|
|
توی بهاصطلاح سالن مطالعۀ خوابگاه نشستم و دارم چای دارچین و گل محمدیم رو هورت میکشم و با هر جرعهش یه جون به جونام اضافه میشه. دیشب به بلوط زنگ زدم تا روزش رو تبریک بگم. یه تبریک ویژۀ دیگه هم بهش گفتم و قرار شد وقتی رفت خونه باهاشون ویدئوکال بگیرم. اما از اونجایی که حس کردم شاید خیلی خستهست احتمالا امشب بگیرم. حالم چند روزیه بهتره و هورمونا دارن به قوت خودشون میرن جلو! + یه استایل زمستونی مدنظرمه که اگه بتونم بخرمش خیلی خوب میشه! فعلا یکم بره جلو و تصمیمم یکم جا افتاده بشه بعد! ترجیحم فعلا خرید حضوریه چون اون لباسی که توی یه پیج دیدم ممکنه برام کوتاه باشه. +دیروز داشتم فکر میکردم این اخرین پاییزیه که من توی این دانشگاه سپری میکنم. یکم غمانگیزه. باید این دانشگاه و خوابگاه رو با تمام خاطراتی که داره بذارم و برم. هر سالش یه خاطرهی مجزا و منحصر به فرد داره.هیچ سالی شبیه قبل نیست. شاید هیچوقت نشد اتاقی که دلمون میخواد با آدمایی که دلمون میخواد رو داشته باشیم ولی جالبه که ما بالاخره روزها رو سپری کردیم و الان که دارم نگاه میکنم خیلیم خوب سپری شد. تجربه شد بهرحال! میدونم یه روزی دلم برای الان تنگ میشه. روزایی که برای شستن لباسا باید بریم به ضلع شرقی طبقه و شاید عجیب باشه ولی مسافت طی شده به طبقۀ دوم و سوم خیلی نزدیکتر از لاین شرقی طبقۀ خودمونه! روزایی که آشپزخونه انقد شلوغه که تصمیم میگیرم با کلی وسیله برم توی یه طبقۀ دیگه آشپزی کنم. روزایی که ورزش میکنم اما نه توی باشگاه؛ بلکه توی اتاق چون باشگاه برای ما نیست!روزایی که مجبورم چند نوبت مسافت خوابگاه به دانشگاه رو برم. شبایی که با زیتون تلفنی حرف میزنم و اتفاقات روزمو براش میگم.شبایی که دلتنگ زیتون و خانواده میشم. روزایی که به لاین شرقی سر میزنم و خاطرات ترمای قبل رو مرور میکنم. میدونم که دلم برای این روزا هم تنگ میشه. برچسبها: دانشگاه
+
تاریخ | جمعه هجدهم آبان ۱۴۰۳ساعت | 10:31 نویسنده | ستاره دریایی
|
|