|
|
امروز قبل ظهر من توی اشپزخونه داشتم نهار میپختم و مامان هم داشت گردو و فندق و بادوم و اینا مغز میکرد. کلی حرف زدیم، عین وقتایی که با جودی یه لیوان چای دستمون میگیریم و میریم تو حیاط و کلی حرف میزنیم. درمورد ازدواج و کار و زندگی و اینا حرف میزدیم. یه جایی مامان یه نفس عمیق کشید و گفت الهی شکر. گفتم چرا؟ چون هنوز ازدواج نکردم؟ گفت نه، بخاطر اینکه اینجایی. یه وقتایی انقد تنها میشدم که بغض میکردم... برچسبها: خرده فرمایشات
+
تاریخ | چهارشنبه سوم خرداد ۱۴۰۲ساعت | 22:58 نویسنده | ستاره دریایی
|
|