آخرین باری که نوشتم کی بود؟! راستش این مدت زندگیم با زیتون گذشت. نشد بیام از تک‌تک جزئیاتش بنویسم ولی توی قلبم حک شده و تا ابد باقی می‌مونه. راستش هنوزم باورم نمی‌شه که زیتون توی زندگیمه و قراره بعد از من پررنگترین نقش زندگی منو بازی کنه. صبحا با این امید که بهش صبح به‌خیر بگم یا پیام صبح به‌خیرش رو ببینم و بخونم بیدار می‌شم. و شب‌ها بدون شب به‌خیر گفتنش برام تاریکه. این مدت منظم و مرتب همینطور بوده و امیدوارم تا همیشه همینطور بمونه. امروز رفتیم و حلقه‌هامونو خریدیم. دوسشون دارم. به دست زیتون می‌آد.از اینکه توی دستش حلقه‌ای هست که مشابهش منم دارم خیلی خوشحالم.(هر از گاهی بوی عطرش به مشامم می‌خوره!)

+امروز اولین جلسه‌ی رسمی کلاس آموزشگاه من بود. با یه مشت بچه‌ی ریزه میزه‌ی نیم‌وجبی. ذوق داشتم براش. دوست داشتم توی حیطه‌ی آموزش هم یه دستی داشته باشم. خوشحالم که سال قبل تجربه کردم و خودمو انداختم توی این مسیر.

+ مشکل من وقت و زمان نیست. برنامه‌ریزیه. وقتشه از p بودن خارج بشم و غرق بشم توی دنیای J.


برچسب‌ها:
زیتون
+ تاریخ | یکشنبه دهم تیر ۱۴۰۳ساعت | 0:31 نویسنده | ستاره دریایی |