دیروز بعد از کلاس سریع رفتم سلف و غذا رو خوردم و رفتم خوابگاه تا وضو بگیرم و آماده بشم برم بیرون. سوار اتوبوس که شدم دبیر انجمن اومد پیشم نشست. یکم حرف زد و گفت این ترم می‌خوایم انجمنمون فعال باشه و تو بیا یه روزایی خوشنویسی کن و ما برات میز و وایت‌برد و اینا میاریم. یکم ازش درمورد دبیر بودن و خوبی و بدی‌هاش پرسیدم و خلاصه خوب بود. این درحالی بود که روز قبلش شاکی بود چرا ما بدون انتخاب واحد رفتیم سر کلاس استادی که اون از ماجرای پروژه اطلاعی نداشت و اینا. ولی خب من بهش پیام دادم که این وسط هیچکسی تقصیرکار نیست. خلاصه اول از همه رفتم سه تا کتاب خریدم به قیمت ۳۴۹ هزار تومن وجه رایج مملکت. مبانی رو که حتما باید می‌خریدم و راستش خیلی از نظرم متاب لاکچری‌ایه! بعدی مبانی زبان بود که ترم ۳ داشتیم ولی این ترم دو تا از اساتید همچنان معرفی‌ش کردن و خوشحالم چون ترم ۳ اصلا نمی‌دونستم این کتاب چیه و امتحانشو همینجوری دادم و از طرفی چون منبع ارشده خوشحالم که باز قراره سر کلاس کار بشه. اون یکی هم که کتاب ترجمه‌ی اسناد بود و قیمتش خیلی کمتر از بقیه بود. بعد از اون رفتم پاساژ تا پرینت جزوه بگیرم ولی بسته بود. توقع زیادی بود تو اون ساعت از ظهر پاساژ باز باشه! برای همین رفتم حرم تا هم زیارت کنم و هم نماز بخونم.

ادامه دارد...


برچسب‌ها:
آنچه گذشت
+ تاریخ | پنجشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۲ساعت | 21:59 نویسنده | ستاره دریایی |