با خودم می‌گم کاش این شبا تموم نشه. شبایی که با هم می‌ریم سالن تلوزیون و حرف می‌زنیم. حرفایی که به تو می‌تونم بگم. تو برام حرف بزنی و من دستمو بذارم زیر چونه‌م و بهت نگاه کنم. تو بهم بگی «تو خیلی قوی‌ای.» و منی که خوشحال بشم که حداقل از بیرون اینطوری به‌نظر می‌رسم. و بعد بهت بگم که چقدر خوشحالم از اینی که هستم. اینکه تو منو دیدی و می‌دونی چقدر اذیت می‌شدم. اینکه می‌بینی چقدر سبک‌ترم الان. من خیلی دوست دارم. گاهی فکر می‌کنم واقعا وجود نداری. یا فقط برای من وجود داری. گهگاهی میای پیشم، باهام حرف می‌زنی، دلمو روشن می‌کنی و بعد می‌ری. تو خودتم می‌دونی که من چقد روحم به تو گره خورده. منی که رابطه‌های عمیق رو دوست دارم و این دوستی همونیه که ریشه‌هامونو خیلی قشنگ به‌هم پیوند زده. درسته که ناراحتم از اینکه می‌ری اما می‌دونم همین رفتنه قشنگش کرده و می‌کنه. حتی همین الان که بهت فکر می‌کنم بازم نمی‌تونم احساسات واقعی‌مو برات بنویسم. فقط اینو می‌تونم بگم که رابطه‌ی دوستی واقعا چیز عجیبیه. تو ظاهرا هیچ تعهد و مسئولیتی نداری. اما انقدر روحتون به هم گره می‌خوره و این دوستی برات مقدس می‌شه که خودتم واشگفتا می‌شی.


برچسب‌ها:
اتاق 741
+ تاریخ | چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۲ساعت | 16:32 نویسنده | ستاره دریایی |