امروز صبح زود بیدار شدم. همگی صبح زود کلاس داشتیم. اولین کلاس همون کلاسی بود که ذوق داشتم ولی چون نمره‌م اونی نشد که می‌خواستم دیگه ذوق آنچنان نداشتم ولی با این حال امیدوارم خوب پیش بره. رفتیم لابلاتورار ولی استاد نیومد. بعدازظهر که ازش پرسیدم گفت چون هنوز بچه‌ها انتخاب واحد نکردن و مشخص نیست با کدوم استاد قراره باشن. (برای این درس دو تا گروهیم و طبیعتا باید ترم قبل هر کی با هر استادی بوده با همون ادامه بده اما یه سریا چون با اون تایم مشکل داشتن صلح اومده بودن.) خلاصه که استاد و نیومد و برگشتم تو اتاق و یکم استراحت کردم تا نهار. رفتم سلف، نهار خوردم و باز اومدم خوابگاه. اینکه خوابگاه نزدیک باشه اینش خوبه! بیکار و حیران نمی‌مونی و میَآی روی تخت نازنینت. ساعت ۱:۳۰ کلاس داشتم. کلاسش تداخلی بود ولی بعد متوجه شدم یکی از کلاسا چون حالت عملی داره باید سه هفته یه بار بریم سر کلاس! و اینگونه شد که اولین تداخلی تقریبا خودبه‌خود حل شد. کلاس بعدی هم برام جذاب به‌نظر می‌رسید. استادش هم جدید بود و اخلاقش خوب به‌نظر می‌رسید و امیدوارم توی نمره دادن هم خوب باشه. درسش جدید نیست ولی کاربردیه. و این امتحانم با یه امتحان دیگه تداخل داره و باید از همین الان براش وقت بذارم.

شب هم‌اتاقی‌ ترم قبلم که ارشد بود بهم زنگ زد. همینجوری! زنگ زد یادآوری کرد که این ترم خیلی زود می‌گذره. تو هم که می‌خواستی معدلتو ببری بالا پس از همین الان شروع کن به خوندن. راستش خوشم اومد. نمی‌دونم چرا. حس اینایی بهم دست داد که یه عمه یا خاله‌ی کوچیک دارن و بهش یه سری توصیه‌ها رو می‌کنن. امروز کلاهمو شکافتم! کلاه مدل فرانسوی بافته بودم ولی اون ریزشی که باید رو نداشت و برای همین شکافتم و می‌خوام همون مدلی که برای خانم‌شعله بافته بودم ببافم. امیدوارم خوب باشه دیگه. همینا.


برچسب‌ها:
دانشگاه
+ تاریخ | یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۲ساعت | 11:11 نویسنده | ستاره دریایی |