|
|
ترم جدید از فردا شروع میشه. ترم قبلی خوب بود. انتظار نمرههای بهتری داشتم ولی بازم تلاشهای درطول ترمم ستودنیه. معدلمو خیلی باید ببرم بالا. این ترم هم تلاشمو میکنم. باشد که رستگار شویم. دیروز که از ترمینال حرکت کردم بهسمت خوابگاه مسیر کاملا برفی و ابری بود و واقعا لذتبخش بود. انقدری که اصلا دلم نمیخواست برسم و با خودم میگفتم کاش میشد با همین اتوبوس رفت بهسمت شمال و هرجایی که برف اومده و یه ایرانگردی حسابی کرد. بعدم یهو جرقهی این خورد تو ذهنم که آدم کار کنه و پولاشو جمع کنه و بره مسافرت. بره ایرانگردی. بره تا "پخته شود خامی!" اونم توی زمستون برفی و جذاب. دیروز توی مسیر پادکست منصور ضابطیان رو گوش دادم و کیف کردم. اپیزود بیست و یکم درمورد ناصرالدین شاه بود و رزومههاش. چقد آقا ناصر هنری بوده! از اونا بوده که جلوی مهداولیا وایساده و گفته من نمیرم تجربی، من میخوام برم هنر بخونم. میخوام برم دنبال علاقههام. خلاصه دیروز اومدم خوابگاه جدید. خیلی دردسر نداشت. باید درخواست اقامت رو نشونشون میدادیم. اتاقمون همکفه. حس خاصی ندارم و هیچ ایدهای ندارم که کدوم طبقه بهتر میتونه باشه. دو تا از بچهها اومده بودن. دورادور میشناختمشون. خیلی سرم درد میکرد و حتی نهار هم نخوردم. دمق بودم. جور ناجوری با بابا و مامان خدافظی کردم. حتی نشد با گردو و فندق خدافظی کنم. نامردا یهو غیب شدن. با بچهها کلی درمورد آینده و رشتههامون حرف زدیم. خلاصه بدین شکل. برچسبها: دانشگاه
+
تاریخ | شنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۲ساعت | 11:52 نویسنده | ستاره دریایی
|
|