|
|
بعد گفت جمعه هم عقد رزیه و زنگ زده و هستی رو دعوت کرده. خب راستش شاید هر کس دیگهای بود بعد فهمیدن اینکه عروسی یاسمنه و دعوت نشده همونجا ناراحت میشد و گله میکرد چه برسه به اینکه رزي هم دعوتت نکرده درحالیکه سال قبل باهم یکم حرف زدین تو پیوی و خود هستی هم تعجب کرده بود که چرا دعوت شده. راستش خیلی ناراحت شدم. خیلی. اینکه رزي دعوت نکرده اشکالی نداشت چون از فارغالتحصیلی دیگه همو ندیدیم ولی یاسمن... نمیدونم... درسته خیلی همو ندیدیم ولی... چجوری بگم. نباید دعوت میشدم؟ خلاصه ناراحت شدم چون این بچهها همونایی بودن که میگفتن ما برای عروسیهامون همهتونو دعوت میکنیم! از اینکه با خودم فکر میکردم الان هستی با خودش چه فکری میکنه که یاسمن منو دعوت نکرده. البته حتما اینو میدونه که دیگه بعد مدرسه ما خیلی همو ندیدیم و دیگه اون صمیمیت دوران مدرسه رو نداشتیم طبیعتا. روز بعد قرار شد با مامان و فندق بریم که فندق رو توی کلاس تابستون ثبتنام کنیم. و قرار شد منم برم که درمورد مربی زبان و تدریس صحبت کنم. راستش مامان و بابا خیلی تو این مورد تشویقم کردن و اگه به خودم باشه و بود میگفتم هنوز زوده یا هرچی. اما مامان کلی اصرار کرد و راستش کنم بدم نیومد و کمکم ذوقش درونم جوونه زد. رفتیم یه جایی که قبلا بابا صحبت کرده بود. اونجا یکی از بچههای همدورهایمو دیدم که رشتهشم زبان نبود و از یه جایی دیگه کلاساشون تشکیل نشد ولی الان داشت تدریس میکرد و رسما مربی شده بود. برای همین فعلا مربی نمیخواستن ولی رزومهم رو دادم که اگه نیاز داشتن اطلاع بدن. مامان گفت بریم یه جای دیگه. من که کلی ناامید شده بودم و دیگه میگفتم فایده نداره اما خب مامان همچنان اصرار میکرد و میگفت مردم صدجا برای کار میرن و ناامید نمیشن. تو با یه جا رفتن ناامید شدی؟! رفتیم کانون دخترونه که بعد فهمیدیم جمع شده ولی مسئول اونجا یه چندجای دیگه بهمون معرفی کرد و کلی راهنماییهای دیگه کرد که خب خوب بود در مجموع. از اونجا رفتیم یه مرکز خصوصی که البته نبودن و شمارهی مسئولش رو گرفتم که تماس بگیرم بعدا ولی خب میترسم نشه. یا نه بشنوم، یا بگن نمیخوان یا مسخره کنن بگن تو خودت چی دیدی که میخوای بیای اینجا؟! بعدش بابا اومد دنبالمون و باز مامان پیشنهاد داد که بریم یه جای دیگه. رفتیم اونجا و مسئولش گفت باید مدرک آکادمیک داشته باشید. و منی که مدرن آکادمیک ندارم و یه لحظه فرو ریختم که اگه عین آدم سر همین درسم مونده بودم مدرکمو گرفته بودم. ولی خب شاید بشه گواهی اشتغال به تحصیل گرفت و اینا. روز عجیبی بود. الان خوابگاهم. داشت خوب پیش میرفت ولی افکار آلودهم حملهور شدن بهم و توانمو گرفتن. بغض داشتم و اومدم تو حیاط برای چندمین بار که فکر کنم، گریه کنم و به یه تصمیم درست برسم ولی مغزم فکر کنم فراموشکاره و یادش میره بعد یه مدت که تو نباید خودتو مقایسه کنی، نباید خودتو دستکم بگیری، نباید ناامید بشی. ولی من عوض شدم. این حرفا انگار روم تاثیر نمیذاره و من مدام دارم خودمو مقایسه میکنم. خسته شدم. خودمو نمیبینم. انگار خودمو تو آینهی بقیه میبینم. حتی وقتی مامان داشت درمورد مدرک ttc به بابا میگفت من پریدم وسط حرفش و گفتم نه و الان نمیشه. بعد مامان گفت مگه خودت نمیگفتی باید این مدرکو بگیری؟ پس چرا بهونه میاری... راستش این چند روز دارم با خودم فکر میکنم که محدثه داری بهونهی چیو میاری؟ داری چیکار میکنی؟ با خودت چندچندی اصن؟ از یه طرف میگی نیاز به حمایت داری بعد حالا که مامان داره حمایتت میکنی و راه میذاره جلوی پات از کوره در میری و بهونه میاری؟ حرف حسابت چیه؟ به خودت بیا دختر. درستش اینه دست از سر کنکور بردارم عین همهی آدمای دور و برم که کوتاه اومدن و الان دنبال کارن و مدرکشونو گرفتن. اما اگه الان کوتاه بیام یعنی مساوی مرگ. از یه طرف نمیتونم ادامه بدم چون افکارم توانمو گرفته. از یه طرف اومدم خوابگاه و انگار خونه خیلی بهتر بود. اینجا وقتی میبینم بین دانشجوها دارم تست میزنم حس بدی میگیرم. حس بدی دارم... خیلیم حس بدی دارم. دلم میخواد با یکی حرف بزنم ولی هیچکی نیس. هیچکی منو درک نمیکنه. من نیاز به سرزنش ندارم. آدم برای سرزنش کردن من زیاده. من فقط میخوام حرفای خوب بشنوم. حتی الان وقت راه حل دادن نیس. چون وقتی گه باید به راه حلهای بقیه گوش میدادم گوش ندادم. الان وسط زمین و آسمون معلقم. چند وقت دیگه معلوم میشه که کدوم طرف میفتم. فقط امیدوارم دیگه معلق نباشم. پر از بغض و گریهم. دلم میخواد زنگ بزنم به مامان و بگم تو قدرتشو داری بزنی عقب؟ من به غلط کردن افتادم. چرا نمیشه برگردم به عقب؟ تا درستش کنم؟ ولی نمیخوام نگرانشون کنم. خیلی حس بدیه. الان احساس میکنم تو بدترین نقطهی زندگیمم. نقطهای که کاری از دست بقیه برنمیاد و فقط خودم و خدا میتونیم درستش کنیم. احساس میکنم هیچ همراهی ندارم. حتی هستی الان خیلی راهش از من جدا شده. برچسبها: محرمانه, دغدغه جات, کنکور
+
تاریخ | جمعه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۲ساعت | 20:8 نویسنده | ستاره دریایی
|
|