امتحان زمین‌شناسی اینجوری بود که دلم میخواست لفت بدم برای خوندنش چون از قبل به‌جز فصل ۳ یه دور خونده بودم. و خب چون یهو افتادم تو دوران pms انگار نیاز داشتم یکم به خودم استراحت بدم. مخصوصا که سر امتحان زیست و شیمی شب‌بیداری کشیده بودم.
روز آخر که به عبارتی دیروز بود مامان گفت خاله و نرگس‌اینا میان خونه‌مون چون نرگس میخواد بیاد کارای فارغ‌التحصیلی‌شو انجام بده. و این به معنای این بود که من باید سریع درسمو میخوندم و یه جوری برنامه می‌ریختم که کسی نفهمه امتحان دارم و یه جوری امتحان بدم و برگردم که با نرگس بریم دانشگاه. تا ساعت یک داشتم میخوندم و فصل ۳ رو، که آخرشم موند برای آخر سر، از ساعت ۴ به بعد خوندم و چقدررر خوابم میومد و چقد حس خوندنش نبود - _-
باز رفتم حوزه، باز سر احراز هویت یه مشکل خوردم، باز پاسخنامه‌م بود و مشکلی نبود. البته با خودم گفتم نکنه به‌جای کدملی باید کد دانش‌آموزی یا شماره‌‌ی دیگه‌ای باشه که من هی اشتباه می‌گم؟!
خلاصه. برای زمین کلا هفت نفر بودیم! ۷۵ دقیقه هم وقت داشت که اگه اشتباه نکنم از تایم دینی هم کمتر ولی کافی بود.

توی حوزه قبل اینکه برگه‌ها توزیع بشه یه دختره اومد پیشم و گفت شما امتحان زمین دارین؟ گفتم بله. بعد پرسید ترانشیت چی بود؟ گفتم... $#$&#@@$ یه لحظه یادم رفت. اسمش آشنا بود ولی هیچی نمیدونستم ازش. بعد چندتا سوال دیگه پرسید و منم انواع نفت‌گیر رو براش توضیح دادم. تشکر کرد و رفت نشست. دوباره چند دقیقه بعد اومد و گفت دوباره انواع نفت‌گیر رو بگم که گفتم. چندتا سوال دیگه هم پرسید و جواب دادم بعد یهو یادم اومد ترانشیت چی بود ولی شک داشتم که خب گفت درسته. رفت سر جاش نشست و بعد دوباره صدام کرد و با هم بیماری‌ها رو چک کردیم و عناصر رو گفتیم و واقعا خیلی مرور خوبی بود. و خب آره میشه گفت اولین کسی بود که تو این مدت توی حوزه باهاش حرف زدم.

ساعت نه و نیم کارم تموم شد. یه سری سوالا رو تو حوزه چک کردم تا خیالم راحت بشه و بعد زنگ زدم به مامان که با نرگس بریم دانشگاه ولی گفت هنوز خوابه و درنتیجه رفتم خونه.
بعدم بابا اومد دنبالمون و رفتیم دانشگاه. اولین بار بود میرفتم اون دانشگاه. خیلی خلوت بود و کلا چند نفر نشسته بودن و چون موقع امتحانا‌ست تو یه سری کلاسا داشتن امتحان میدادن. کارای اداری‌‌‌شو انجام داد و تموم شد. بعدش بابا به نرگس گفت باید شیرینی بده! که خب ما پیاده شدیم و رفتیم که دوتایی بریم شیرینی‌‌فروشی و چندتا مغازه‌ی دیگه.
دیگه اینکه عصر با مامان رفتیم خونه‌ی نیلو‌فراینا. اولش میخواستم نرم و بذارم برای دفعه‌ی بعدی که اومدم ولی خب رفتم. میترسیدم یه وقت مامان نيلوفر یه سوالایی بپرسه که جواب دادنشون ناراحتم کنه. مثل ترم چندی و کی فارغ‌التحصیل میشی و ندومبه کتابای نیلوفر رو برای چی گرفتی و اینا. بعد با خودم گفتم من و نیلوفر میریم یه گوشه حرف می‌زنیم و اصن کاری نداریم باهاشون. که خب البته اخرای مهمونی مامان نیلوفر با خنده گفت فرجه‌هاتون خیلی طول کشید انگار... و من... هوووف... گفتم آره. ماها چون کارآموزی و کار عملی نداریم فرجه‌هامون طولانی‌تره و سریع بحث عوض شد. اصن فکرشم نمیکردم کسی بخواد درمورد فرجه‌های من سوال براش پیش بیاد. چون اصن من به مامان نيلوفر نگفته بودم از کی اومدم فرجه. خلاصه سعی کردم خیلی بهش فکر نکنم و به فرداهای روشن بیندیشم.

+دقیقا تکلیفم مشخص نیس‌! دیر به دیر بیام خونه میگن چرا نمیای، الانم که اومدم یکماه بمونم میگن چرا انقد زیاد. چه کُنُم؟!
+ توهم نزدما، ولی اگه یکم ازم نپرسن دارم چیکار میکنم خوشحال‌تر میشم. شایدم فقط سوال میپرسن و به جوابا توجهی نمیکنن.
+احساس میکنم گسل‌های بین من و هستی داره عمیق‌تر میشه و نمیدونم به کجا قراره ختم بشه. (وقتی زیاد زمین‌شناسی میخونی!)

+از وقتی آدرس وبلاگمو عوض کردم و یه مدت نبودم و بعد دوباره برگشتم به همین آدرس کامنتا عجیب‌وغریب شده. کجان اون خواننده‌های فاخر...؟!


برچسب‌ها:
کنکور
+ تاریخ | دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۴۰۲ساعت | 7:15 نویسنده | ستاره دریایی |