دیروز قرار شد با زیتون بریم سر مزار پدرش. بهش گفتم هر وقت خواست بره به منم بگه که اماده بشم. صبحونه رو همگی با هم خوردیم و بعد مامان و بابا رفتن بیرون. ناهار رو درست کردم و بعد رفتم سراغ لسن پلن برای کلاس بچه‌ها. گفتم تغییر کتاب دادیم به big English؟ آره خلاصه اینطوری شد و خیلی خوشحال شدم چون سطح کتاب یهو رفت بالا و حس خوبی داره. خودمم کنجکاوم بدونم کتابه چجوریه. ساعت 16:22 دقیه اماده بودم. قبل رفتن به مامان گفتم که دارم میرم و خدافظی کردم. مامان از دور بهم لبخند زد. رفتم توی بغلش و یکم باهام حرف زد. گفت خیلی خوشحاله که داره خوشبختی منو میبینه. از طرفی هم یه کوچولو از اینکه زندگیم فرق کرده غصه میخورد و با هم گریه کردیم. بهش گفتم درست میشه و باز برمیگردم به همون ستارۀ قبلی.

سر مزار نشستیم و طبق معمول سورۀ یاسین رو خوندم. یکم که گذشت زیتون گفت بریم یه دوری بزنیم. رفتیم همون جایی که قبلا با هم چای خورده بودیم. چقد من اونجا رو دوست دارم. میتونیم بشینیم و چای بخوریم و حرف بزنیم و خوش بگذرونیم. محیط قشنگیه. قرار شد شام رو هم بیرون بخوریم. رفتیم به طرف یه رستورانی که زیتون میشناخت. فضای اطرافش خیلی قشنگ بود. از اینکه اولین جاها رو دارم با زیتون میرم خیلی خوشحالم. دقیقا همون چیزیه که توی فکرم بود. کشف اولین جاها با زیتون!

کلی حرف زدیم و غذا خوردیم. با آرامش روبروش نشسته بودم و غذامو میخوردم و خوش میگذروندم. واقعا شب به یاد موندنی‌ای شد. بعد از اون هم توی محوطۀ بیرون یکم قدم زدیم. براش یه شعر از مولانا خوندم و بعد رفتیم خونه تا من فیلم pk رو به خوردش بدم! نمیدونم بتونیم بالاخره این فیلم رو ببینیم و به اتمام برسونیم یا نه!

+ دیروز قول دادم که بیشتر بنویسم. درحال حاضر قلم نوشتنم خشک شده و خیلی کم مینویسم. امیدوارم بتونم به قولم عمل کنم.


برچسب‌ها:
زیتون
+ تاریخ | جمعه پنجم مرداد ۱۴۰۳ساعت | 8:40 نویسنده | ستاره دریایی |