دیروز خیلی خوش گذشت. بعد از سحری تا ساعت 11 خوابیدم! با صدای فندق بیدار شدم که بهم میگفت میای با بلوط اینا بریم بیرون؟ گفتم اره و دوباره چشمامو بستم! با اینکه خواب از همه چیز برام شیرین‌تر بود و میچسبید ولی بلند شدم و آماده شدم که بریم. اول از همه رفتیم گلخونه. کلی عکسای قشنگ گرفتیم. خوبی با بلوط اینا بیرون رفتن اینه که آدم عکسای خوب میگیره و بلوط هم از آدم عکس میگیره. درحالیکه جاهای دیگه معمولا کسی نیست ازم عکس بگیره! بعدش رفتیم لب آب و از نمایشگاه سوغات دیدن کردیم. نمایشگاه سوغات اینجوری بود که هی تست تعارف میکردن برای خوردن و من نمیتونستم بخورم چون روزه بودم. ولی خب خیلی هم مایل به تمایل نبودم! داشتیم برمیگشتیم که مامان گفت از کلینیک زنگ زدن برای ترمیم. رفتیم کلینیک و من تا جایی که میشد مقاومت کردم که روزه‌م باطل نشه و خب خداروشکر نشد. آمپول بی‌حسی رو دو مرحله زد چون روزه بودم و خودش گفت چون روزه‌ای هواتو دارم به‌شرطی که شما هم سر سفره افطار دعا کنید. ولی خب انقدر افطار کردنم طول کشید که به تنها چیزی که فکر میکردم خوردن آبجوش نبات بود نه دعا!

امروزم رفتیم خونه خاله‌اینا و بعدشم رفتیم خونه نرگس اینا. بهم دو جفت جوراب عیدی داد و گفت تا این جورابا رو دیدم گفتم برازنده‌ی خودته. حالا روشون چی نوشته بود؟ «چایی میقولی؟» و «یک عدد معتاد چایی!». خیلی حرفه‌ها! اینکه یه نفر اقدر ازت شناخت داشته باشه که هم بدونه چای دوست داری و هم جوراب‌بازی!


برچسب‌ها:
خرده فرمایشات
+ تاریخ | پنجشنبه نهم فروردین ۱۴۰۳ساعت | 20:1 نویسنده | ستاره دریایی |