|
|
عصر بعد از آخرین کلاس خوابیدم. بیدار که شدم ۷ تا تماس بیپاسخ داشتم! تعجب کردم! طبیعی نبود! از آموزشگاه بود و دو تا از مادرهای بچهها. ترسیدم نکنه اتفاقی افتاده. مدیر آموزشگاه زنگ زد و گله کرد! از اینکه بچهها چیزی بلد نبودن. الان با خودم فکر میکنم بلد نبودن بچهها گلهای نیست که از من بشه. اگه انقدر به من اعتماد داشتن این حرفو نمیزدن. خیلی بد صحبت کرد باهام ولی من چیزی نگفتم. چون اینان داشتم که من کارمو خوب انجام دادم. اگه اینطور نبود بهونه میاوردم که فلان شاگرد تقصیر داشت یا غیبتهاش زیاد بود یا زمین کج بود. اما گفتم امکان نداره! گفتم حرفی ندارم که بزنم. و بعد عذرخواهی کردم. فردا زنگ میزنم به موسس آموزشگاه و باهاش در این باره صحبت میکنم. برام مهمه که بدونن من وقت کافی رو براشون گذاشتم و بچهها بیسواد بالا نیومدن. ولی چقدر این آموزشگاه روان منو بههم ریخت. از همون اول با طعنه و کنایه حرف میزدن. و میدونم که انتظار داشتن من مدام باهاشون راه بیام و تابع کامل باشم. اما خب همهی اینا تجربه شد. هیچوقت قرار نیست محل کار گل و بلبل باشه یا آدمهاش اونی باشن که ما میخوایم. شب با دو تا از بچههای جدیدالورود ارشد آشنا شدیم و حرف زدیم و سام خوردیم. یکیشون که نمیخواست قبول کنه این دانشگاه قبول شده پیشنهاد داد با هم اتاق برداریم.
کار آموزشی که یه کوچولو استرسشو داشتم امروز حل شد. خوشحالم واحدهایی که میخواستم رو دونستن بردارم.
با زیتون حرف زدم و حالم خوب شد. چقد خوب که این پسر هست توی زندگیم. شکر. 🌿🍓 برچسبها: غرغریجات
+
تاریخ | یکشنبه یکم مهر ۱۴۰۳ساعت | 23:57 نویسنده | ستاره دریایی
|
|