چند روز پیش به سرم زد عین وقتایی که از کنکور داشتم و از تلگرام میرفتم برم. البته کلا یکی دو بار بیشتر نشد اونم دوران جمعبندی و بعد عید. بجز یه بار که از بهمن یا دی کلا از اکانتم رفتم. دلیلشم خسته شدن از آدما بود. از اینکه بهشون اهمیت میدم ولی اهمیت نمیدن. مخصوصا هستی که تا پیام نمی‌دادم پیام نمی‌داد و دو بار آخر دیگه پیامایی که میدادم حجتی بود که می‌خواستم به اتمام برسونم. حتی دفعه‌ی قبلش قبل اینکه بهش پیام بدم گریه کردم؛ بلند. و دیگه تموم شد بنظرم. من معمولا خیلی به آدما فرصت می‌دم. هستی که دیگه جای خودش. کسی که برام فقط دوست نبود. ولی خب. اون روز پرتقال تو وویس میگفت من اگه بدونم توی دوستی تقصیر منه حتما یه کاری میکنم و از عذرخواهی هم نمی‌ترسم. ولی اگه بدونم تقصیر من نیست خب تا چقد تلاش و فرصت؟ این یک سال یا شایدم یک سال و نیم که احساس می‌کردم رابطه‌ام با هستی مثل قبل نیست یه حس‌وحال عجیبی بود. من خیلی جاها تنهایی رفتم، خیلی کارا رو تنهایی شروع کردم. حمایت کردم و حمایت نشدم. تعریف کردم و تعریف نشنیدم. حرف زدم ولی منتظر حرف موندم. اما الان واقعا دیگه بی‌حس و خنثی‌م. وقتی یه آدمی برای مدت طولانی دور و برت نباشه دیگه به نبودنش عادت می‌کنی. بعد با خودم می‌گی زندگی بدون اونم داره میگذره! خیلی هم سخت نیس. چقد ظالمانه‌ست ولی این فکر. اما من با خودم گفتم اینکه تصور کنم هستی دوستمه ولی نباشه چه فایده؟ وقتی بینمون سکوته چه فایده؟ با خودم گفتم بهونه‌ش اینه که بلاتکلیفه؟ افسرده‌ست؟ خب حرف بزنه درموردش. عین منی که حرف میزنم. اون روز عصر گفتم برم. پروفایلمو هاید کردم کلا و رفتم. یهو دیدم کلی پیام داد که چیشده و چرا رفتی؟ با خودم گفتم حتما باید هاید می‌کردم پروفایلمو؟ حتما باید عین ماده‌هایی که می‌خوان جفت‌گیری کنن بال و پر نشون بدم؟ واقعا چرا حواسش به من تا الان نبوده و انقدر دور بوده ازم که درمورد تصمیمم بخش نگفتم؟ با جودی که حرف زدم به این نتیجه رسیدم خب چرا از اکانتم برم. خودمم در واقع مخالف بودم اما گفتم امتحان کنم. گفت جواب کسایی که نمیخوای نده. برگشتم به اکانتم. یکم به هستی توصیح دادم که یهو مهم شدم؟! و بعد دیگه چیزی نگفتم. حرفاش برام اصلا محکمه‌پسند هم نبود. در آخر چون می‌دونستم اگه چیزی بگم با کلمات کوتاه مثل عجب و که اینطور جواب میده چیزی نگفتم و ری‌اکشن لایک دادم. میخوام بگم حتی وقت نذاشتم توضیح بدم چون هزاران بار توضیح دادم و فایده‌ای نداشته. دیگه از این همه اهمیت دادن و فکر کردن خسته شده بودم. الان به خودمم حق می‌دم با بقیه سرد حرف بزنم و جواب ندم. چرا بقیه این حق رو دارن ولی من نه؟!.
بگذریم. حرف خودمان را بزنیم...
این یه هفته افتضاح بودم از لحاظ عملکردی. هیچ کاری، عملا هیچ کاری نکردم. نه ترجمه‌هامو انجام دادم، نه کتاب خوندم، نه فیلم دیدم، نه پادکست گوش دادم. نمیدونم حتی داشتم چیکار می‌کردم. بولت ژورنال برام فقط یه دفتریه و حتی حالشو ندارم کارایی که انجام ندادم رو هم تیک قرمز بزنم.


برچسب‌ها:
هستی
+ تاریخ | چهارشنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۲ساعت | 23:45 نویسنده | ستاره دریایی |