سلام و درودهای بیکران.
عرضم به حضورتون که روزای خوبیه. سعی میکنم در کنار درس خوندنم با بچههای خوابگاه وقت بگذرونم. چه با هماتاقیهام و چه بچههای اتاقای دیگه. مثلا وقتی داریم آشپزی میکنیم و اتاق 140 و 129 هم میان.
پریشب با هماتاقیم و بچههای اتاق 140 رفتیم حرم و بعدم رفتیم بازار. آبهویجبستنی خوردیم و کلی خندیدیم. وقتی هم رسیدیم خوابگاه قرار شد ماوی بیاد تو اتاقمون شام بخوره. بچهی خوبیه. جالبه که وقتی داشتیم حرف میزدیم بهش گفتم ماوی من اون اوایل خیلی دوست داشتم باهات صمیمی بشم. بعد اونم گفت منم همینطور. و گفت اوایل خیلی خجالتی بودی!
شبش یکی از بچههای طراحی بهمون پیوست و تعجب کرده بود که هنوز بیداریم. حالت تا ساعت چند بیدار بوده باشیم خوبه؟ 3ونیم صبح!
دیشب یکی از دوستای دبیرستانم بهم زنگ زد و گفت به عکس فرستادم برات میشه ترجمه کنی؟ رفتم تو ایتا و دیدم عکس MRI شوهرشه. کلا تنها چیزی که ازم خواستن ترجمه کنن این عکسای MRIئه!
البته با اینکه کیف میده ولی خب نصف بیشتر اصطلاحا تخصصیه!
خلاصه دیدم MRIش تو بیمارستان بلوطاینا. بهش گفتم اگه کمکی چیزی لازم داشتین بگین. گفت اتفلقا برای عکس گرفتن خیلی اذیت شدن و کاش زودتر میدونست و اینا.
خلاصه...
ملالی نیست جز دوری از خانواده و کمردرد.
البته کمردرد نیست دقیقا. یه جایی پایینتر از کتف و بالاتر از کمر. بیشتر بخاطر بد نشستن اینجوری شده. و خیلی هم اذیتم میکنه چون زیاد که بشینم میسوزه.
+ این هفته هماتاقیم موند. یه هفته درمیون میره خونهشون.
+ روزای خوبیه. ملایم و آروم میره جلو. کمتر ناراحت میشم. بیشتر خوش میگذرونم. فکرامو کنترل میکنم. کمتر سخت میگیرم. بریم ببینیم چی میشه ته این داستان.
پ. ن: آها راستی یادم رفت بگم که نيلو قراره تو همین ماه بیاد مهمان خوابگاهمون بشه. فردا باید برم معاونت خوابگاه و یه سری کارای اجاززه و تایید رو بگیرم.
برچسبها: