امروز دیر از خواب بیدار شدم. به خودم اومدم و دیدم ساعت ۷:۵۹ئه. با این حال صبحونه و چای خوردم و راهی شدم. هوا سرد بود و این سردی رو دوست داشتم. توی کلاس خیلی حرف نزدم. یکی دو بار ترجمه‌هامو خوندم فقط. دارم به این فکر می‌کنم که با اینکه ترجمه‌های خودم خیلی طول میکشه اما خروجی کار خیلی موردپسند اساتیده. یه فرقی با بقیه‌ی ترجمه‌ها داره و اینو بارها بهم گفتن. این بار که از هوش مصنوعی استفاده کردم احساس کردم براش اونجور که باید زحمت نکشیدم. احساس می‌کنم برای کارم باید عرق بریزم، باید کمرم نصف بشه، گردنم درد بگیره. می‌دونی!

+ اومدم زیر پتو، بی‌صدا دارم گریه می‌کنم و می‌دونم که بعدش قراره سردرد بگیرم.

+ فردا یحتمل می‌رم بیرون. برای خودم وقت بذار، خرید کنم، به کتابا سرم بکشم، جاهای جدید کوچیک و نه‌چندان لاکچری کشف کنم.

+ یه بار به هم‌اتاقی‌ سابقم گفتم تو حق اینو نداری که به آدما بگی با کی در ارتباط باشن یا نباشن. آدما حق انتخاب دارن که با تو باشن یا نه. و تو باید انقدر خوب باشی که اگرم قرار شد کسی رو انتخاب کنن، اون، تو باشی. تو رو ترجیح بدن.

+ شاید بهتره یکم بخوابم.


برچسب‌ها:
دانشگاه
+ تاریخ | سه شنبه ششم آذر ۱۴۰۳ساعت | 13:14 نویسنده | ستاره دریایی |