|
|
احساس میکنم بدتر از این نمیشه. امیددونم تموم شده. نه به خودم میدونم امید بدم و نه به بقیه. بقیه؟ کدوم بقیه؟ بقیهای نیست. حتی هستی هم نیست و من دیگه زورم نمیرسه. به اینکه باهاش حرف بزنم، به اینکه از در و دیوار و دانشگاه بگم. انتظار داشتم وقتی از کربلا برمیگرده و بهش میگم چه خبر، برام کل سفرنامهشو تعریف کنه. چه خوش خیال بودم. چقد فکر میکردم از همهجا برام عکس میفرسته. عین منی که جایی برم براش ویدیومسیج میفرستم. عکس میفرستم. تعریف میکنم. فکر میکردم عوض میشه. فکر میکردم اگه درونگراس با من دیگه نه. میدونی. گاهی فکر میکنم وقتایی که کنکور میدادم و خودش همیشه میومد تو پیویم و حرف میزد میخواست شرایطمو بدونه. اما الان؟ حتی براش مهم نیست. منم دیگه خیلی وقته عادت کردم روزمرگیهامو باهاش به اشتراک نذارم. البته تقصیر خودمم هست. وقتایی که میومد پیوی و فقط میگفت سلام خوبی حرصم میگرفت. از اینکه هربار من باید بگم و تعریف کنم. اون از من خبر داشته باشه ولی من از اون نه. هر بار به این فکر میکنم که یه کاری رو با هم شروع کنیم ولی وقتی به این چیزا فکر میکنم منصرف میشم. با خودم میگم ولش کن. تنهایی انجام بده. چرا میخوای همه چیزو با بقیه شریک بشی؟ مگه اونا کاری میکنن تو رو خبر میکنن؟ نمیگم دیگه برام مهم نیست. ولی دیگه نمیتونم کاری بکنم. ینی نمیدونم باید چیکار کنم. احساس میکنم انقدی از هم دور شدیم که کلی انرژی میبره تا همدیگه رو بشناسیم. احساس تنهایی میکنم. احساس تنهایی تو این ساختار. و بعد با خودم میگم ته همهی دوستیها همینه و تو که اینو خوب میدونستی. حتی دوستی من و جودی هم یه روزی قراره کمرنگ و ناپدید بشه. خستهم و بهعنوان به خسته دارم ادامه میدم. انرژی یه سری کارا رو ندارم. وقتایی هم که میام خوابگاه انگار پرت شدم به یه عالم دیگه. دلم نقطهی امن دوران کنکورمو میخواد. به اینکه فکر میکنم سال دیگه هم وضعیتم همینه ناراحت میشم. به خیلی چیزا فکر میکنم و به جواب نمیرسم. یه سری چیزا انگار دست من نیست و باید براش صبر کنم. چرا همیشه چیزایی که میخوام بهشون برسم انقد صبر کردن میخواد؟ چرا همیشه دستم ازشون دوره؟ چرا باید قدمو بلند کنم و روی پاهام وایسم تا دستم بهشون برسه؟ حوصلهی هیچکی رو ندارم. حتی هستی هم برام دیگه اونقدر مهم نیست که بخاطرش بگم سختیها رو تحمل میکنم. الان فقط دارم میرم جلو. نه بهخاطر مامان و بابا، نه گاهی حتی بخاطر خودم. فقط دارم میرم جلو. برچسبها: دغدغه جات, هستی
+
تاریخ | دوشنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۲ساعت | 11:12 نویسنده | ستاره دریایی
|
|