امروز ظهر رفتم که ماکارونی درست کنم. ساعت ۲ بود فکر کنم که رفتم دست به کار شدم. دلیلشم این بود که سس ماکارونی رو از قبل درست کرده بودم و فریز کردم. وقتی رفتم تو آشپزخونه دیدم همه‌ی گازها اشغاله. تقصیر خودم بود! دیر اقدام کرده بودم دیگه. یکی از بچه‌ها اومد گفت روغن داری؟ گفتم آره و بهش دادم. همینطور که روغنو می‌ریخت توی قابلمه‌ی برنج و مخلوط می‌کرد گفت من خورشت به درست کردم. میخوای برات بیارم؟ گفتم ایول بابا! تو این امکانات کم و اینا! گفتم نه دستت درد نکنه الان غذام آماده می‌شه. گفت نه برات میارم.
و بعد چند دقیقه با یه بشقاب برنج و یه کاسه خورشت به اومد تو اتاق و رفت! منم دیدم خب غذا که هست، ماکارونی رو بذارم برای شب! دختر خیلی خوشمزه بود! خیلی چسبید!
.
.
.

الان شبه. یک ربع به ساعت نه شبه و من یکم قبل‌تر اقدام کردم که ماکارونی رو درست کنم. وسط کار مامان زنگ زد و گفتم مشغول اشپزی‌م. بهش گفتم مواد اولیه‌ ته کشیده و رو آوردم به ماکارونی‌پزی. هیچ ایده‌ای هم برای فردا و یکشنبه که تعطیله ندارم که چی باید بپزم و اصلا دیگه مثل قبل دل به آشپزی نمی‌دم و بقیه چجوری آشپزی می‌کنن تو خوابگاه؟!
بعد یاد پارسالم افتادم که چقد کیف می‌کردم با آشپزی. چقد برنامه می‌ریختم که آخر هفته‌ها چی بپزم. حتی چجوری بپزم.
جدا چقد بی‌ذوق شدم نسبت‌به آشپزی. یکم دیگه غر زدم و بعد خدافظی کردم و نشستم گریه کردم که چرا دل‌ودماغ آشپزی رو ندارم. اونم چیزی که از انجام دادنش لذت می‌بردم.
واقعا نکنه این بخش از علاقه‌م برای همیشه بمیره و خاموش بشه؟ شاید چون وقتشو نمی‌کنم آشپزی کنم؟ شاید چون تمرکزم بیشتر روی درسه و می‌خوام خودمو نشون بدم و اکتیو باشم سر کلاسا؟ خب اینطوری که نمیشه. اینطوری نمیشه که یه جا رو بگیرم و یه جای دیگه لنگ بمونه. اونم توی چیزی که بهش مهارت و علاقه داشتم. کاش ترم بعد هم‌اتاقی‌‌هام اهل آشپزی باشن و باهم آشپزی کنیم.


برچسب‌ها:
غرغریجات
+ تاریخ | پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۲ساعت | 20:51 نویسنده | ستاره دریایی |