دیروز عصر که رفتیم کلبۀ خاله اینا و با نرگس مشغول بازی اتللو شدیم به این نتیجه رسیدم که تمرکزم واقعا به قهقرا رقته. البته اینو یه مدتی بود میدونستم. فقط دیروز واقعا مطمئن شدم. و نمیدونم باید چیکار کنم. فقط چیزی که میدونم و چیزی که ازش علم دارم اینه که واکنش مغزمه. مغزم شدیدا داره توی زمان حال زندگی میکنه. نه درست گذشته رو مرور میکنه و نه درست به اینده فکر میکنه. و فقط مدام داره بهم دستور میده که فقط خودت. فقط حواست به خودت باشه. بمون توی غار تنهایی خودت. نذار بقیه ناراحتت کنن. مراقب باش اگه حرفی زدن اهمیتی ندی. و خب این بخش آخر خیلی خوبه. چون توی این دنیایی که چشم به هم بزنیم وارد اون دنیا شدیم (!) چرا باید هی درگیر کل‌کل با بقیه باشیم؟ ولی باقی موارد اونی نیست که به من بخوره. من اینطوری نبودم. و من نمیدونم باید چیکار کنم. من نیاز به کمک دارم. و نمیدونم باید از کی کمک بگیرم. و احساس تنهایی دارم. و از خودم ناراحتم. همۀ آدمایی که الان دورم هستن خودشون به نوعی درگیرن!درگیر مسائل مهمتر زندگی خودشون. و بابت یه چیزی از خودم ناراحتم. چیزی که حق منه و باید همنطوری باشه ولی چون بقیه درک نمیکنن و من مجبورم از خودم ناراحت باشم و فکر کنم که کارم اشتباهه. من قاطی کردم همه چیزو به هم. ارتباطاتم واقعا داره بد میشه با بقیه. برای هیچکی وقت نمیذارم و این اصلا خوب نیست. و میدونم که باید یه برنامۀ ریزی درست بکنم که همینم کلی انرژی میبره. و شاید اشکال کار اینه که دارم همزمان چندتا سنگ بزرگ رو با هم بلند میکنم. و یه بخشیش هم نمیدونم که باید چحوری روابط جدیدم رو اداره کنم. و نمیدونم اینو باید از زیتون بپرسم یا نه. یا شایدم باید زور بزنم ببینم ستارۀ قبلی اگه بود چیکار میکرد.

ستاره...! الان دیگه فقط خودتی. خودت ببین باید چیکار کنی. فکر کن. خودت سناریو بچین و طراحی کن.


برچسب‌ها:
دغدغه جات
+ تاریخ | شنبه ششم مرداد ۱۴۰۳ساعت | 13:9 نویسنده | ستاره دریایی |