سیزدهبهدر تروتمیز و جمعوجوری بود. در لحظه زندگی کردم و نگرانیای بابت دانشگاه نداشتم. البته الان لازم دونستم بیام و غر بزنم.
اول اینکه اومدم خونه و دیدم دستام تا بالاتر از مچ سوخته و قرمز شده :)
و منی که روی دست خیلی حساسم و اصن متوجه نشدم. دوم اینکه لعنت به کنکور!
یعنی من اگه بخوام به نوادگانم یه پندی رو بدم اینه که «همین امسال کنکور بدین که سال بعد دیره!» چرا؟ چون هرسال سنجش یه بامبول سر داوطلبا درمیاره. مثل الان که گفته باید کد نوزده رقمی رو موقع ثبتنام وارد کنید و برای گرفتن این کد باید بریم تو سایت دیپکد و خب بر همگان واضح و مبرهنه که جلبکتر از این سایت خودشه! دومی نداره! نه شمارهی همراهتو قبول میکنه و نه هویتت رو در کل! اینجوریه که تو در هر صورت باید بری مدرسه. آدم اینو که میبینه دلش میخواد یه فندک بگیره زیر تمام تیشرت و هودیهایی که روش نوشته never give up! از فردا تا روز پنجشنبه یه سری کار چغر دارم که اگه انجامشون بدم جدا دمم چیز!
یعنی یه باری از رو دوشم برداشته میشه. حالا به وقتش میام میگم. دیگه اینکه دارم سعی میکنم به آیندهی دور فعلا فکر نکنم حتی مثلا دوسهماه دیگه.
بلوطاینا چند روز پیش رفتن قشم. کلی هم به من اصرار کردن که باهاشون برم ولی خب دلمم نمیومد بدون مامان و بابا برم قشم. هرچند که اگه میرفتم آب و هوام عوض میشد اما همینکه موندم و برنامه ریختم برای خودم و تصمیماتم رو تثبیت کردم خودش کلی منو جلو انداخت.
خلاصه خواهشا هرکی این نوشته رو میخونه برام دعا کنه فردا رو بهخیر بگذرونم.
تو عروسیتون جبران کنیم! 
برچسبها: