتا نبض گنده دو طرف سرم بود و هی منقبض و منبسط می‌شدن. با خودم می‌گفتم من یا الان غش می‌کنم یا سر امتحان. ولی خداروشکر نه اون موقع غش کردم و نه سر امتحان. صبحونه رو که خوردم و آفتاب خانم که اومد بالا سرحال شدم.
سر جلسه با خودم می‌گفتم چه خریتی بود که من کردم‌‌؟! کدوم خری واقعا به‌جز من اومده ترمیم؟! بازم هیچکی دور و برم ندیدم که ترمیمی باشه و خب بدم نشد. الان تو سکوت خبری و تنها میرم امتحانمو میدم و برمیگردم.
رئیس حوزه‌مون هم خیلی توی نقشش فرو رفته و البته بد هم نیست و اگه همه‌ی حوزه‌ها اینجوری بود تقلب و اینا نمی‌شد. ولی خیلی می‌شنوم که بچه‌ها وقتی دارن باهم حرف می‌زنن از تقلب کردن حرف می‌زنن و بعد با خودم می‌گم اگه می‌دونستن چقد این تقلب کردنا به ضررشونه این عمل پست و شنیع رو انجام نمی‌دادن! قبل شروع امتحان، رئیس حوزه کلی حرف می‌زنه و حرفای تکراری رو تکرار می‌کنه! و هر بار یه نکته‌ی جدید به سخنرانی‌ش می‌افزایه! این دفعه گفت استفاده‌تون از سرویس‌های بهداشتی زیاد شده و از جلسه‌ی بعدی خبری از سرویس رفتن نیست! و شما انسان‌های بالغ هستین و باید بتونین حداقل ۴۵ دقیقه خودتونو کنترل کنین و سر کلاسا هم انقد سرویس می‌رفتین؟! و خب آره خیلی میرن سرویس! البته خب یه سریا از جاهای دور و نزدیک میان و مثلا از ساعت ۵ توی راهن و حق دارن. دیگه اینکه این موضوع که نمیشه برای امتحان خوراکی ببریم یکم منو ناراحت میکنه چون من صبحونه رو ساعت ۶ونیم میخورم و بعد امتحان ساعت ۸ونیم شروع میشه و تا ده و نیم ادامه داره و مشخصا گلوکز مغز ته میکشه! برای امتحان هم تا لحظه‌های آخر داشتم می‌نوشتم و عملا انگشت شست دستم و دست راستم داشت به دیار باقی می‌شتافت. دیگه میخواستم بیخیال یه سوال بشم که وقتی گفتن ده دقیقه‌ی دیگه مونده یهو عزممو جزم کردم و اون سوال رو حل کردم. اونم با وضعیتی که خودکار رو به طرز عجیبی دستم گرفته بودم که شًستم اذیت نشه. همین دیگه. ایشالله که خوب بشه نتیجه‌ش. ولی چسبید انصافا.
راستش جرئت ندارم برم جوابامو چک کنم چون تصورم اینه که خوب دادم و اگه این تصورم خراب شه ممکنه ناراحت بشم! فلذا ادامه میدیم بدون اینکه به گذشته فکر کنیم.


برچسب‌ها:
کنکور
+ تاریخ | جمعه دوازدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت | 20:13 نویسنده | ستاره دریایی |


امروز قبل ظهر من توی اشپزخونه داشتم نهار میپختم و مامان هم داشت گردو و فندق و بادوم و اینا مغز می‌کرد. کلی حرف زدیم، عین وقتایی که با جودی یه لیوان چای دستمون میگیریم و میریم تو حیاط و کلی حرف می‌زنیم. درمورد ازدواج و کار و زندگی و اینا حرف میزدیم. یه جایی مامان یه نفس عمیق کشید و گفت الهی شکر. گفتم چرا؟ چون هنوز ازدواج نکردم؟ گفت نه، بخاطر اینکه اینجایی. یه وقتایی انقد تنها میشدم که بغض میکردم...
من آخه قربونش بشم🥺❤️
و واقعا این حس متقابلا برای منم بوده. تنهایی سخته واقعا. آدما به هم احتیاج دارن. منم اگه به‌خاطر اهداف و کسب علم نبود تو تنهایی پوسیده بودم. اگرچه شایدم پوسیدم و خبر ندارم😂 ولی خب درکل فقط یکی دو روز تنهام و چون مشغول درسم متوجه نمیشم. ولی آره خلاصه اینجوری.
+دلم برای فیلم و سریال دیدن تنگ شده. آکتور رو هم ندیدم هفته‌ی قبل و احتمالا فعلا نبینم. چندتا سریال رهاشده و نیمه‌تموم هم هست. و فصل‌های جدید سریال‌هام که براشون ذوق دارم. البته فعلا وقت نمیشه سریال دید و بهم نمیچسبه.
+برم بخسبم که فردا روز بهتری‌ست...


برچسب‌ها:
خرده فرمایشات
+ تاریخ | چهارشنبه سوم خرداد ۱۴۰۲ساعت | 22:58 نویسنده | ستاره دریایی |