امروز قبل ظهر من توی اشپزخونه داشتم نهار میپختم و مامان هم داشت گردو و فندق و بادوم و اینا مغز می‌کرد. کلی حرف زدیم، عین وقتایی که با جودی یه لیوان چای دستمون میگیریم و میریم تو حیاط و کلی حرف می‌زنیم. درمورد ازدواج و کار و زندگی و اینا حرف میزدیم. یه جایی مامان یه نفس عمیق کشید و گفت الهی شکر. گفتم چرا؟ چون هنوز ازدواج نکردم؟ گفت نه، بخاطر اینکه اینجایی. یه وقتایی انقد تنها میشدم که بغض میکردم...
من آخه قربونش بشم🥺❤️
و واقعا این حس متقابلا برای منم بوده. تنهایی سخته واقعا. آدما به هم احتیاج دارن. منم اگه به‌خاطر اهداف و کسب علم نبود تو تنهایی پوسیده بودم. اگرچه شایدم پوسیدم و خبر ندارم😂 ولی خب درکل فقط یکی دو روز تنهام و چون مشغول درسم متوجه نمیشم. ولی آره خلاصه اینجوری.
+دلم برای فیلم و سریال دیدن تنگ شده. آکتور رو هم ندیدم هفته‌ی قبل و احتمالا فعلا نبینم. چندتا سریال رهاشده و نیمه‌تموم هم هست. و فصل‌های جدید سریال‌هام که براشون ذوق دارم. البته فعلا وقت نمیشه سریال دید و بهم نمیچسبه.
+برم بخسبم که فردا روز بهتری‌ست...


برچسب‌ها:
خرده فرمایشات
+ تاریخ | چهارشنبه سوم خرداد ۱۴۰۲ساعت | 22:58 نویسنده | ستاره دریایی |