داشتم استراحت میکردم که گوشبم زنگ خورد. نوشته بود «زیتون»! یه لحظه جا خوردم ولی حتی نمیدونستم چجوری شوکه بشم. این انگار چیزی بود که بهم میگفت «ببین جدی‌جدی واقعیه!» و اولش نمیدونستم جواب بدم یا نه. ولی جواب ندادن سخت‌تر از جواب دادن بود. بنابراین چون توی اتاق هم کسی نبود آسوده‌خاطر جواب دادم. شماره‌ش رو مامان ظهر بهم داده بود و منم سیوش کردم. اول سلام و احوالپرسی کردیم و نمیدونم چرا اینجوری بودم که ببخشید نشناختمتون! با اینکه شماره‌شو سیو کرده بودم! شاید چون هول کرده بودم و واقعا هم همینطور بود. سخت بود تلفنی حرف زدن. اونم وقتی فقط یه بار همدیگه رو دیدین و فقط درمورد یه سری مسائل حرف زدین. با اینحال ... خودش رو معرفی کرد و گفت زنگ زدم که هم تشکر کنم و هم حالتون رو بپرسم و شماره‌م هم بیفته. گفت اگه سوالی دارین در خدمتم و منی که هنوز شوکه بودم و نمیدونستم چی باید بگم و مغزم خالی بود! بعد خودش درمورد تایم امتحانا پرسید و اینکه فرجه‌ها امتحانا کِیه. و حالا اون وسط یه لحظه صدام قطع شد و خواستم برم بیرون که دیدم یه نفر داره به من اشاره میکنه و میگه لباسای لباسشویی برای شماست؟ و من گفتم عذرمیخوام من چند دقیقه دیگه تماس میگیرم خدمتتون! و بدو بدو رفتم و لباسامو از لباسشویی بیرون اوردم و گذاشتم توی بالکن و دوباره زنگ زدم! اوضاع قاراشمیشی بود!

دوباره خودم زنگ زدم و معذرت خواهی کردم. و خب بحثمون رو ادامه دادیم. دو بار هم یه سکوت یکی دو ثانیه‌ای داشتیم :)

بله... اردیبهشتی که وقتی کوچیکتر بودیم با نجوا به فکر مهاجرت بودیم به ایتالیا، اردیبهشتی که درمورد آینده خیال‌پردازی می‌کردیم، اردیبهشتی که دیکشنری رو قرار بود شروع کنیم حفظ کنیم و اردیبهشتی که به‌قول مامان احساس سبکی داره و همیشه دوست داشتم توی این فصل عشق رو تجربه کنم رسید. :)

«و زیتون شخصیت جدید زندگی من شد.»


برچسب‌ها:
زیتون
+ تاریخ | دوشنبه دهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت | 20:11 نویسنده | ستاره دریایی |