دیشب ریرا اینا اومدن خونه‌مون. درمورد اردوی کاشان حرف زدیم و بعد گفت عکس و فیلم اگه داری نشونم بده. خلاصه عکسا رو نشونش دادم و حرف زدیم و اینا. بعد صحبت رفت درمورد شیفت و کارآموزی و اینکه این ترمشون سنگین بوده و تازه هنوز کلاسای قلبشون شروع شده و تا اخرای تیر همچنان مشغولن. و دغدغه‌ش آینده و شیفت و اینجور چیزا بود که آیا شیفت‌ها رو خودشون باید بردارن یا بهشون تحمیل می‌شه یه جورایی و شیفتای داغون بهشون میفته. منم خیلی اطلاعات نداشتم و برحسب دیده‌ها و شنیده‌ها یه سری راهنمایی‌ها کردم بهش و گفتم نگران نباش ولی درحالیکه واقعا جای نگرانی هم داره. و این مسئله که هنوز با آینده‌ی شغلی‌ش کنار نیومده منو نگران کرد که یعنی این نگرانی طبیعیه ولی حس می‌کنم باید براش حل میشد چون این روزا وقتی میبینم آدما با آینده‌ی شغلی‌شون کنار نیومدن و نگرانن و براشون مبهمه منو خیلی خیلی آزاد میده. و بعد هی با خودم میگفتم تو این برهه‌ای حساس امتحانا و کنکور نباید ریرا رو میدیدم، نباید می‌شنیدم که خانم‌شعله داره به مامان میگه خسته شده و به فکرش افتاده انصراف بده که به کارای دیگه‌ش برسه.
بعد به خودم دلداری میدم که خب این آدما دیگه زیادی از حد تعادل خارج شدن و کار میکنن و معلومه که خسته میشن. با اینحال باید یه سری سوال از خانم‌شعله بپرسم. از اونور چیزی که توی اردیبهشت و فروردین امسال یاد گرفتم اینه که به آینده‌ی دور فکر نکنم. یعنی اگه فکر کردن به آینده باعث میشه فریز بشی و مضطرب بشی بعش فکر نکن. درعوض اگه میتونی جلوی پات رو فقط ببینی همونو دنبال کن و برو جلو. چون حس میکنم از یه جایی به بعد دیگه آینده نامعلوم و غیرقابل‌پیشبینی میشه. باید با زمان حال گیش رفت و انتخاب کرد و تصمیم گرفت. ما فقط حال رو داریم. تنها گزینه‌ای که داریم همین زمان حاله. حتی اگه آینده رو هم بتونیم پیش‌بینی کنیم.
خلاصه که گاهی افکار مالیخولیایی میاد سراغمه اصن کاش انقد کارشناسی رو لفت نمی‌دادم و تمومش میکردم میرفت. ولی باز میدونم اگه برگردم عقب میدونم که انتخابم همین بوده و نباید خودمو سرزنش کنم. فقط نباید خودمو با کسی مقایسه کنم. مقایسه کردن آفته. دیشب ریرا یه جایی از حرفاش گفته بود کاش اصن فرهنگیانو انتخاب میکردم و یه صبح تا ظهر میرفتم و تمام. و بعد در ادامه با یه حالتی گفت «ولی آخه به این علاقه داشتم.»
مامان همیشه میگه خدا همه چیزو به‌صورت کامل به آدم نمیده. و این همیشه صدق میکنه. داشتن یه چیزی به معنای داشتن خیلی چیزای دیگه‌ست.
و دوم اینکه به‌قول یکی از بچه‌های چنل ما همیشه یه کاریش میکنیم. مثل همیشه که یه کاریش کردیم. و این حرفش واقعا توی ذهنم جا خوش کرده. ما از پسش براومدیم. همیشه براومدیم. از پس امتحان ریاضیا، از پس وقتایی که از دست دوستمون ناراحت می‌شدیم، از پس ترس از واکسن، از پس عصب‌کشی دندونمون، از پس هندل مهمون‌داری و درس خوندن. ما از پسشون براومدیم. وقتی به این مهم آگاه بشیم(!) دیگه زیاد غصه نمیخوریم.
مثل الان. الان من تو وضعیتیم که خدا رو هزاران کرور شکر که راضیم و دارم از پسش برمیام. وقتی ترمیم ثبت‌نام کردم با خودم گفتم این دفعه که از دانشگاه برم خونه و برای امتحانا بخونم از نظر روحی داغونم، نمیتونم هندل کنم و تحت فشار زیر سِرم نرم خوبه! ولی واقعا دارم از درس خوندن لذت میبرم. هربار که میرم سر حوزه‌ی امتحان میفهمم که دارم برای یه چیزی تلاش می‌کنم. یه کاری کردم که دنبال نتیجه‌شم. یه نتیجه‌ی کوتاه‌مدت. و این خیلی حالمو خوب میکنه و آره از پسش دارم برمیام.
دیگه به دانشگاه و وضعیتم کمتر فکر میکنم. همه چیو سگردم دست خدا. یه چیزی بهم میگه درست میشه همه چی. تهش خوب میشه.


برچسب‌ها:
دغدغه جات
+ تاریخ | شنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۲ساعت | 16:44 نویسنده | ستاره دریایی |