امتحان عربی خیلی دردسر نداشت. فقط اولش که می‌خواستم تازه شروع کنم یه کاغذ برای خلاصه‌‌نویسی،کتاب عربی، خودکار و مداد رو برداشتم و وقتی نشستم روی زمین یه لحظه مکث کردم و گفتم Waite a minute... Who are you?!

گفتم خب... الان باید دقیقا چجوری بخونمش؟! اول از همه نمونه‌سوال‌ها رو چک کردم تا دستم بیاد چی به چیه. و بعد قواعد رو نگاه کردم و دیدم چیز خاصی نداره و دربرابر قواعد نظام قدیم و کتاباش باقلواس! با این حال بازم دو درس آخر رو گذاشتم برای شب و صبح هم حدودا چهار ونیم بیدار شدم و لغات رو مرور کردم. یکم استرس داشتم چون اصن نمونه‌سوال‌ حل نکردم و در حد یه نگاه کردن بود. ولی با خودم گفتم اوکیه و برای بقیه‌ی درسا هم خودمو با نمونه سوال خفه نکردم so it'll be OKEY... همینکه روند سوالا دستم بود خوب بود. سرجلسه بازم تو احراز هویت به مشکل برخوردم، یعنی احراز نشدم، پای داده شدم به منشی که اونم کارتمو گرفت و بعد برگردوند بهم و گفت بشینم. سر جلسه که نشستیم رئیس حوزه اومد باز کلی سخنرانی کرد و من واقعا داشت حوصله‌م سر می‌رفت و برای چند دقیقه سرمو گذاشتم رو میز. واقعا حوصله‌سربره. نه گوشی داری که سرتو گرم کنی، نه کتاب داری... تویی و یه خودکار مشکی و هنری که می‌تونی روی دستت خالی کنی ولی خب ترسیدم به‌منزله‌ی تقلب باشه سو ای دیدنت دت.

برگه‌ها توزیع شد و من شروع کردم به نوشتن و خب خیلی زودتر از چیزی که باید .

بعد امتحان زنگ زدم به مامان که باهم بریم بیرون. تا مامان برسه رفتم کتابخونه. داستم تو قفسه‌ها دنبال کتاب میگشتم که مسئول کتابخونه گفت مهلت تمدیدتون تموم نشده؟ گفتم اگه میشه چک کنید که خب مهلتش تموم شده بود. بعد گفتم تا مامان برسه درمورد تابستون و ایده‌هایی که داشتم حرف بزنم. خیلی استقبال کرد مسیئولش و گفت ازنظر جا و مکان مشکلی نیست و حتما اگه پیشنهادی دارین بگین و اینا. خلاصه یه سری ایده‌ها دادم و ایشونم یه سری راهنمایی‌ها کرد و خدافظی کردم و اومدم بیرون و واقعا خیلی خوشحال شدم چون حس میکردم مخالفت بشه و جالب نباشه از نظرشون. با مامان رفتیم بیرون و یکم خرید انجام دادیم و رفتیم خونه.

بالاخره امتحانامو دادم و کم‌کم وسایلمو جمع کردم. قرار شد عصر هم با هستی بریم بیرون. و خب وقتی رفتیم متوجه شدم که تا اواسط مرداد دیگه نمیتونیم همو ببینیم چون اون میره مشهد و تا بیستم مرداد نیست. گفت مجبور شده تایم عمل چشمشو بندازه برای فردا و خب عروسی یاسمن رو نمیتونست بره و یاسمن هم گفته پس حداقل حنابندون رو بره که می‌شد همون روزی که باهم میریم بیرون. برای همین خیلی نمیتونستیم حرف بزنیم و باید یه جوری برمیگشتیم که اون بره به کارای جشن برسه. بعد....

ادامه دارد


برچسب‌ها:
کنکور
+ تاریخ | جمعه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۲ساعت | 19:42 نویسنده | ستاره دریایی |