|
|
زیارتمو کردم، نمازمو خوندم، سورهی یاسین رو هم خوندم و تو حرم نشستم. فکر کردم، کتابایی که خریده بودمو نگاه کردم و کمکم بلند شدم برم سر مزار دکتر قریب. آروم آروم راه میرفتم و سعی میکردم از مناظر اطرافم لذت ببرم. به چیزمیزای مغازهها نگاه کنم و سرسری رد نشم. وارد که شدم سر مزار چهارزانو نشستم. بطریای پیدا نکردم که قبر رو بشورم. سورهی واقعهی استاد پرهیزکار رو گذاشتم و گوش دادم. رفتم از فستفودیای که با بچهها میریم همیشه و یه سمبوسه پیتزایی گرفتم. راستش خیلی بهم نچسبید! انگار با بچهها بیشتر بهم میچسبه. سر مزار پروین اعتصامی هم رفتم. چند باری به مدیر انتشارات زنگ زدم ولی در دسترس نبود. این شد که خوشحال شدم اتفاقا! گفتم پس بیشتر اینجا میمونم ولی خب یکم بعدتر زنگ زد و گفتم من داخل شهرم. اگه امکانش هست بیام دفتر. آدرس رو تو اسنپ وارد کردم و رفتم. راستش خیلی کوچهپسکوچه بود و من سه بار آیهالکرسی خوندم! کلی کوچه رو رد کردیم تا بالاخره رسیدم. دفترش داخل کوچه بود و هیچ سردری نداشت. آیفون رو که زد زنگ زدم و گفتم اگه امکانش هست شما بیاین پایین. برچسبها: آنچه گذشت
+
تاریخ | جمعه بیستم بهمن ۱۴۰۲ساعت | 20:14 نویسنده | ستاره دریایی
|
|