دو ماهی گذشت از آشنایی‌مون. حتی فکرشو نمی‌کردم انقدر بگذره. البته توی تصوراتم همیشه دوست داشتم به یه شناختی از طرف مقابل برسم. و الان خوشحالم که اینطور شد. بیشتر اون، از این خوشحالم که برای رسیدن به هم شوق داریم. این برام خیلی قشنگه. این مدت صبح‌ها با گفتن صبح به‌خیر و شب‌ها با گفتن شب به‌خیر سپری می‌شد. صبح‌ها به ذوق گفتن صبح به‌خیر بیدار می‌شدم. شب‌ها هرچی به ساعت ۹ شب نزدیک می‌شدم قلبم تندتند می‌زد و تو دلم همهمه می‌شد. بعد از تلفنی حرف زدن هم اگه چت نمی‌کردیم انگار قبول نمی‌شد! انگار شبا باید یه سری حرف‌ها به هم می‌زدیم تا حداقل "من" خوابم ببره. روزای خوبی بود... خوب؟ عالی... نمی‌دونم اینجا رو می‌خونی یا نه. ولی زیتون عزیزم، ممنونم به‌خاطر صبوری‌ای که داشتی و تا الان صبر کردی، ممنون به‌خاطر روزای خوبی که برام ساختی و خاطره‌ی قشنگش موند. ممنون به‌خاطر همراهی‌ت. و ممنون به‌خاطر کلی چیزای دیگه که خودت می‌دونی! امشب شب آخره و با نوشتنش یه لحظه قلبم تندتر زد. تو قراره بشی نزدیکترین آدم برای من. بشی عزیزترین آدم برای من. تو خیلی خیلی، خیلی! ❤️
برچسب‌ها:
زیتون
+ تاریخ | دوشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۳ساعت | 0:22 نویسنده | ستاره دریایی |